تبليغاتX
من نوشا هستم
من نوشا هستم

فردا روز پرمشغله ایی دارم ....

صبح میخوام برم موهامو کوتاه کنم و از این اوضاع اسف بار نجاتشون بدم ....

بعد برم شرکت واسه کارآموزی ....

بعد بیام وسایلمو جمع کنم با مهربون بزنیم به جاده و بریم شمال ....

نتیجه اینکه چند روزی نیستم ...

امروز مامان رفت سفر ، بعدش داداشم رفت ... اون یکی داداشمم خونه دوست مامانه و با پسرشه و قراره چند روزی بمونه .... منم که فردا میرم ، بابا میمونه و حوضش ...

آهان به کارای صبح درست کردن دو مدل غذا رو هم اضافه کنید ...

اوووووووووم امروز یکعدد آمپول نوش جان نمودیم و گلویمان و گوشمان کماکان درد میکنند ....

 

خوبه حالا دکتر به نتیجه افسردگی رسید وگرنه تا همین دیروز من به خاطر رفتارم و کم حوصله بودنم و طلب آرامش و تنهاییم شماتت میشدم ... الان از دیروز که به این نکته پی بردن یه کمی به حال خودم ولم کردن و در مواردی دیده شده که سعی در ایجاد راحتی برای من دارن .... خنده ام میگیره .... تا دیروز هیچ کس به هیچ جاشم نبود ... تا دیروز متهم بودم ... از امروز مریض ...

خودم میدونم آدم سابق نیستم .... مهربون که میگه آدم دو سال پیش هم نیستی چه برسه به 4 سال پیش که دکتر دیده تور رو ... اما هیچ وقت هیچ کس نخواست بپرسه ناراحتی و غمگین بودنت کجاست ، برای چیه ... دلخوریت و دغده های ذهنیت چین .... امروز هم کسی نمیپرسه ... کسی جز دکتر سوالی نمیکنه ...  همیشه بهم خورده میگرفتن ... الان خودم به خودم خورده میگیرم ... دوست ندارم کسی از من گزکی دستش باشه که تا یه چیزی شد بگن ولش کن مریضه ....

من هنوزم سعی میکنم بخندم و شاد باشم ، اما سخته  برام .... دیگه حوصله سابق رو ندارم واسه هیچ کاری حوصله ندارم ... دیروز دو ساعت با دکتر سر رفتن باشگاه بحث میکردیم .... چیزی برام جذابیت نداره ... تنها چیزی که این اواخر واقعا روحیمو عوض کرد دریایی بود که با مهربون رفتیم و آب بازی کردیم ...

بگذریم ... این روزها دلم میخواد سر درد دلمو باز کنم و بگم چی شد که به اینجا رسید ... درد دلی که استارتشو دکتر زد ... اما نمیگم که :دی ...

خلاصه اگه نتونستم از فردا تا نمیدنم کی٬ بیام حلال کنید ....

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط نوشا |

چند روزی هست که سمت چپ گلوم و گوش چپم به شدت درد میکنه ، هیج نشونه دیگه ایی هم نداره .... از دکتر رفتن امتناع کردم چند روزه مامان با وسوسه دیدن دکتر جان بعد از 4 سال گولم میزنه ... امروز گول خوردم ... خیلی دلم براش تنگ شده بود ... فکر نمیکردم اسمها به خاطرش مونده باشه .... اول مامانو دید با یه عالمه ذوق و بعد منو که دید گفت واااااااای نوووووشا .... وقتی نشستیم حال بابا و داداشا رو تک تک پرسید ، و اینکه چه کار میکنن ... کلی حال و احوال کردیم ، فکر کنم 45 دقیقه ایی توی مطب بودیم ...   حرف که زدیم ، گفت تو دچار افسردگی شدی و چند تا سوال ازم پرسید  و مامان هم با نامردی تمام هرچی شکایت داشت بهش گفت ... میگه کو اون دخترک شاد و پرانرژی که هر وقت میومد اینجا خستگی از تن هممون در میرفت ... سعی کرد حرف بزنه و ازم حرف بکشه و میگفت فکر کن مامانت نیست ، اما مامان بود ... میگه تو که اینجوری نبودی ... خلاصه گفت میخوای بهت دارو بدم یه ذره بهتر بشی و بعدا تصمیم بگیرم ، گفتم نه مشکلی ندارم ... اما یه داروی گیاهی نوشت و گفت مورد تایید نمیدونم چی چی آمریکاست ... وقتی اومدم خونه نگاخ کردم دیدم به جز آمپولی که داده نامردی نکرده و یه سری قرص دیگه داده که ربطی به گوش درد نداشت  ...

میگم میمونین دیگه نمیرید ؟! میگه میرم و میام ، میگه سخته برام با این شرایط پسرم اینجا باشه ...

