** 45 تا چیز میز بی نوا به صورت کاملا بی کس و کارانه ایی روی دسک تاپ بنده قرار داره و دو روزه روی اعصاب منه چون از اینکه دور و برم شلوغ باشه بدم میاد ... اما کو حوصله که این بی خانمان ها رو سر و سامان بدم ...
** اون اینترنت وایرلسه بود که گفتم !!! توی دانشگاه !!! قطع شده ... ای بمیرید که من میخواستم امروز آنتی ویروسمو درست کنم ...
** این چانه ی مبارکمان یه جوش زده قد گلابی ... به جون خودم گلابی نباشه گردو هست ! علتشم نمیدونم ...
** امروز تا در کلاسو باز کردم ( دیر رسیدم !!! دانشگاه بودما اما کار داشتم ! ) خلاصه تا درو باز کردم استاد گفت به به خانوم مهندس دو هفته غیبت داشتید ! بنده جا خوردم چون خوشحال بودم که این دو هفته ایی که نبودم استاد حضور غیاب نکرده ... استاد خیلی مرد خوب و زحمت کشیه و بی نهایت سر کلاس انرژی میذاره و خیلی خوش برخورده ... اما حیف که من حتی یک کلمه هم به درسهاش گوش ندادم ... چی کار میکردم ؟! نقاشی میکشیدم ! آخه کلاس حالت کنفراسی داشت و نمیشد خوابید !
** این مهربون امروز یک دراکولا ی به معنای واقعی بود .... خوابش کم شده بود و با سر و صدا بیدار شده بود خلاصه شده بود گیدورای 220 !!!
** فردا بابای مهربانمان می آید ... به جان خودم یه جوری میاد که صبحانه اینجا باشه ! از طرفیم عااااشق سر زده رسیدنه !
** دلمان برای برادر جانمان خیلی زیاد تنگ شده ...
یک برادر دارم از جان خوب تر
هرچه محبوب است از ان محبوب تر
جان ما با یکدیگر پیوند داشت
هر دومان را عشق در یک بند داشت
چند سالی هست در شهر شماست
انچه در یادش نمانده یاد ماست!
البته جرات داره یاد ما نباشه !!!!!!!
** علاوه بر اون 45 تا چیز بی نوا حدوود 536 تا چیز میز هم در خانه ولوو میباشد که این یکی رو نمیتونم جمع و جور نکنم ... تازه ناهار فردا رو هم بیاد پزیده کنیم چون بابا جانمان خورش قیمه دوست میدارد ما هم پخته میکنیم ...
** امروز رفتیم کتابخانه دانشگاه ... عجیـــــب با کلاس شده بود ... کلی روندش با حال بود ... خوشمان آمد اما کتابی که میخواستیم همه اش در امانت بود !
** "من " جونم درکت میکنم ... در معرفت و دوستیت شکی نیست ... فقط زودتر سر حال شو ...
این عکس هم این سری که با مهربون رفته بودیم دریا که غروبو ببینیم گرفتم ... سعی میکنم کم کم عکسها رو بذارم ... آخه خیلی خوشگل شدن ...
کلافه ام شدید ... ای مرده شوره این برنامه پروتل رو ببرن که خنگ ترین برنامه دنیاست ... بعد من مجبورم تا فردا یه صفحه آچار که توش پر از المانهای ریز ریزه رو شماتیک و پی سی بیشو تحویل بدم فردا ... الان قشنگ ۵ ساعته که روش وقت گذاشتم !
امروز یکی از بچه ها داشت شعر میخوند بقیه اش یادش نمیومد ... یکی دیگه ادامه اش داد ... پرسید تو هم این شعرو بلدی پسره بهش گفت آره شکیلا هم این شعرو خونده ... اون پسر اولیه برگشت گفت واااای برادر صدای زن که حرام است !!!!
اصلا شوخی هم نمیکردا ! خیلی جدی میگفت ! تا حالا این مدلیشو ندیده بودم !
با این کمر درد فردا کی حال داره این لبی رو ببره دانشگاه !!!
