<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من نوشا هستم </title>
<link>http://mannosha.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 Sep 2009 21:56:34 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://mannosha.blogfa.com/post-338.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به سلامت جشمهای کور بینا شد و ما برمیگردیم سر خانه زندگیمان ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;Mannosha.persianblog.ir&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 21:56:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mannosha&amp;postid=338</comments>
<dc:creator>mannosha</dc:creator>
<guid>http://mannosha.blogfa.com/post-338.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشمتو باز کن ببین پاتو کجا میذاری ... </title>
<link>http://mannosha.blogfa.com/post-337.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;به علت کور بودن چشم آقای سانسور چی که چشمشو باز نمیکنه ببینه کجا رو فیلــــ تر میکنه  پرشین بلاگ فیلــــ تر تشریف دارن ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و به علت نداشتن حوصله سر و کله زدن با جناب محترم فیلـــ ـتر شکـــ ن  و قلمبگی حرفهای روی دلمان که روی دور سخن گفتن نیز افتاده ایم فعلا  به بلاگفا بر میگردیم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوش به حال دوستان تنبل  و بی وفای بلاگفایمان شد  ( 1-0 به نفع من ) ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حیف شد ... اونجا رو دوست داشتیم ...        &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میگم فعلا هم در زندگی آواره ام و جا ندارم و هم اینکه توی این دیار مجازی آواره و خونه به دوش شدم ... الان شبیه همین روزهام که روزا میرم خونه مامان و شب میام اینجا .. ای بابا ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو ساعته دارم تو سر این فیلـــ تر شکنه میزنه  بی معرفت فیس بوک رو باز نمیکنه که این همه زحمت به کامم شیرین بشه ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من یک عدد اگزازپام خورم و چشمام بسته که نشد هیچ بازتر هم شده ... ای خدا امروز صبح هم اگه خواب بمونم آبروم پیش این مهربون میره از ما گفتن ، خودت یه کاریش کن سوژه دست این مهربون ندیم ... قربون قد و بالات ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 03:16:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mannosha&amp;postid=337</comments>
<dc:creator>mannosha</dc:creator>
<guid>http://mannosha.blogfa.com/post-337.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجبا !!!</title>
<link>http://mannosha.blogfa.com/post-336.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه جالب صفحه اصلی پرشین بلاگ برام فیلتر شده !!! برای شما هم همین طوره ؟!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 20:58:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mannosha&amp;postid=336</comments>
<dc:creator>mannosha</dc:creator>
<guid>http://mannosha.blogfa.com/post-336.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mannosha.blogfa.com/post-335.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه ذره ایمیل زدن برام سخت شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تشریف بیارید اینجا در خدمت باشیم :&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://mannosha.persianblog.ir/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;http://mannosha.persianblog.ir/&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 15:08:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mannosha&amp;postid=335</comments>
<dc:creator>mannosha</dc:creator>
<guid>http://mannosha.blogfa.com/post-335.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوچ </title>
<link>http://mannosha.blogfa.com/post-334.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;نقل مکان کردم ... اگه آدرس جدید میخواهید بهم بگید که بهتون بدم ... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2009 12:56:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mannosha&amp;postid=334</comments>
<dc:creator>mannosha</dc:creator>