خلاصه دکتر رفتیم واسه گوش درد فرمودند ، افسرده گشته ایی .... حالا افسرده گشتم ؟!

همین دیگه اینم از امروز ما ...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 توسط نوشا |
 

دیگه نمیتونم چیزی نگم وقتی چند باری این موضوع باعث شده بغضمو نگه دارم ...

کودکان کار ... میدونی ما فقط بلدیم اسمهای قشنگ قشنگ واسه اتفاقامون بذاریم .... نمیتونیم یا نمیخواهیم کاری انجام بدیم ... نمیدونم ، نمیدونم مسئولیت این همه بچه بیگناه با کیه ... پسر بچه معصومی که گل میفروشه و به خاطر اینکه حرفشو دو بار تکرار میکنه توسط راننده احمقی که فکر کرده لابد خیلی جای برتری داره هل داده میشه ، چه گناهی داره که در اوج معصومیت و بچگیش باید اینجوری تحقیر بشه ....

بچه های هم سن و سال این الان همش دنبال اینن که از این کلاس به اون کلاس برن و خریدهاشون فلان جور وفلان شکل باشه ، همین داداشه من اگه دو ساعت توی خونه باشه کلافت میکنه بس که غر میزنه .... اون وقت دلم کباب میشه واسه این بچه ها زیر آفتاب بی رحم این روزها ، یا شبهای دیر وقت ...

چند شب پیش حدودای 2 بود با مامان داشتیم برمیگشتیم خونه ، پشت یه چراغ قرمز یکی از همین کوچولو ها اومد نزدیک ، چشماش خیس اشک بود .... بهش گفتم چرا گریه کردی ، گفت پولمو گم کردم ... بهش پول دادم و گفتم دستمال لازم ندارم ، اصرار کرد که نه نمیشه ... بهش گفتم پس بقیه اش مال خودت جای یکی از اونایی که پولشو گم کردی ، بازم قبول نکرد ... برام عجیب بود ...

این بچه ها میفهمن ، شعور ودرک دارن ، شخصیت دارن ... حداقل میتونیم شخصیتشونو نشکنیم ...

هرچی این چند روز چشم گردوندم که پسرک اولی رو ببینم ، ندیدم ...

کسی میدونه چه کار میشه براشون کرد ؟! یکی مثه من که پولی نداره و  به هیچ جا وصل نیست چه کار از دستش برمیاد ؟!

اینو سرچ کردم پیدا کردم : سایتی برای کودکان کار : کودکان کار

 

سال هاست
نان خشکی ها
از محله‌ی ما نمی گذرند
زیرا از نانِ خالی این همه سفره
چیزی برای پرندگان حتی
باقی نمی ماند ،
فقط می ماند بعضی شب ها
که پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد .
هر وقت پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد
من می فهمم
پنهانی دارد با خودش چه می گوید ،
همه چیز ... همه چیز گران شده است
قند ، چای ، نان ، چراغ ، چه کنم ، زهرمار ...
همه چیز گران شده است .
و من هر شب آرزو می کنم
ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز
هنوز ماهیِ سیاهِ کوچولو
به دریا نرسیده است .
و من هر شب خواب می بینم
دست هایم دارند بزرگ می شوند :

خشت ، کوره ، آجر
سنگ ، بیجه ، محمد !
زورم به هیچ کدام نمی رسد
آجرِ همه‌ی برج های جهان
از خواب و خاکسترِ من است
زورم به هیچ کدام نمی رسد
راهِ کوره پزخانه دور است
من باید بزرگ شوم
من مجبورم بزرگ شوم .
ما حق نداریم گرسنه شویم
ما حق نداریم حرف بزنیم
ما حق نداریم سرما بخوریم
ما نان نداریم
خانه نداریم
پناه نداریم
شناسنامه نداریم
شب نداریم
روز نداریم
رویا نداریم .
اینجا
ما هر چه داشته فروخته‌ایم
جز گنجِ بزرگِ پنهانی
که پدر به آن شرف می گوید
اسمم شرف است
پسر زارعبدالله
از پیاده‌های پاک دشتِ ورامین‌ام
از پیاده‌های پاک دشتِ بَم ، بامیان ، کرج ، کوفه ، آسیا !
و ما حق نداریم بمیریم
کَفن و دَفنِ درماندگان گران است
مزار و مجلس و گریه گران است
ما اشتباه به دنیا آمده‌ایم
دنیا
جای دزدانِ بی شرفی‌ست
که پرندگان را برای مٌردن
از قفس آزاد می کنند .

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط نوشا |

 

میخواستم اتفاقات امروزو بنویسم ، اما .....

مگه صدای ناله های مادر اون پسر 19 ساله که هم سن و سال برادرای منه  از دهنم میره ...