هفته ی دیگه ۵ تا امتحان دارم ! خوبیش اینه که از شرشون راحت میشم !
بابا هم جمعه میاد ... کاش ماشینو بذاره واسم این هفته !
صبح ها بیرون چه هوای خوبی داره ... خورشیدی که گرماش یه ساعت بعد میخواد خفه ات کنه صبح مهربون تر و دلچسب تره .... چقدر مسیر دانشگاه قشنگ شده ... چقدر این شالیزارهای برنج قشنگن ... این همه زیبایی رو یه جا میشه دید اما چون بهش عادت میکنی ممکنه به چشمت نیاد .... امروز صبح توی سرویس باد خوبی به صورتم میخورد و با دقت همه جا رو نگاه میکردم ... کلی سر حال اومدم ...
از دیروز کمرم گرفته بود و هر یه قدم که بر میداشتم برام عذاب الیم بود ... امروز رفتم دکتر دانشگاه ... گقت احتمال آسیب دیدگی مهره های کمرت هست ... یه سری توصیه کرد و سه تا آمپول نوشت و یه سری چیز دیگه که من دارو هامو نگرفتم ... یه نامه هم برای استخر دانشگاه نوشت که باید از استخر استفاده کنم ، گفت این جوری هزینه کمتری برات داره ... خلاصه هیچی دیگه کلاس دومی هم تشکیل نمیشد و اومدم خونه ...
هفته ی آینده هونصد تا امتحان دارم ... امشب هم کلی کار دارم به اضافه اینکه باید خونه رو هم یه جمع و جوری کنم ... خیلی هم کسل هستم ...
امروز بچه ها داشتن واسه جشن فارغ التحصیلی اسم مینوشتن ... چه شود !!!
مامانم اینا هم احتمالا جمعه یا پنجشنبه میان ...
هفته ی آینده هم ولیمه ی یکی از بچه ها دعوتیم ... یه شهر دیگه است .... خیلی به من لطف داره اگه نرم خیلی بد میشه ... صد بار هم قسمم داده و برام کارت جدا آورده ... من و مهربونم با هم دعوت کرده ... نمیدونم چی میشه !
دوازدهم چند هفته دیگه است ؟! یادم باشه میان ترم دارم ...
**به علت تهدیدات بسیار خصوصی از جانب شما ما این دو پاراگراف را در همین ابتدا حذف میکنیم باشد که خیر ببینیم **
امروز همچنان روزهای قبل و قبلتر ما به دنبال استاد در به در بودیم ... آخرش هم موفق به زیارت نشدیم ... امتحانای آزمایشگاهیم از هفته ی دیگه شروع میشه هر چند استادمون امروز اصرار داشت که بیا امتحان بده !!! اما من گولشو نخوردم ...
امشب میرم خونه ی بچه ها ... چون الان احتمالا دارن امتحان میدن بهشونم وعده ی کشک بادمجون دادم ( مهندس پ.نون دلتون نخواد ! ) الانم دارم بادمجون سرخ میکنم ... بادمجونشم خیلی شیرین و خوش مزه است ... خلاصه جاتون خالی ...
مثل اینکه دفعه ی پیش که بچه ها رفتن اردو خیلی بهشون خوش گذشته و قراره بازم برن !!! از الان افتادن دنبال کچل کردن من ! اما ما که تشریف نمیبریم !!!
یه زن عمو داشتم که شاید دو بار دیده باشمش ... دیشب فوت کردن ... خدا رحمتشون کنه و به دختراشون صبر بده ... کلا برعکس همه ی خانواده که خیلی گرمن و از احوال هم خبر دارن این عمو جان خدا بیامرز من از زمان جوانی سر به کوه و بیابان میگذارد و از شیراز سر در می آورند و از آنجا هم زنی میگیرند و کلا در عزلت و تنهایی زندگی میکردن ... خدا رحمتشون کنه ...
به به عجب دختری بودم من امروز ... تمیز و خانوم و خونه دار ... یه غذای شلم شوربایی پختم که در کفش ماندم ... یعنی هر چی دم دستم بود ریختم توش ... عجیب خوش مزه شد .... مدیونی فکر کنی من یه کلمه درس خوندم ...
