تبليغاتX
من نوشا هستم
من نوشا هستم
 

 

***  کودک درونم باید خونه نشین بشه ... دلم برای خودم و خودش میسوزه  ***

 

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم خرداد 1388 توسط نوشا |

خوب از جشن بگم .........

خوب اون روزی که قرار بود جشن ما باشه همایش حامیان میر حسین بود و سالن یک دست سبز بود و زمان جشن ما با همایش یه ذره تداخل داشت به خاطر همین قرار شد بریم یه سالن دیگه ...

ما یه ذره زودتر رفتیم که بچه هایی که جشن رو برگزار میکردن  یه ذره کمک کنیم ... چقدر اون پشت خوش گذشت بماند ...

دیگه کم کم مهمونا اومدن و مهربون اومد و کتی و نیما هم اومدن ....

به خدا من اصلا شیطنت نکردم فقط هوارتا عکس گرفتم و کلی خندیدیم نمیدونم امروز چرا هر کی منو میدید یه چیزی بهم میگفت ... من دیروز خیلی خانوووم بودم ... استاد جیگر هم امروز با من شوخی شوخی دعوا کرد ... مدیونین فکر کنین خجالت کشیدم ....

خلاصه  برنامه با سخنرانی و موسیقی پاپ شروع شد و بعدش پذیرایی و بعدش تو اون فرصت ما هوارتا عکس دخترونه گرفتیم ... بیچاره مهربون در هر حالتی ازمون عکس گرفت ... بعد دیگه پسرا التماس کردن که باهاشون عکس بگیریم و یه سری هم با اونا عکس گرفتیم و دوباره ما رو ساکت کردن و دو باره سخنرانی و یه سری برنامه و موسیقی سنتی ... بعدش دوباره پذیرایی ...

قرار شد برای لباس پوشیدن و مراسم و این چیزا بریم سالن همایش ها ... آخ آخ اگه بدونین چه ماجرایی بود اون وسط ... انقدر با مزه میشدیم با اون ردا و کلاها ... من که نمیتونستم خنده امو نگه دارم با دیدن بعضی بچه ها ... پسرا که میگفتن شماها چه جوری مانتو میپوشین ! ... خلاصه با کلی بدبختی  ما رو از اونجا جمع کردن ...

اومدیم نشستیم و قرار شد بریم همگی بالا که سوگند یاد کنیم !!! من نمیدونم سوگندمون چی بود اون وسط ... من که یه کلمه اشو نفهمیدم ... بس که اون بالا خندیدیم ... یه ور این لیلا مرده بود از خنده و کاغذش جلوش بود و سوژه داشت ... یکی از بچه ها جوگیر شده بود یه دستشم گرفته بود بالا آخ مگه ما میتونستیم نخندیم ... من که لبو شده بودم ... این ورم یکی از پسرا وایساده بود با هر کلمه یه چیزی میگفت .... هی من میگم برای دو نفر برنامه بذارین جنبه داشته باشن نه ما کسی گوش نمیکنه !!!

خلاصه بعدش استاد جیگر برامون حرف زد و بی نهایت قشنگ حرف زد ... کم مونده بود اشکمون در بیاد ...

بعدش اومدیم پایین و قرار شد بچه ها گروهی برن بالا و لوحشون و بقیه چیزا رو بگیرن ... از قبل هم یه سری فرم داده بودن به بچه ها که نظر سنجی درسخوان تریت و محبوب ترین و مودب ترین و خوش تیپ ترین و فعال ترین و پرحرف ترین و شلوغ ترین که خوش بختانه این گزینه آخرشو حذف کرده بودن ... و یه سری فرم داده بودن از بچه ها علایقشونو پرسیده بودن مثه رنگ و غذا و شخصیت کارتونی و اولین چیزی که بعد از شنیدن بعضی کلمات به ذهنت میرسه و از این چیزا ....

خلاصه رفتیم بالا و یکی یکی اسمها رو خوندن و فرم هر کس و خوندن و فرم بعضیا آخر خنده بود... اسم منو که خوندن انقدر تشویق شدم که خجالت کشیدم  ... لوح و این چیزا رو گرفتیم + یک کتابچه که از اکثر بچه ها یه دست خط توش بود ...