مگه  تصویر هواپیمای تیکه تیکه شده از جلوی چشمم میره ....

نمیدونم خواستن حق چند تا قربانی دیگه میخواد ...

نمیدونم داشتن یه هواپیمای درست درمون تو این مملکت چند تا قربانی  دیگه میخواد ...

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط نوشا |
** گوشیم یه طرفه شده چون قبضها این ماه نیومده در خونه .... از طرفی یه ایرانسل دارم که عهد بوق خریدمش که در مواقع بحران ازش استفاده میکنم اونم برگشته میگه مسدود میباشی !!! ثبت نامت کامل نیست !!! یکی نیست بگه بعد از سه سال تازه یادتون افتاده !!! اونم همین الا که گوشیم قطع شده !!! شنیدین زپلشک آید و ....

** کمرم درد میکنه ، نه میتونم پشت میز بشینم نه روی مبل و نه میتونم روی شکم دراز بکشم ، کلی هم کار پشت میزی دارم اماپاهام مثه الان بی حس میشه ...

 ** ترجمه مهربون یکیش تقریبا تموم شده ... کلا اطلاعات من در زمینه مهندسی فرآیند خیلی بیشتر از الکترونیکه !!!

 ** افکارم پریشونه نمیدونم پس کی بشینم سر درسم واسه ارشد !!!

 ** باورت میشه من یه هفته حموم نرفته بودم !!! خوب حالا یه هفته یه ذره کمتر اما خودمم باورم نمیشه ... بس که این موهام بلند شده ، یعنی خیلی زیادی بلند شده و منو اذیت میکنه بعدشم خیلی نامرتبه و اصلا شکل خاصی نداره ، اینه که حوصله حموم رفتنو ندارم ... حوصله آرایشگاه رفتنم ندارم ... اتاقمو عشق است ...

** میگما هیچ کدومتون هیچ مطلبی راجع به BMS ندارین ؟!!

** همین روزهاست که گوشی نو و خوشگلم داغون بشه بسکه باهاش گیم بازی میکنم ... ای نوشای ندید بدید ...

** فینگیل خان رفته چیپس و پفک و هله هوله خریده به علاوه یه شیر ... همشو گذاشته جلوی ما بهش میگم مگه خودت نمیخوری ؟ میگه نه من فقط از تغذیه سالم استفاده میکنم و لیوان شیرشو نشون میده .... فکر میکنم که یکی از عوامل قد کشیدنش همین لیوان شیره که همیشه دستشه ...

** همین دیگه حرفی ندارم بزنم ...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط نوشا |

دلم میخواد سر شبی تفکراتمو بنویسم ... چیزایی که از دهنم میگذره ... چون خیلی بی ربطه کامنت دونیشو (هر وقت میگم کامنت دونی یاد سنگدون میوفتم !!! اه اه اه )داشتم میگفتم ، میبندم ... کامنت دونی پست قبلی بازه ... شایدم اصلا پستش نکردم ...

دلم خوندن یه داستان آروم و عاشقانه میخواد ... اووووووووم شایدم دلم جزیره سرگردانی میخواد ... فکر کنم سالی یه بار میخونمش .... دلم یه آهنگ آروم میخواد تو مایه های " بگردید ، بگردید در این خانه بگردید " که شجریان پسر خونده .... دلم یه دیوان شعر میخواد با یه عالمه شعرای دلبرانه و قشنگ ، شعر نو ... نمیدونم شایدم دلم حافظ میخواد  " ناگهان پرده برانداخته ایی یعنی چه ؟" .... دلم بستنی کاکاویی کیلویی میخواد  که بذارم آب بشه و نرم بشه و بعد با لذت بخورمش ... دلم دراز کشیدن روی آب میخواد ، شایدم رفتن زیر آب و بی صدایی اون زیرو که لبریز از آرامش میشی ... دلم خونه آروم و گرم میخواد که آدماش حداقل شام و ناهارشونو دور هم بخورن ، ناهارم نشد شامو دیگه دور هم بخورن ... دلم میخواد همه تو خونه آروم باشن با هم با محبت و مهربونی برخورد کنن ... اصلا میدونی چیه دلم مهربونو میخواد با همه خوبیاش ...  چقدر وقتی این اتاق مرتبه اعصاب روان من آرومه ، چرا تحمل شلوغی و ریخت و پاشیدگی رو ندارم ؟! دلم برای زهره تنگ شده ... دلم خونه خودمو میخواد ... دست و دلم به کار نمیره ... ترجمه های مهربون هم هست که باید انجامشون بدم تا برگرده ... سرچ خودمم هست ... گفتین کسی از BMS چیزی نمیدونه ؟!