لباس شستن این چند سال سخت ترین کار عمرم بوده ... هر چی سعی میکنم جمع نشه ، نمیشه ... آخرش جمع میشه ... خلاصه با لباسشویی ناصر لباس شستم ...
میدونین جریان این ناصرو ؟! نگفتم ؟!
از روزی که اومدم اینجا مامان به شدت اصرار داشت برات تشت بخرم !!!! هی میگفتم مامان تشت نخریا من خوشم نمیاد ! خلاصه یه چند وقتی مامانم اینجا پیشم بود ... یه روز که داشتم از دانشگاه برمیشگتم از سر کوچه دیدم مامان وسطای کوچه است و یه کیسه ی بزگ دستشه ! دلمو صابون زدم که واااااای یه عالمه خوردنی .... امااا اومدم خونه دیدم مامان جان با خوشحالی میگه ببین واست ماشین لباسشویی ناصر خریدم !!! ( ناصر اسم شرکت پلاسکوی تشته بود ! ) خلاصه از اون روز به بعد منو مجبور کرد با ناصر لباس بشورم ... خداییش من این لباس شستن با دست و بدون ماشینو بلد نیستم ... همه روشهای پیشنهادی رو امتحان کردم اما آخرش به نظرم لباسها تمیز نمیشه ...
بگذریم ...
ببینم شما تصمیم گرفتین به کی رای بدین ؟ ! نمیدونم چرا حس میکنم به کـــــروبی رای میدم ! من اصلا نمیتونم با عقاید و حرفهای میـــر حســین کنار بیام هرچند از زهرا رهـــنورد بیشتر خوشم میاد ... حالا شایدم نظرم عوض شد !! البته اگه چیزی ببینم که خوشم بیاد یا باورم بشه ... فعلا که تیم اطراف شیخ تیم قوی تریه ... شایدم نظرم برگشت !
به به به به ... این یاس نو بیچاره هم که هنوز نیومده با اعمال نفوذه جناب مرتضوی بصورت ضربتی توقیف شد !!! قبلا ها دم انتخابات یه ذره فضا بازتر بود ... کارشون خیلی مضحک بود ... روزنامه که ترس نداره ! داره ؟!
تنها دلیلی که میتونه منو مجاب کنه این کوچه ی طولانی رو طی کنم بوی بهار نارنجه که هوش از سر آدم میبره ...
تنها دلیلی هم که باعث میشه برم از بازار روز خرید کنم و وسایل سنگینو بیارم تا خونه آقای پیرمرد خوش برخوردی که همیشه با روی باز ازم استقبال میکنه ...
این چند روزی که مهربون اینجا بود هم به سرعت برق و باد گذشت ...
احساس میکنم از درس و دانشگاه خیلی عقبم ...
فعلا میخوام برم یه چیزی درست کنم برای ناهار ... بعدشم یه دستی به سر و گوش خونه بکشم ...
امروز صبح با بابا رفتم محل کارش ، بچه هم که بودم میرفتم ... امسال بابا بازنشست میشه ... آدمایی رو که اونجا میشناسم امروز برای دیدنم میومدن بالا و میگفتن آقای فلانی گفته بابات تو رو آورده اومدیم ببینیمت و من کلی شرمنده شدم ... آدمایی که بازنشستگیشون نزدیکه و توی ساختن کودکی من نقش دارن از همون زمان مهد کودک رفتنم ... حس خوبی نسبت بهشون دارم ... به خاطر همین حسه که وقتی حرف از کار اونجا زده میشه برای مخالفت کردن دو دل میشم ... اونم من که از کار یکنواخت و پشت میز نشستن بیزارم ... خلاصه امروز رفته بودم ببینم برای کارآموزیم چه قسمت مرتبطی دارن ... که خیلی خوب برخورد کردن و برام کاملا توضیح دادن حالا قرار شده برای تابستون اقدام کنم ...