بعدش مراسم ترین ها بود ... قسمت محبوب ترین که شد ، قرار بود حدس بزنیم ... از هر طرفی بچه ها منو صدا میکردن ... بعدش مجری برنامه برگشت گفت با حفظ جایگاه خانوم نوشا جایزه داده میشه به آقای فلانی ، بچه ها دادشون رفت هوا که ما به این رای ندادیم این منفوره محبوب نیست  ! آخه این آقاهه از بچه های برگزاری جشن بود ...  بعدش معلوم شده بود که این آقاهه واسه خودش رای جمع کرده بود ... کلی خندیدیم ... فکر نمیکردم محبوب باشم ! شلوغ رو فکر میکردم اما محبوب رو نه !!! هیچی دیگه من کلی سرخ میشدم دیروز ...
امروز استاد جیگر میگه شما به رای ها اعتراض داشتی ! گفتم من !!!!!!!! نه !!!!!!!!!!!!!  گفتم ما به نظر سنجی به طنز و شوخی نگاه کردیم رقابت که نبود !!!! گفتم استاد ناراحت نباشین به همه خیلی خوش گذشت ... اینا هم ادامه هیجانهای دیروزه ....

خلاصه بعدش هم استاد منو صدا کرده میگه من از تو 6 نمره قراره کم کنم بدم به بچه ها !!! میگم آخه چرا ؟! میگه قرارمون بود !!! شرطو باخته بودی ... گفتم تلافی میکنم ... منم به بچه ها اعلام کردم که امتحان آزکنترل برگزار نمیشه فردا و استاد گفته نفری 2 نمره هم به عنوان هدیه به همه میده ... بیچاره اش کردم ... نفهمید چه جوری در رفت ... خیلی از بچه ها واقعا فکر میکرن امروز امتحان نیست ....

خلاصه بعدشم شونصد تا عکس گرفتیم و با بچه ها شام رفتیم بیرون و بعدشم شب من نفهمیدم از خستگی کی خوابیدم ...

امروز خیلی خجالت کشیدم ... با وجود آروم بودنم اما هی بهم میگفتن این همه انرژی رو از کجا میاری!!!!!  من فقط دلم میخواست به منو بچه ها  و به مهربون خوش بگذره .. خدایی بچه ها هم هوای مهربونو زیاد داشتن و بهش خوش گذشت ...

دیشب که اومدیم خونه نشستم نوشته های بچه ها رو خوندم ... واقعا دلم گرفت ... روزهای خوبی داشتیم ...

استاد جیگرهم یه نوشته خیلی قشنگ نوشته بود برامون ...

خلاصه جاتون خالی ....

 

اینم یه عکس دسته جمعی (خیلی از بچه ها نیومده بودن ) اگه گفتی من کدومم ؟!

 

 

پی نوشت : امتحانی که میخواستم ندم ... وقت نشد و ندادم ...

پی نوشت : تصمیم داریم از این به بعد کمی بیشتر در روی سنگین رنگینمان قرار بگیریم ، باشد که موفق شویم این نیش را ببندیم ...

پی نوشت : آخه آدم بعد از دیدن مناظره الف نون ( اه اه ... اسمشم حالمو بد میکنه !) و میر حسین جان پست جشن مینویسه !!!

 

 پی نوشت : یک عدد لینک : ایــــــــــــــــــــنجا !!!!!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط نوشا |
الان كه اينجا نشستم استاد پايين داره از بچه ها امتحان ميگيره و من مثلا اومئم سايت بالا كه درس بخونم ...

چشمام از زور خستگي و خواب باز نميشه ...

ديشب تا ۱۰ دانشگاه بوديم ... جشن تا ۱۰ طول كشيد ... بعدشم با بچه ها رفتيم شام بيرون من كه خواب خواب بودم ...

ديروز خيلي خوش گذشت ... به  مهربون هم خوش گذشت ....  خيلي خوب همه چي برگذار شد ... قسمت لباس پوشيدنمون از همه بهتر بود ... و بخش ترين ها !!!!! چقدر خوش بود ...