برم بگردم هستی جزیره رو پیدا کنم ... شایدم رفتم دنبال عادت میکنیم بگردم ... شایدم نشستم سر ترجمه های مهربون ... شایدم برگشتم نوی همین دنیای مجازی ... کسی چه میدونه !!!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط نوشا |

امروز یه روز مفید بود ... کلی کار انجام دادم ... از خستگی در حالت مرگ بودم دیگه آخراش ... امروز رفتیم جمهوری ... رفتیم یعنی با مهربون تشریف بردیم ... مدتها بود که مهربون روی مخ من کار میکرد  که بیا و بی خیال این گوشی قراضه شو بعد از 4 سال که تموم دکمه هاش یکی یکی داره میوفته بریم عوضش کنیم  و منم خودمو میزدم به نشنیدن که مهم اینه که زنگ بخوره که میخوره  انقده اوضاع گوشیم خراب بود که بابام یه ماهی هست پول گوشی جدیدو به من داده ... خلاصه گوشان دراز شد و قبول کردم که بریم گوشی بخریم اما به این شرط که پول زیاد بابتش نمیدم ، تازگیا دوباره خسیس شدم ... توی پیک خسیسی قرار دارم .. سرتونو درد نیارم هیچ گوشی به نظرم قشنگ نبود ... اما بعد از کلی بالا پایین کردن  یک عدد گوشی خریدیم که خوشمان آمد و دوستش داریم یعنی داریم سعی میکنیم دوستش داشته باشیم ... بعدش رفتیم موتور بخریم ... اما من که کلی قاطی کرده بودم ... هی من مدارمو کارشو  توضیح میدادم و هی چیزایی میگفتن من سر در نمی آوردم ... گفتم زنگ بزنیم به استاد جیگر مشورتی کنیم ... ایشون فرموده بودند که قبل از زنگیدن اول اس ام اس بفرمایید تا ما گوشی را برداریم ... اما از شانس ما اس ام اس هم گلاب به روتون لای باقالی هاست این روزها ، زنگ هم زدیم بر نداشت ... خلاصه یه مقداری خازن مقاومت خریدیم و اومدیم  هفت تیر ... کلی مانتو فروشی ها رو گشتیم تا یه مانتو بخریم بشه باهاش رفت شرکت و اندازه هم باشد ... خلاصه مانتو هم خریدیم و از فرط گرسنگی داشتیم میمردیم یک عدد چلو کبابی کثیف پیدا کردیم رفتیم ناهار خوردیم ... قصد داشتیم به خس و خاشاک بپیوندیم اما من که کمرم صاف نمیشد مجبور شدیم بیایم خونه اما طرفهای ساعت 3 بود که یه نیروهای پلیس جمع شدن و یه عده زیاد هم با اتوبوس میرفتن سمت جاهای دیگه اما من فقط پلیس دیدم ... امشب هم که سمت خونمون همش صدای بوق بود و ا... اکبرای قوی ...

 

دلم گرفته ... دلم میخواد تو خونه خودم باشم با یه عالمه سکوت ... یا حداقل الان دلم میخواد از تو اتاقم بیرون نرم ...

 