دختر کوچولوی یکی از دوستای مامان اینا دیشب چشمای قشنگشو توی این دنیا باز کرد ... از روزی که اومدم به مامان گفتم به نظرم مژگان تا من اینجام نی نی کوچولوش به دنیا بیاد و اومد ... امیدوارم سالم و سلامت باشن و خانواده ی چهار نفریشون شاد تر و خوشبخت تر از قبل باشه ...
امروز طرفای 10 که کارم تموم شد با مهربون قرار گذاشتیم نمایشگاه و رفتیم وااااای پشیمون شدم و بسیاااار خسته ... اصلا هم کتاب خوبی به چشمم نیومد ... خوبیش این بود که مهربون رفته بود قبلا وگرنه من کلافه میشدم ... کلا من چند وقته توانایی بدنیم کم شده و نمیتونم زیاد سر پا باشم و خسته میشم و خستگی رابطه ی مستقیم با اخلاقم داره و خیلی خیلی خوووووووووووش خلق میشم ... اینه که خودم سعی میکنم زیاد خسته نشم ... به نظرم نمایشگاه رفتن کار اشتباهی میاد ... البته مهربون یه سری کتاب خارجی باید میخرید که تخفیف نمایشگاهیش خیلی خوب بود اما من ترجیح میدم توی شهر کتاب و موسیقی ملایمش با آرامش قدم بزنم و با لذت کتابها رو نگاه کنم و اونی رو که میخوام انتخاب کنم ... نه این جوری توی شلوغی و همهمه ...
بعدشم اینکه چقــــــــــــدر ناشر توی این کشور هست و چقــــــــــــــــــــــدر کتاب به نظرم غیر ضرور ....... یادش به خیر قبلا ها نمایشگاه یه حال دیگه داشت ...
بعد از ظهر با دختر خاله ام رفتیم بیرون موقع برگشتن گفت یه لحظه صبر کن من یه چیزی برات بخرم کلی کیف میکنی ... رفت و دیدم با آبمیوه اومد ... واااااااای طعمش بی نظیر بود من و برد توی بعد از ظهرهای خونه مامان بزرگ و این طعم های آشنا و شیطنتهای چهارتایی با برادرم و دختر خاله ها و اختراع بازی های مختلف و خوردنی های خوش مزه ی مامان و بابا جون ... اون پاکت آبمیوه سن ایـــچ کودک روحمو تازه کرد ... چند لحظه بهترین حس دنیا رو داشتم ...
فکر کنم تا الان فهمیدید که من با خاطره ها و حس های خوبم زندگی میکنم ... حس های خوب و شیرینی که اطرافیانم برام ساختن و یا خودم ساختم حتی بو ، صدا ، مزه ها ، آدمها ، تصویر ها ، کارتون ها ووو خیلی چیزای دیگه منو به عقب برمیگردونن ... برگشتن به این حس ها رو دوست دارم کلا من عاشق نوستالژی هستم ... ولی بعضی وقتها بعضی از یادآوری ها واقعا برام عذاب آوره .... اما من سعی میکنم به قسمتهای شیرینش برگردم ...
من و مهربون جان فردا میریم شمال احتمالا تا آخر هفته خبری ازم نیست ....
پی نوشت : این روزها من و مهربون حس های خوب چهار سال پیش رو مرور میکنیم و همش میگیم دیدی چهار سال چه زود گذشت با سختی و خوشی های بی پایان و شیرینش ... دلم میخواد بیشتر بنویسم راجع به آشناییمون و اتفاقاتش و اصلا از خود مهربون اما نمیدونم چرا نمیتونم !!!
عشق، هر جا رو كند آنجا خوش است.
گر به دریا افكند دریا خوش است.
گر بسوزاند در آتش، دلكش است.
ای خوشا آن دل، كه در این آتش است.
تا ببینی عشق را آیینهوار
آتشی از جان خاموشت برآر!
هر چه میخواهی، به دنیا در نگر
دشمنی از خود نداری سختتر!
عشق پیروزت كند بر خویشتن
عشق آتش میزند در ما و من.
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو، خورشیدوار.
عشق هستیزا و روحافزا بود
هر چه فرمان میدهد زیبا بود.
فریدون مشیری
سلام ...