<guid>http://mannosha.blogfa.com/post-334.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بگذارید این وطن دوباره وطن شود </title>
<link>http://mannosha.blogfa.com/post-332.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دو روزی هست برگشتم ... اما اصلا حوصله نوشتن ندارم ... یه جورایی اینجا رو انگار دوست ندارم ... قرصی که می خورم خیلی تاثیر داره ... یعنی روزی که می خورم با روزی که نمی خورم خیلی متفاوته ... جالب اینه که این قرص دارو محسوب نمیشه و مکمل غذایی به حساب میاد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این چند روز خوش گذشت ، با اینکه جایی نرفتیم و همش تو خونه بودیم و مهربون تا میتونست واسه سمینارش از من کار کشید اما خوش گذشت ... دو شبی هم که بد خوابی و کابوس دیدن های من باعث بیدار بودن تا صبحش شده بود براش کافی بود تا تلافیش در بیاد :دی ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این چند روز کلی از اخبار دور بودیم ... از روزی که اومدیم دوباره رفتم سراغشون و حالم گرفته میشه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کلی کار دارم که انجام بدما ... اما اصلا دلم به کار نیست ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 12:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mannosha&amp;postid=332</comments>
<dc:creator>mannosha</dc:creator>
<guid>http://mannosha.blogfa.com/post-332.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوش بود گر محک تجربه آید به میان </title>
<link>http://mannosha.blogfa.com/post-331.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;فردا روز پرمشغله ایی دارم .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبح میخوام برم موهامو کوتاه کنم و از این اوضاع اسف بار نجاتشون بدم .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد برم شرکت واسه کارآموزی .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد بیام وسایلمو جمع کنم با مهربون بزنیم به جاده و بریم شمال .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتیجه اینکه چند روزی نیستم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز مامان رفت سفر ، بعدش داداشم رفت ... اون یکی داداشمم خونه دوست مامانه و با پسرشه و قراره چند روزی بمونه .... منم که فردا میرم ، بابا میمونه و حوضش ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آهان به کارای صبح درست کردن دو مدل غذا رو هم اضافه کنید ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اوووووووووم امروز یکعدد آمپول نوش جان نمودیم و گلویمان و گوشمان کماکان درد میکنند .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوبه حالا دکتر به نتیجه افسردگی رسید وگرنه تا همین دیروز من به خاطر رفتارم و کم حوصله بودنم و طلب آرامش و تنهاییم شماتت میشدم ... الان از دیروز که به این نکته پی بردن یه کمی به حال خودم ولم کردن و در مواردی دیده شده که سعی در ایجاد راحتی برای من دارن .... خنده ام میگیره .... تا دیروز هیچ کس به هیچ جاشم نبود ... تا دیروز متهم بودم ... از امروز مریض ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودم میدونم آدم سابق نیستم .... مهربون که میگه آدم دو سال پیش هم نیستی چه برسه به 4 سال پیش که دکتر دیده تور رو ... اما هیچ وقت هیچ کس نخواست بپرسه ناراحتی و غمگین بودنت کجاست ، برای چیه ... دلخوریت و دغده های ذهنیت چین .... امروز هم کسی نمیپرسه ... کسی جز دکتر سوالی نمیکنه ...  همیشه بهم خورده میگرفتن ... الان خودم به خودم خورده میگیرم ... دوست ندارم کسی از من گزکی دستش باشه که تا یه چیزی شد بگن ولش کن مریضه .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هنوزم سعی میکنم بخندم و شاد باشم ، اما سخته  برام .... دیگه حوصله سابق رو ندارم واسه هیچ کاری حوصله ندارم ... دیروز دو ساعت با دکتر سر رفتن باشگاه بحث میکردیم .... چیزی برام جذابیت نداره ... تنها چیزی که این اواخر واقعا روحیمو عوض کرد دریایی بود که با مهربون رفتیم و آب بازی کردیم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذریم ... این روزها دلم میخواد سر درد دلمو باز کنم و بگم چی شد که به اینجا رسید ... درد دلی که استارتشو دکتر زد ... اما نمیگم که :دی ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه اگه نتونستم از فردا تا نمیدنم کی٬ بیام حلال کنید .... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2009 20:42:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mannosha&amp;postid=331</comments>