تو این گیر و دار یه خبر خوش هم شنیدم ... دکترم برگشته ... دکتری که از بچگی میرفتم پیشش یه جند سالی رفت آمریکا ... یه دکتر خوشتیپ و خوش چهره و خوش برخورد و بسیار حاذق ... دلم میخواد زودتر ببینمش ... کلی هم سراغمونو گرفته ...  
نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم تیر 1388 توسط نوشا |
دیشب مامان مهربون زنگ زد حالا که مامانت اینا رفتن ، مهربونو میفرستم دنبالت بیای پیش ما تنها نمونی ... هرچی گفتم نمیام ... خیلی اصرار کرد ... خلاصه مهربون دیروز ظهر اومد دنبالم ... دیگه کتی و لیلا میخواستن بیان خداحافظی آخه وسایلشونو جمع کردن و خونه رو تحویل دادن ، خلاصه منتظر اونا شدیم که اومدن و رفتن و رفتیم ویلا ... ناهار خوردیم و عصر رفتیم حیاط و آب بازی و یه عالمه گفتیم و خندیدیم ... بعدشم شام رفتیم بیرون و بعد از شام رفتیم یه ذره لب دریا نشستیم و کلی گفتیم و خندیدیم و یه ذره راجع به جنسیت بچه حرف زدیم ، داداش مهربون دختر دوست داره و خودش پسر ... کلی سر به سرشون گذاشتیم و خندیدیم ... شب هم که اومدیم 12:30 بود بعدشم رفتیم یه ذره تو حیاط و بعدشم لالا ... من که تا سرمو گذاشتم خوابم برد (بعد از مدتها !) امروز هم از صبح که پا شدیم یه سری کار انجام دادیم و با مهربون و داداشش رفتیم دریا ی نزدیک خونه .... انقدر توی آب خوش گذشت و خندیدیم و بازی کردیم ... من که مثل این بچه ها قهقهه میزدم ... تمام دستامو صورتمم سوخت ... خونه که رسیدیم مامان مهربون گفت یه ملیون بار موبایلت زنگ خورده ... حالا هیچ وقت کسی با من کاری نداره ... تا گوشیمو گرفتم ... کتایون زنگ زد و گفت خبر داره .... واااااااااای باورتون میشه اینجانب ریاضی مهندسی 10 شدم !!!! نمیدونین چقدر خوشحال شدم ... این 10 خیلی چسبید ... انگار یه باری از روی دوشم برداشته شد ... بعدشم دیدم بابام یه ملیون بار زنگ زده ... زنگ زدم ...طفلی کلی ترسیده بود دیگه بهش گفتم موبایلمو نبرده بودم ... میگفت کم کم داشتم میومدم شمال ... دیگه بهش گفتم فردا میام ... هرچند دلم نمیخواد برم تهران اما یه سری کار دارم و کارآموزیم از شنبه شروع میشه ... دیگه الان هم مهربون اینا منو رسوندن دم خونه و رفتن تهران ... منم باهاشون نرفتم چون صبح باید برم دانشگاه ... راستی زهره هم 10 شد ... خیلی خوشحال شد بهش گفتم ... دیگه الانم تک و تنها نشستم تو خونه و دارم چرتکه میندازم که چه کارهایی دارم برای انجام دادن ... خیلی این دو روزه مهربون سعی کرد منو از فکر و خیال بیاره بیرون .... تا ولم میکرد میرفتم تو حال خودم ... دستش درد نکنه ... میبینم که تهران به علت آلودگی تعطیله !!! هیچ ربطی هم به روزهای تیر نداره ها !!! فقط مسئولین یه ذره مهربون شدن و دلشون واسه ملت کباب شده گفتن برن تعطیلات ... بابام جان همه جا همینه ... اینجا هم گرد و غباره ...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم تیر 1388 توسط نوشا |

اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره .... یه عالمه اتفاقهای ریز و درشت باعث شده اصلا به حال خودم نیستم .... از روز نویسی به ننوشتن رسیدم ...

بعد از مدتها الان چند ساعتیه که تنها شدمو دارم دنبال آرامشم میگردم ... چقدر جنگ اعصاب داشتم این چند روزه ... خسته ام ... خسته از همه چیز و از همه کس ....

خودم این وسط بی تقصیر نیستم اما حقم این چیزا نیست ....

چرا هرچی کمتر صدات دربیاد و بیشتر مراعات کنی گناه بیشتر گردنت میوفته و بیشتر مواخذه میشی ؟!!!

 

پی نوشت : اینو  خوندین ؟!!! این چیزا چیه !!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم تیر 1388 توسط نوشا |

امتحانهام امروز تموم شد البته دو تا بیشتر نبود ... یکیشو خوب دادم و امتحان امروز رو تقریبا سفید دادم ... در حالی که یه هفته از ساعت 8 صبح تا 3 شب من برای این امتحان درس خوندم .... بیش از حد مسلط بودم و بلد بودم اما سر جلسه اصلا نمیتونستم هیچی بنویسم ... سوالا رو بلد بودم اما اصلا دستم روی کاغذ نمینوشت  بعدشم واسه یه امتحان ریاضی مهندسی مثل بینش اسلامی 8 تا سوال 2 قسمتی داده بود که من فقط دو تا سوالشو حل کردم ... وقت امتحان تا 6 بود من از 5:30 داشتم گریه میکردم ، گریه بلند انقدر اشک ریختم که نفسم در نمیومد ... من هیچ وقت نمره برام مهم نبوده تا حالا یادم نمیاد که واسه درسی یا نمره ایی ناراحت شه باشم یا غصه خورده باشم .... اما واسه این درس خیلی زحمت کشیده بودم .... برای اینکه صدام در نیاد دستمو گاز گرفته بودم که تمامش کبود شده .... اون دو تا سوالی هم که حل کردم سوالای سختی بودن که تقریبا کسی حلشون نکرده اما من تا همونا رو حل کردم دیدم دیگه برای 6 تا سوال وقتی ندارم ... خلاصه خیلی غصه خوردم ...

احتمالا فردا مامانم اینا میان شمال ....

بعدا میام مفصل از اوضاعم مینویسم .... برم که دوستام اینجان ....