خوبم ... تهرانم ... این چند روز که نبودم به حد مرگ خسته بودم و هر شب ساعت 10 گیج خواب میشدم و میخوابیدم ... خواب که چه عرض کنم بیشتر بیداری بود ... تازگیا خیلی خواب میبینم و بیشتر خسته میشم ... چند روزه همش سر گیجه دارم ...
به به جمعه امتحان داشتم چه امتحانی به به ... آخ حوصله ام سر رفته بود آی سر رفته بود ... میخواستم نوبت عصرو نرم دیگه امتحان بدم اما جرات نکردم از دست مهربون نرم امتحان بدم ...
امروز هم که مامان بزرگمو بردم چند جا و بعدشم بردمش فرودگاه و رفت ...
فردا هم که قرار شده صبح با پدر جان برم شرکت و بعدشم با مهربون بریم نمایشگاه و خلاصه بعدشم نمیدونم ... دوشنبه صبح هم میخوام با مهربون با هم بیایم شمال ...
همینا دیگه ... فعلا خوابم میاد ...
سیم کارتم سوخت ... گوشیم که دیگه زرتش قمصور شده افتاد زمین و بعدش سیم کارت مبارکم سوختن فرمودند ... یه دفعه یادم اومد که یک عدد سیم کارت ایرانــــسل از زمانهای بسیار قدیم در گوشه ی کیف پولم جا خوش کرده ... خلاصه اینکه بی موبایل شدیم رفت ... البته کسی هم به من زنگ نمیزنه و با من کاری نداره جز مهربون ... که اونم کارش با ایرانسل راه میوفته فعلا ...
بعدشم مانتوم پاره شد ... گرفت به یه جایی و با یه صدای دلنشین شکافتن نمود ... خلاصه رو دور بودم امروز ...
بچه ها رفتن جاشون خالیه ... من امروز 8 کلاس داشتم و اون دوتا 11 الان که اومدم خونه دیدم خونه همه جاش برق میزنه ... طفلکیا کلی تمیز کاری کرده بودن ... کلی خجالت کشیدم ...
فردا صبح هم میرم سر کلاس و بعدش میرم تهران ... اصلا هم حوصله تهران رفتن ندارم ... هیچ انگیزه ایی هم ندارم ...
هووووووووووووم یه جایی یافتم توی دانشگاه میشه به شبکه ی وایرلس و بسیار پر سرعت وصل شد و هر آنچه شما خواسته اید دانلود کرد و هی آنتی ویروس و این چیزا رو آپلود نمود ... خیلی مزه میده ... دانشگاه هم که خبر نداره فقط هم روی یه صندلی جلوی یه ساختمون خط میده ... اما من باتری لب تابم خراب شده و همش نیم ساعت شارژ داره و از طرفیم وقتی میبرمش از کت و کول میفتم ... اما امروز باید میبردمش و رفتم امتحان کردم خیلی مزه داد ...
میگم جای این دو تا و شلوغ بازیاشون خالیه ها !
امشب فوتبال داره ... به به با استاد شرط بسته ایم ... باشد که برنده شویم ...
دیروز انقدر این چهار طبقه رو دنبال این استاد رفتیم بالا اومدیم پایین و توی این دانشگاه راه رفتیم که من شب از درد نمیتونستم پاهامو بذارم زمین ... آخرشم هیچی به هیچی ... حضرت استاد اعلام فرمودند که چون word2007 ندارن و 2003 دارن نمیتونن فایلهامونو ببینن ... و این روند باید فرد ا دوباره از سر گرفته بشه ... گفتم فردا یه 2007 هم برای مهندس ببریم یه ذره به روز باشه ! خلاصه دیروزمون این جوری گذشت ...
دیشب هم که ساعت 1 پا شدیم املت درست کردیم آخه هوس کرده بودیم و نون و سبزی و ترشی هریده بودیم واسه یه ذره املت اما عصر که اومدیم خونه غذا داشتیم و انقدر گشنه بودیم که یه چیزی خوردیم و شب یهو پا شدیم املت درست کردن حالا داشتیم از خواب میمردیم و گرسنه هم نبودیم اما هوس بود دیگه ... سریع هم بعدش گرفتیم خوابیدیم ...