<dc:creator>mannosha</dc:creator>
<guid>http://mannosha.blogfa.com/post-331.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سر بجنبان که بلي ،جز که به سر هيچ مگو</title>
<link>http://mannosha.blogfa.com/post-330.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چند روزی هست که سمت چپ گلوم و گوش چپم به شدت درد میکنه ، هیج نشونه دیگه ایی هم نداره .... از دکتر رفتن امتناع کردم چند روزه مامان با وسوسه دیدن دکتر جان بعد از 4 سال گولم میزنه ... امروز گول خوردم ... خیلی دلم براش تنگ شده بود ... فکر نمیکردم اسمها به خاطرش مونده باشه .... اول مامانو دید با یه عالمه ذوق و بعد منو که دید گفت واااااااای نوووووشا .... وقتی نشستیم حال بابا و داداشا رو تک تک پرسید ، و اینکه چه کار میکنن ... کلی حال و احوال کردیم ، فکر کنم 45 دقیقه ایی توی مطب بودیم ...   حرف که زدیم ، گفت تو دچار افسردگی شدی و چند تا سوال ازم پرسید  و مامان هم با نامردی تمام هرچی شکایت داشت بهش گفت ... میگه کو اون دخترک شاد و پرانرژی که هر وقت میومد اینجا خستگی از تن هممون در میرفت ... سعی کرد حرف بزنه و ازم حرف بکشه و میگفت فکر کن مامانت نیست ، اما مامان بود ... میگه تو که اینجوری نبودی ... خلاصه گفت میخوای بهت دارو بدم یه ذره بهتر بشی و بعدا تصمیم بگیرم ، گفتم نه مشکلی ندارم ... اما یه داروی گیاهی نوشت و گفت مورد تایید نمیدونم چی چی آمریکاست ... وقتی اومدم خونه نگاخ کردم دیدم به جز آمپولی که داده نامردی نکرده و یه سری قرص دیگه داده که ربطی به گوش درد نداشت  ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میگم میمونین دیگه نمیرید ؟! میگه میرم و میام ، میگه سخته برام با این شرایط پسرم اینجا باشه ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه دکتر رفتیم واسه گوش درد فرمودند ، افسرده گشته ایی .... حالا افسرده گشتم ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همین دیگه اینم از امروز ما ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 20:47:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mannosha&amp;postid=330</comments>
<dc:creator>mannosha</dc:creator>
<guid>http://mannosha.blogfa.com/post-330.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من باید بزرگ شوم / من مجبورم بزرگ شوم ... </title>
<link>http://mannosha.blogfa.com/post-329.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://apcl.org.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگه نمیتونم چیزی نگم وقتی چند باری این موضوع باعث شده بغضمو نگه دارم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کودکان کار ... میدونی ما فقط بلدیم اسمهای قشنگ قشنگ واسه اتفاقامون بذاریم .... نمیتونیم یا نمیخواهیم کاری انجام بدیم ... نمیدونم ، نمیدونم مسئولیت این همه بچه بیگناه با کیه ... پسر بچه معصومی که گل میفروشه و به خاطر اینکه حرفشو دو بار تکرار میکنه توسط راننده احمقی که فکر کرده لابد خیلی جای برتری داره هل داده میشه ، چه گناهی داره که در اوج معصومیت و بچگیش باید اینجوری تحقیر بشه .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بچه های هم سن و سال این الان همش دنبال اینن که از این کلاس به اون کلاس برن و خریدهاشون فلان جور وفلان شکل باشه ، همین داداشه من اگه دو ساعت توی خونه باشه کلافت میکنه بس که غر میزنه .... اون وقت دلم کباب میشه واسه این بچه ها زیر آفتاب بی رحم این روزها ، یا شبهای دیر وقت ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند شب پیش حدودای 2 بود با مامان داشتیم برمیگشتیم خونه ، پشت یه چراغ قرمز یکی از همین کوچولو ها اومد نزدیک ، چشماش خیس اشک بود .... بهش گفتم چرا گریه کردی ، گفت پولمو گم کردم ... بهش پول دادم و گفتم دستمال لازم ندارم ، اصرار کرد که نه نمیشه ... بهش گفتم پس بقیه اش مال خودت جای یکی از اونایی که پولشو گم کردی ، بازم قبول نکرد ... برام عجیب بود ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این بچه ها میفهمن ، شعور ودرک دارن ، شخصیت دارن ... حداقل میتونیم شخصیتشونو نشکنیم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هرچی این چند روز چشم گردوندم که پسرک اولی رو ببینم ، ندیدم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کسی میدونه چه کار میشه براشون کرد ؟! یکی مثه من که پولی نداره و  به هیچ جا وصل نیست چه کار از دستش برمیاد ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اینو سرچ کردم پیدا کردم : سایتی برای کودکان کار : &lt;A href=&quot;http://apcl.org.