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط نوشا |

صدرا میگه تو همونی نیستی که نسبت به موسوی حس خوبی نداشتی ؟!  باید بگم آره صدرا جان من همونم که روزهای اول به چند دلیل حس خوبی نسبت به میرحسین نداشتم که یکیش دل دل کردن و بیام یا نیام هایش بود ... اما کم کم شروع کردم به سنجیدن ... خوندن ...انتخاب کردن ... بحث کردن ... اما از همون اول میدونستم رای من دکتر دوست نداشتنی نبود ... تصمیمو که گرفتم شروع کردم قانع کردن اطرافیانم توی دانشگاه ... همین مهربون کلی منو حرص داد اما آخر سر روز رای گیری به موسوی رای داد که به گفته خودش رای ها یکدست بشه و به نتیجه برسه ...

آره صدرا جان اول تردید داشتم ... اما الان ندارم ... میدونم همه این آشوبها جنگ قدرت بین دو گروهه و آخرش چیزی گیر من و تو نمیاد اما خوشحالم کسی که بهش رای دادم حداقلش اینه که پشت مردمو خالی نکرده ... خوشحالم که رای دادم که به نشونه رای دادنم میتونم اعتراض کنم ... فقط امیدوارم به جای خوبی ختم بشه که این کور سوی امیدم نا امید نشه ...

حرف برای زدن زیاد دارم اما هم مهمون دارم و هم امتحان و هم چند روزه دلشوره خیلی عجیبی ... راستی بلاخره کولر وصل شد و از گرما نجات پیدا کردیم ...

برم به زندگیم برسم ...

نمیدونم چرا انقدر آشفته و نگرانم ... شاید نگران اون دو تا داداش وروجکم که از دیروز برگشتن تهران و مامان هم نیست که مراقبشون باشه ...

فقط میدونم که نگران امتحان نیستم با وجود اینکه هیچی بلد نیستم ... اصلا حس درس خوندن هم ندارم ... فکرم درگیره ...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط نوشا |
 

طنز كلامم كمتر است كه تلخی این روزها بیشتر بوده.

ابراهیم رها

بیست‌وسوم خرداد

مهدی كروبی خیلی سفارش كرده كه نخوابیم. خودش هم گمانم تا صبح كبریت گذاشته لای پلك‌هایش و یاد و خاطره چهار سال پیش را بدجوری زنده نگهداشته! بی‌خوابی به همه سرایت كرده، دوستان شمارشگر آراء هم نخوابیده‌اند و تكلیف انتخابات را همان نصف شب معلوم كرده‌اند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات را همان نصف شب معلوم كرده‌اند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات ده میلیون رأی را شمرده‌اند و شصت‌وسه درصد مردم به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند (نه این جمله، جزو طنز مطلبم نبود، من تا این حد به طنز تلخ علاقه ندارم!) سپیده نزده دوستان شمارشگر سی میلیون رأی را شمرده‌اند و كماكان شصت‌وسه درصد آراء متعلق به احمدی‌نژاد است! يقين پیدا می‌كنم یا كردان هنوز از وزارت كشور نرفته یا دوستانش تعداد اعدادی كه بلدند محدود است! ول كن این شصت‌وسه نیستند هیچ رقمه! توی دلم می‌گویم حالا نمی‌شد كروبی سفارش نخوابیدن نمی‌كرد كه این دوستان نصف شب اینقدر زحمت نكشند و حاصل كارشان این شود كه وقتی نتایج آراءشان را جمع می‌زنی از مردم تا سوراخ سنبه‌ها را دنبال رأیشان می‌گردند. پلیس چون احساس می‌كند تمام سوراخ سنبه‌ها خیلی بی‌ناموسی است یك‌مقدار متنابهی با مردم برخورد می‌كند و برخورد می‌كند و... برخورد می‌كند! احمدی‌نژاد می‌آید میدان ولی‌عصر و در جمع پرشور و میلیونی حدود ده هزار نفر شعری با قافیه خس و خاشاك می‌گوید. روزهای بعد قافیه این شعر فرو می‌رود توی چشم خیلی‌ها (مودب بودم گفتم چشم!)

بیست‌وپنجم خرداد
حدود سه‌ونیم میلیون خس و خاشاك به گوینده این جمله، در خیابان آزادی، علامت موفقیت نشان می‌دهند! رئیس‌جمهور به‌شدت ساكت می‌شود. تا امروز هم مشغول ساكت شدن است. مردم شب‌ها الله‌اكبر می‌گویند. از سیاوش می‌پرسم بهمن پنجاه‌وهفت یا خرداد هشتادوهشت؟ می‌گوید مرداد سی‌ودو. خنده‌ام نمی‌گیرد. خنده تعطیل است.من و سیاوش در راهپیمایی دوشنبه از ذوق یازده مرتبه همدیگر را بغل می‌كنیم، ماچ نمی‌كنیم كه حرف درنیاورند!