این چند روزی که بچه ها این جا هستن خیلی به من یکی که خوش میگذره ... مخصوصا شبا قبل از خواب توی جاهامون انقدر میخندیم که دل درد میگیریم و یهو بیهوش میشیم از خستگی ...
الان لیلا رفت دانشگاه من وکتی هم تازه اومدیم (آخه امروز کلاسم زود تموم شد یکیش هم تشکیل نشد) و من دارم مثلا گزارش کارامو تایپ میکنم و کتی هم اون سر میز داره درس میخونه ... شب هم مهمون داریم ، فاطمه قراره بیاد ... بعدشم به من گفتن شام ماکارونی با سوسیس و پنیر میخوریم ...
فکر کنم جناب پدر کارآموزی این سری رو هم برای بنده ماست مالی نمودند !!! زنگ زدن که برای شرکت خودمون معرفی نامه بگیر !!! آخه من چه ربطی به شرکت بابام دارم نمیدونم !!!! آقا جان من میخوام برم سر کار .............
آهان من پنجشنبه میرم تهران که جمعه امتحان ارشد بدم .... ای خدا آخه آدمی که هیچی درس نخونده کنکور دادنش چیه ؟!!! ای مهربون خدا بگم چه کارت کنه !!!
دیروز لیلا زنگ زد که ما امشب نمیایم ... میگم آخه چرا زهره ناراحت میشه ، زشته ... میگه آخه امشب نمیایم که فردا شب راه بدی ما رو تو خونه !!! میگم چی شده ؟ میگه هیچی لوله ی طبقه ی ما ترکیده تا طبقه اول آب داده ... صاحبخونه اومده که درستش کنه گفته یه هفته باید خونه رو خالی کنین و ما دیگه فردا میایم ... دیگه با داد و بیداد من که این اداها چیه نیم ساعت بعد اومدن ... جاتون خالی خیلی خوش گذشت ... منم برای اینکه معذب نباشن کاری بهشوت ندارم ، هر کاری دوست دارن میذارم انجام بدن ... تازه کلی هم به من میرسن ...
خلاصه اگه خبری ازم نشد بدونین چند روزی مهمون دارم .
پی نوشت : پناهنده و مهاجر و بی خانمان و با خانمان و هزار و یک چیز دیگه چیزایی که این دو تا به خودشون میگن ! تازه دعواشونم میشه که کی لوسی می باشه کی پرین !!!
امشب مهمون دارم ، یعنی زهره چند روز پیشا گفت که من غذا میگیرم و بیایم خونه تو جمع بشیم ... گفتم قدمتون روی چشم ، بعد از بحث فراوان همه روی امشب به نتیجه رسیدن ... خلاصه امشب مهمون دارم ... دیشب هم کتی اینجا بود ، طفلک سخت مریض شده و سرما خورده منم براش سوپ جو درست کردم و هرچی میدونستم بهترش میکنه بهش دادم ... امروزم کلاس داشت و رفت کلاس که عصر بیاد اینجا ...
میخوام پاشم یه کیک درست کنم و خرید باید برم و یه ذره خورده کاری باید انجام بدم اما نمیدونم چرا این گزارش کار تاثیر فیدبک تموم نمیشه ؟!! هرچی تایپ میکنم میبینم یه چیز دیگه هم هنوز مونده ...
دیروز مهربون یه دو ساعتی اومد و یه سر زد و رفت ... بعدشم برگشتن تهران ... دلم براش تنگ میشه ها !!! عجیبه !
دیروز به شدت گرم و دم کرده بود هوا ، منم انقدر در برابر گرما کم تحملم که حد نداره .... شب که از ترس مارمولک و جونورا جرات نمیکردم حتی پنجره های توری دار و باز کنم ... آخه دیشب میخواستم حیاط پشتی رو که سبزی کاشتن نشون کتی بدم ، دیدم ای وای 43 تا خرمولک اندازه اژدها روی در و دیوار ولو هستن ... نفهمیدیم چه جوری اومدیم تو ... خلاصه منم از هیچی نترسم از مار مولک میترسم هر چند پارسال یه اژدها کشتم اما چندش آورن اینا ...