جريانات جشن مفصله بعدا مينويسمشون كه يادم بمونه  ...

انقدر بدو بدو و شيطنت كردم كه ديگه جون نداشتم ...

كاااااااااش وقت نشه استاد ازم امتحان بگيره ....

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط نوشا |

 

مهربون در راهه .... زهره هم رفته دانشگاه ... منم از صبح همین جور دارم یک ریز تو سر خودم و سری های فوریه میزنم ... الان خوابم میاد ... چشمامو که میبندم شکل انتگرال فوریه میشم ....

حرفی برای زدن ندارم ... یه ذره دلخورم از دست مهربون ... از دست کاراش و رفتاراش ... هر چند به حساب مهربونی باشه اما منو میرنجونه ...  حالا میاد و بهش میگم دلخورم و حل میشه ...

فردا جشنه ... همه در تکاپو هستن ... اما من از چهارشنبه تا حالا نرفتم دانشگاه ...

این جشن هم یه ذره غم داره ها ... آدم دلش برای هم کلاسی هاش تنگ میشه ... دلش برای دوستاش و دور هم بودنشون تنگ میشه و واسه خیلی چیزای دیگه ...

من برم سر درسم ...

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط نوشا |

 

از دیروز بعد از ظهر زهره اینجاست ... الان رفته دانشگاه امتحان بده و بیاد ... دیشب یک عالمه درس خوندیم ... و دیشب یک عالمه درد و دل کرده برام ... ایشالا تابستون قرار عقد و عروسی زهره است ... میگه عروسی نمیخوام بگیرم میخوام برم سفر ... خلاصه کلی حرف زدیم که بعدا براتون تعریف میکنم ...

مهربون فردا میاد ... منم سه شنبه دو تا امتحان دارم و جشن هم سه شنبه است ... چهار شنبه هم 3 تا امتحان دارم ... خدا به خیر بگذرونه ...

فعلا من برم یه عالمه کار دارم ... برم ناهار درست کنم تا زهره میاد ...

 

 

** سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

سیاوش کسرایی عزیزم غم پدر غم بزرگیه و من قاصرم از بیان کلمه ایی برای تسلای دردهات ٬ برات صبر و آرامش آرزو میکنم  

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط نوشا |

از ساعت 3 تا حالا نشستم و 13 قسمت از سیزن 5 لاست رو دیدم تازه دو قسمت اولشو قبلا دیده بودم ... فکر کــــــــــن تو خماری موندم ... حالا من بقیه اشو از کجا بیارم ؟!!!!

تازه اینا رو هم  دیشب مهسا که اومده بود برام آورد ....

مثلا امروز میخواستم درس بخونم ... استرس هم داره خیر سرم ... اما گفتم بشینم ببینمش تموم شه که دیگه بهانه نداشته باشم ...

دیشب هم 5 تا مهمون داشتم که تا 6 صبح بیدار بودیم و میخندیدیم ... انقدر دیشب خندیدیم که من ماهیچه های فک و  دلم درد میکرد ... آخرشم نفهمیدیم چه جوری خوابمون برد ... دیگه بچه ها کم کم ظهر رفتن دیگه ساعت 2:30 همشون رفته بودن ... جای زهره خیلی خالی بود ...

چهار شنبه سه تا امتحان دادم ... یکیشو که استاد دقیقا منو خفت کرد که بیا امتحان بده ... انقدر که غر زدم حاضر شد هر چی بخوام امتحان بگیره و سواله اضافی نپرسه ، آخرشم خودم به خودم نمره دادم ... یکی دو تا دیگه از بچه ها رو هم خفت کرد اما از اون طفلکیا سوالای وحشتناک میپرسید ...

یه امتحان هم دادم که هیچ کدوم از سوالای استادو نمیتونستم جواب بدم ... اصلا یه چیزای عجیبی میپرسید ! فکر کن ازت بپرسن چرا به ماست میگیم ماست !!!!

فردا باید بشینم مثه آدمیزاد درس بخونم و ترجمه هم دارم ...