بیست‌وششم خرداد

دوستان عدالت سرخود در میدان ولی‌عصر جمع می‌شوند. اخیرا علاقه شدیدی به این میدان پیدا كرده‌اند ول‌كن هم نیستند. مردم اسبق، خس و خاشاك سابق و اغتشاشگران فعلی تشریف می‌برند میدان ونك. كسی شعار نمی‌دهند، كسی حرف نمی‌زند، كسی پلك هم نمی‌زند! ماجرا چیست؟ مگر هاله نور احمدی‌نژاد را دیده‌اند؟! من نمی‌فهمم چطور می‌شود گفت اینها اغتشاش می‌كنند. یاد شصت‌وسه درصد می‌‌افتم، توجیه می‌شوم از بیخ! من و سیاوش با جمعی از دوستان هستیم كه می‌خواهند به زور توی گوش و حلق و بینی نیروی انتظامی گل فرو كنند! صلح و آشتی و این قصه‌ها. به سیاوش می‌گویم شب اخبار اعلام می‌كند امروز عده‌ای با گل شهر را به اغتشاش و آتش كشیدند!

بیست‌وهفتم خرداد

نه، باور كن مردم تا این خس و خاشاك را نكنند توی... توی.... توی آستین بعضی‌ها ول كن نیستند. یك‌ونیم میلیون نفر از هفت‌تیر تا بعد از میدان انقلاب تجمع می‌كنند. سیاوش كمی بلند عطسه می‌كند و یك ربع از مردم سكوتمند مجبور به عذرخواهی می‌شود. مردم قبل از تاریكی هوا متفرق می‌شوند. اخبار می‌گوید اغتشاشگران ساكت مردم را از كسب و كار انداخته‌اند. شب الله‌اكبر همه جا می‌پیچد. به سیاوش می‌گویم اخبار مدعی خواهد شد اغتشاشگران با هماهنگی جهان غرب مردم را از خواب انداخته‌اند تا صبح‌ها دیر بیدار شوند و چوب لای چرخ دولت نهم بگذارند (زرنگی؟ عمرا بگم دولت دهم) كماكان اس‌ام‌اس‌ها قطع است. روزی چهارده ساعت هم موبایل قطع است. اینترنت قطع است. ماهواره قطع است... قطع است. به سیاوش می‌گویم به سر و تنت دست بكش ببین دوستان چیز جدیدی را قطع نكرده‌اند؟!

بیست‌وهشتم خرداد

مردم در میدان توپخانه جمع می‌شوند. میرحسین هم می‌آید. یك سرش توپخانه است یك سرش نزدیك بهبودی در خیابان آزادی. خب دوستان عدالت سرخود حق دارند بترسند! همه ساكتند. ما احساس ژنو می‌كنیم. مردم ماموران انتظامی را ماچ می‌كنند و كماكان دنبال رأیشان می‌گردند.

بیست‌ونهم خرداد

جمعه تعطیله. شب الله اكبر

سی‌ام خرداد

با سیاوش می‌خواهیم اعتراض مدنی كنیم. سپاه، بسیج، نیروی انتظامی، پلیس ضد شورش و... تشریف آورده‌اند دور هم خوش باشیم! چه صمیمی! باران باتوم، ابر گاز اشك‌آور، رعد و برق پوتین‌ها... وای چه طبیعتی! به سیاوش می‌گویم سیزده به دره؟!
دوستان باتوم محور، مردم را از تمام خیابان‌های منتهی به تمام خیابان‌های دیگر می‌رانند! فقط یك كمی شدید این كار را می‌كنند. آمار چیز خوبی است. این را احمدی‌نژاد در مناظره‌ها به ما گفته بود.

آمار كشته‌ها در دوشنبه كم بوده امروز عزیزان باتوم محور آمده‌اند برای جبران مافات! در یك خیابان (تمام اسكندری بود) سیاوش و دو سه هزار نفر از مردم گیر افتاده‌اند.
تك‌تك خیابان‌ها اینطور است. من مثل ترسوها كز كرده‌ام یك گوشه (شرط عقل است!)
سیاوش و مردم كتك می‌خورند. دو گروه باتوم محور روبروی آنها هستند. مردم آنقدر كتك می‌خورند كه دست به سنگ می‌برند. دو ساختمان نیمه‌كاره مهمات آجری‌شان را تكمیل می‌كنند!

سیاوش و مردم حمله می‌كنند. دوستان باتوم محور زیر بار زور نمی روند مگر آنكه پرزور باشد!