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;کودکان کار&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سال هاست &lt;BR&gt;نان خشکی ها &lt;BR&gt;از محله‌ی ما نمی گذرند &lt;BR&gt;زیرا از نانِ خالی این همه سفره &lt;BR&gt;چیزی برای پرندگان حتی &lt;BR&gt;باقی نمی ماند ، &lt;BR&gt;فقط می ماند بعضی شب ها &lt;BR&gt;که پدر &lt;BR&gt;دستِ خالی به خانه برمی گردد . &lt;BR&gt;هر وقت پدر &lt;BR&gt;دستِ خالی به خانه برمی گردد &lt;BR&gt;من می فهمم &lt;BR&gt;پنهانی دارد با خودش چه می گوید ، &lt;BR&gt;همه چیز ... همه چیز گران شده است &lt;BR&gt;قند ، چای ، نان ، چراغ ، چه کنم ، زهرمار ... &lt;BR&gt;همه چیز گران شده است . &lt;BR&gt;و من هر شب آرزو می کنم &lt;BR&gt;ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز &lt;BR&gt;هنوز ماهیِ سیاهِ کوچولو &lt;BR&gt;به دریا نرسیده است . &lt;BR&gt;و من هر شب خواب می بینم &lt;BR&gt;دست هایم دارند بزرگ می شوند :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;خشت ، کوره ، آجر &lt;BR&gt;سنگ ، بیجه ، محمد ! &lt;BR&gt;زورم به هیچ کدام نمی رسد &lt;BR&gt;آجرِ همه‌ی برج های جهان &lt;BR&gt;از خواب و خاکسترِ من است &lt;BR&gt;زورم به هیچ کدام نمی رسد &lt;BR&gt;راهِ کوره پزخانه دور است &lt;BR&gt;من باید بزرگ شوم &lt;BR&gt;من مجبورم بزرگ شوم . &lt;BR&gt;ما حق نداریم گرسنه شویم &lt;BR&gt;ما حق نداریم حرف بزنیم &lt;BR&gt;ما حق نداریم سرما بخوریم &lt;BR&gt;ما نان نداریم &lt;BR&gt;خانه نداریم &lt;BR&gt;پناه نداریم &lt;BR&gt;شناسنامه نداریم &lt;BR&gt;شب نداریم &lt;BR&gt;روز نداریم &lt;BR&gt;رویا نداریم . &lt;BR&gt;اینجا &lt;BR&gt;ما هر چه داشته فروخته‌ایم &lt;BR&gt;جز گنجِ بزرگِ پنهانی &lt;BR&gt;که پدر به آن شرف می گوید &lt;BR&gt;اسمم شرف است &lt;BR&gt;پسر زارعبدالله &lt;BR&gt;از پیاده‌های پاک دشتِ ورامین‌ام &lt;BR&gt;از پیاده‌های پاک دشتِ بَم ، بامیان ، کرج ، کوفه ، آسیا ! &lt;BR&gt;و ما حق نداریم بمیریم &lt;BR&gt;کَفن و دَفنِ درماندگان گران است &lt;BR&gt;مزار و مجلس و گریه گران است &lt;BR&gt;ما اشتباه به دنیا آمده‌ایم &lt;BR&gt;دنیا &lt;BR&gt;جای دزدانِ بی شرفی‌ست &lt;BR&gt;که پرندگان را برای مٌردن &lt;BR&gt;از قفس آزاد می کنند . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 22:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mannosha&amp;postid=329</comments>
<dc:creator>mannosha</dc:creator>
<guid>http://mannosha.blogfa.com/post-329.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منشین به چاهسار فراموشی</title>
<link>http://mannosha.blogfa.com/post-326.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میخواستم اتفاقات امروزو بنویسم ، اما ..... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مگه صدای ناله های مادر اون پسر 19 ساله که هم سن و سال برادرای منه  از دهنم میره ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مگه  تصویر هواپیمای تیکه تیکه شده از جلوی چشمم میره .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمیدونم خواستن حق چند تا قربانی دیگه میخواد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمیدونم داشتن یه هواپیمای درست درمون تو این مملکت چند تا &lt;A href=&quot;http://www.mowjcamp.com/article/id/692&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;قربانی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt; دیگه میخواد ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mowjcamp.com/article/id/692&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 20:45:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mannosha&amp;postid=326</comments>
<dc:creator>mannosha</dc:creator>
<guid>http://mannosha.blogfa.com/post-326.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
