دیگه نمیتونم چیزی نگم وقتی چند باری این موضوع باعث شده بغضمو نگه دارم ...
کودکان کار ... میدونی ما فقط بلدیم اسمهای قشنگ قشنگ واسه اتفاقامون بذاریم .... نمیتونیم یا نمیخواهیم کاری انجام بدیم ... نمیدونم ، نمیدونم مسئولیت این همه بچه بیگناه با کیه ... پسر بچه معصومی که گل میفروشه و به خاطر اینکه حرفشو دو بار تکرار میکنه توسط راننده احمقی که فکر کرده لابد خیلی جای برتری داره هل داده میشه ، چه گناهی داره که در اوج معصومیت و بچگیش باید اینجوری تحقیر بشه ....
بچه های هم سن و سال این الان همش دنبال اینن که از این کلاس به اون کلاس برن و خریدهاشون فلان جور وفلان شکل باشه ، همین داداشه من اگه دو ساعت توی خونه باشه کلافت میکنه بس که غر میزنه .... اون وقت دلم کباب میشه واسه این بچه ها زیر آفتاب بی رحم این روزها ، یا شبهای دیر وقت ...
چند شب پیش حدودای 2 بود با مامان داشتیم برمیگشتیم خونه ، پشت یه چراغ قرمز یکی از همین کوچولو ها اومد نزدیک ، چشماش خیس اشک بود .... بهش گفتم چرا گریه کردی ، گفت پولمو گم کردم ... بهش پول دادم و گفتم دستمال لازم ندارم ، اصرار کرد که نه نمیشه ... بهش گفتم پس بقیه اش مال خودت جای یکی از اونایی که پولشو گم کردی ، بازم قبول نکرد ... برام عجیب بود ...
این بچه ها میفهمن ، شعور ودرک دارن ، شخصیت دارن ... حداقل میتونیم شخصیتشونو نشکنیم ...
هرچی این چند روز چشم گردوندم که پسرک اولی رو ببینم ، ندیدم ...
کسی میدونه چه کار میشه براشون کرد ؟! یکی مثه من که پولی نداره و به هیچ جا وصل نیست چه کار از دستش برمیاد ؟!
اینو سرچ کردم پیدا کردم : سایتی برای کودکان کار : کودکان کار
سال هاست
نان خشکی ها
از محلهی ما نمی گذرند
زیرا از نانِ خالی این همه سفره
چیزی برای پرندگان حتی
باقی نمی ماند ،
فقط می ماند بعضی شب ها
که پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد .
هر وقت پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد
من می فهمم
پنهانی دارد با خودش چه می گوید ،
همه چیز ... همه چیز گران شده است
قند ، چای ، نان ، چراغ ، چه کنم ، زهرمار ...
همه چیز گران شده است .
و من هر شب آرزو می کنم
ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز
هنوز ماهیِ سیاهِ کوچولو
به دریا نرسیده است .
و من هر شب خواب می بینم
دست هایم دارند بزرگ می شوند :
خشت ، کوره ، آجر
سنگ ، بیجه ، محمد !
زورم به هیچ کدام نمی رسد
آجرِ همهی برج های جهان
از خواب و خاکسترِ من است
زورم به هیچ کدام نمی رسد
راهِ کوره پزخانه دور است
من باید بزرگ شوم
من مجبورم بزرگ شوم .
ما حق نداریم گرسنه شویم
ما حق نداریم حرف بزنیم
ما حق نداریم سرما بخوریم
ما نان نداریم
خانه نداریم
پناه نداریم
شناسنامه نداریم
شب نداریم
روز نداریم
رویا نداریم .
اینجا
ما هر چه داشته فروختهایم
جز گنجِ بزرگِ پنهانی
که پدر به آن شرف می گوید
اسمم شرف است
پسر زارعبدالله
از پیادههای پاک دشتِ ورامینام
از پیادههای پاک دشتِ بَم ، بامیان ، کرج ، کوفه ، آسیا !
و ما حق نداریم بمیریم
کَفن و دَفنِ درماندگان گران است
مزار و مجلس و گریه گران است
ما اشتباه به دنیا آمدهایم
دنیا
جای دزدانِ بی شرفیست
که پرندگان را برای مٌردن
از قفس آزاد می کنند .