فرار عنایت می‌فرمایند. یك موتورشان دست مردم می‌افتد و می‌سوزد. باران گاز اشك‌آور احساس و مشاهده می‌شود من سعی می‌كنم بگویم فكر می‌كردم امروز هم آرام است و گرنه نمی‌آمدم، اما گاز اشك‌آور درست متوجه نمی‌شود و توی چشم من هم می‌رود. سیاوش در تمام منافذش گاز اشك‌آور فرو رفته! می‌رود پیش یك مأمور نیروی انتظامی كه آرام ایستاده می‌گوید روزهای قبل كه ما را نمی‌زدید همه چیز آرام بود، چرا می‌زنید كه اینطور شود؟ می‌گوید من هم به موسوی رأی داده‌ام. سیاوش می‌بوسدش. اما دوباره حمله و تعقیب و گریز. سیاوش و بقیه خط اول هستند. سیاوش داد می‌زند این سه‌راهو نباید از دست بدیم. اینجا رو بگیرن مردم رو از پشت توی خیابون بغلی قیچی می‌كنن. مردم با سنگ برای این سه راه می‌جنگند. یك پیرزن می‌زند به سینه‌اش و گریه می‌كند.

من كماكان یك گوشه كز كرده‌ام و می‌گویم غلط كردم بی‌خیال!

سیاوش فریاد می‌زد بیایید جلو، یا حسین. مردم با یا حسین می‌روند خدمت دوستان باتوم محور و یك عدد موتور دیگر را قرض می‌گیرند و می‌سوزانند تا كمتر اشك‌آور در آنها اثر كند . من دنبال سوراخ موشم و به مشاهده كردن بسنده می‌كنم! با خودم می‌گویم بابا «بریوهارت»!

چند موتوری از پشت سر می‌زنند لای صف مردم. مردم یكی را می‌اندازند. سوارهایش را می‌زنند. سیاوش یكیشان را كه كم سن است (گمانم 18 سال بیشتر ندارد) از دست مردم جدا می‌كند و داد می‌زند برو. صدای سیاوش گرفته. بد گرفته. وسط این ماجرا در دلم به صدایش می‌خندم. مرده‌شور خصلت طنزنویس بودنم را ببرد!

یك دختر جوان سیگاری می‌گیراند، غریبه است. فوت می‌كند در چشم‌های سیاوش كه قرمز است و اشك‌آلود از گاز. چشم‌های سیاوش آرام می‌شود. بابا نیا جلو شما، خانم اینها می‌زننتون، دوباره یا حسین می‌گویند. گاز اشك‌آور. من ترسیده‌ام. در این رفت و برگشت‌ها همان دختر را می‌گیرند. سپرش می‌كنند جلوی سنگ‌ها.سیاوش داد می‌زند مردم سنگ نزنین. می‌پرسم می‌شناسیمش سیاوش؟ به شیطنت می‌پرسم! می‌گوید می‌دونی كه نه. گفتم نیا جلو. نیروهای باتوم محور دارند زیاد می‌شوند. سیاوش و عده‌ای می‌روند جلو. سیاوش سنگ به دست ندارد. ادای سنگ داشتن را در می‌آورد. گاز اشك‌آور می‌خورد به پشتش. با درد می‌نشیند. گاز مستقیم می‌رود توی حلقش. از دور می‌بینم و داد می‌زنم سیاوش بیا. می‌افتد روی زمین. بالا می‌آورد. گمان می‌كنم دیگر مطلقاً هیچ جا را نمی‌بیند. می‌گیرندش. دارند مثل طبل (دقیقا مثل طبل) می‌زنند توی سرش. از دور نگاه می‌كنم و می‌بینم ریتم مناسبی ندارد. ضربه‌هایشان خوب است كله سیاوش زیر كلاه صدا نمی‌دهد والا بد صدا می‌شد! دوباره مردم حمله می‌كنند. سیاوش را گوشه‌ای ول می‌كنند، تا گمانم بعد بسته‌بندی‌اش كنند یكی را هل می‌دهد و كورمال كور مال و كجكی می‌دود. من هم ترسان دنبال بقیه فرار می‌فرمایم. یكی دو نفر در خیابان بغلی سیاوش را دود می‌دهند! من كه یاد گرفته‌ام سیگار فوت می‌كنم توی چشم‌هایش (این تنها فعالیت من در كل این تجمع، جز فرار كردن بود، خلاص) سه راه را نیروهای باتوم محور می‌گیرند و مردم در خیابان، بغلی قیچی می‌شوند از پشت و جلو. من راهم را می‌گیرم مثل یك انسان متمدن می‌روم. سیاوش كیلویی چند است؟ این جمله آخر را توی دلم می‌گویم. توی دلم خیلی چیزهای دیگر هم می‌گویم كه به شما ارتباطی پیدا نمی‌كند!

سی‌ویكم خرداد

می‌خواهم شب بروم بالای پشت بام الله اكبر بگویم.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388 توسط نوشا |
Blog Skin