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم خرداد 1388 توسط نوشا |

** دیشب زهره اومد اینجا و با هم  رفتیم ولیمه ی دوستمون ... توی یه شهر دیگه ... ساعت 8 تا 11 بود ... خیلی خوش گذشت ... خیلی آدمای خوبی بودن ... خونگرم و صمیمی ... خونه ی قشنگی هم داشتن ... خیلی هم خوشحال شد طفلک دید منم رفتم ... شب هم با زهره اومدیم خونه من ...

** پریشب هم خونه بچه ها بودم ... اینو من باب علت غیبت توضیح دادم  ... ملیحه جونم مهربون هفته ی آینده میاد !

** دیروز بابا هم دوباره یه سر اومد و همزمان با زهره رسیدن ... بابا خیلی از زهره خوشش اومده بود ... مامان گفت بابا گفته  خیلی دختر خوبی و با نمکی بود ... جالب اینکه زهره هم امروز به همه میگفت نمیدونین که این نوشا چه بابای جیگری داره !!!!  چشم مامانم روشن !

** دوشنبه دو تا امتحان دادم خیلی خوب بود ...  دیروز هم امتحان ندادم .... فردا هم میخوام سه تا امتحان بدم ... اگه بشه چهار تا امتحان میدم ...  فعلا که حوصله خودمم ندارم  چه برسه به درس خوندن ...

** ظهر خواب بودم نود نفر زنگ زدن ... خوابش نچسبید ...

** امروز یه چند تا LED سبز دستم بود بچه ها میپرسیدن مدار چی میبندی ؟! گفتم میر حسین موسوی ! یکی از بچه خوشش اومد رفت چند تا LED سبز گرفته میده به بچه ها میگه به میر حسین رای بدیدا !!!!!!!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388 توسط نوشا |

** امروز صبح بابا اومد اما 5 دقیقه هم نموند ... راننده اش دم در بود و نمیتونست بمونه  ، با آقای صاحبخونه صحبت کرد و رفت ، بعد از ظهر هم زنگ زد و عذر خواهی کرد که نمیتونست بمونه باید میرفت ماموریت ... فقط صبح خیلی غصه خوردم که بابا اومد و نتونست بمونه ...

** ببینم بین خیار و انگور کدومو انتخاب میکنین برای خوردن ؟!

** امروز هیچ کار مفیدی نکردم و مثل هپلی ها زندگی کردم و خونه رو تبدیل کردم به همون که دیروز بود ...

** امشب میر حسین خان را دیدم از تی وی ...

** امروز یاد دوست خیلی خیلی قدیمی افتادم ... یه اتفاق ما رو از هم دور کرد خیلی سال پیش ... توی همون روزهای کودکی ... امروز از یادش پر بودم ... امیدوارم هر جا هست سالم و سلامت باشه ...

**  این روزها چرا انقدر دلتنگم ؟! حتی پیش پیش دلم برای هم کلاسی هام هم داره تنگ میشه ... برای محبتها و شیطنتهاشون ...

** درسم نمیومد امروز اصلا هم عذاب وجدان ندارم ...  تازه یه عالمه هم غذا خوردم فقط به این علت که از ذهنم گذشته بود که کمتر غذا بخورم در حد یه فکر گذرا بود فقط ، قصد عمل نداشتم ! از حق نگذریم غذام خیلی هم خوش مزه شده  بود خودم کیف کردم ...

** وااااااااااااااااااااااااااای بی شک بستنی یکی از موهبت های الهی است ... کاش خدا توی بهشت به من یه عالمه بستنی بده ! چیه اگه فکر کردی میرم جهنم سخت در اشتباهی ...

** دوست خوبم برات آرزو میکنم یه قدم نه بلکه صدها قدم به جلو برداری و به خواسته هات برسی .... میدونم که موفق میشی و همین روزها خبر خوش بهم میدی ...

** اینم یه عالمه گل  برای شما ... ترکیب رنگ و شادی رو توی این عکس دوست دارم ... البته این عکسو قبل از عید با مهربون رفته بودیم یه باغ گل گرفتیم ...

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه یکم خرداد 1388 توسط نوشا |
Blog Skin