امروز صبح هم٬ هوا دم داشت گفتم ای کاش طوفان بشه ، کتی میگه چرا طوفان ؟ میگم بلکه یه ذره خنک شه این خرمولک ها برن خونشون ...
کاشکی یکی این کولر منو نصب میکرد ، من کلی دعاش میکردم ...
تازگیا از فیس بوک خوشم اومده ، خیلی وقت پیشا اون اوایلش عضو شده بودم اما زیاد دوسش نداشتم ، اما چند وقته بشه علاقه مند شدم ، بازیاشم دوست دارم ...
برم بقیه گزارش کارمو بنویسم ... بعدشم برم خرید ...
میدونین من چند وقته نه کتاب خوندم نه مجله نه روزنامه ... اه اه اه خیلی بدم میاد از خودم ... این کتاب ریچارد برتیگان داره زیر تخت خاک میخوره ...
صبح کلید رو گذاشته بودم برای آقای صاحبخونه ... امروز خونه که اومدم دیدم به به چه آشپزخونه ی تمیزی ، به به از اون تمیزتر حموم بود . از خستگی رو به موت بودم ، دلم نمیگرفت اصلا قدم توی آشپزخونه بذارم یا دست به جایی بزنم ... همین جوری دراز کشیدم ، خوابم برد ، گرسنه هم بودم ... توی نیم ساعت چرتی که زدم همش خواب حموم و آشپزخونه رو میدیدم ... بلند که شدم از خستگی و ریخت و پاشیدگی خونه دلم میخواست گریه کنم ... واقعا خسته بودم ...
دیدم اینجوری فایده نداره ، بلند شدم شروع کردم به شستن و تمیز کردن ، بعدشم دوش گرفتم ...
آدم تنبلی نیستم ولی این روزها واقعا خسته و کلافه ام و حجم کاریم زیاده .... هیچ کس هم حتی یه حال ساده از من نمیپرسه . مامانم اینا که مثلا قرار بود بیان ، نیومدن ... دلیل خاصی هم برای نیومدن نداشتن ... هفته ی دیگه هم اگه مجبور نبودم نمی رفتم ... دیگه هم زنگ نمیزنم خونمون ... اصلا میخوام ببینم بعد از چند وقت یادشون میوفته به من ... درسته که احتیاج ندارم به کسی و راحت از عهده ی کارام بر میام و همیشه روی پای خودم ایستادم ، اما انتظار دارم حداقل حالمو بپرسن ...
نیاید بگید پدر مادرن و فلان و بهمان ها !!! خودم این چیزا رو میدونم ، اصلا هم حوصله شنیدن نصیحت ندارم ! من از آدمای اطرافم انتظاراتی دارم که باید برآورده بشه ... حتی از شمایی که اینجا رو میخونین انتظاراتی دارم ... اگه انتظاراتم برآورده نشه یا نتونم با بعضی چیزا کنار بیام قید همه چی رو میزنم ...
امروز هم اینجوری گذشت ...
** جریاناتی داریم ما با این لوله کشی های این خونه ... ظهر دانشگاه بودم ، آقای صاحبخونه زنگ فرمودند که موتور خونه ترکیده ... خلاصه شب دو نفر لوله کش تشریف فرما شدن ... بعد از نجام مراحلی به من گفتن که شما آب گرم ندارین تا فردا که درستش کنیم ولی فعلا آب سرد دارید ... خلاصه اینا رفتن و من رفتم دو تا بشقاب بشورم دیدم این آبی که همیشه سر بود الان میشه باهاش کله پاچه پاک کنی !!! فهمیدم مهندسین لوله کش جای آب سر و گرم و عوض کردن خودشون هم نفهمیدن ... خلاصه اون دو تا بشقاب هم با سوختگی 20 درصد شسته شد ... داشتم تمرینامو حل میکردم دیدم یه صدایی مثه صدای زود پز البته در ابعاد بسیار بزرگتر به گوش میرسه ... دیگه رفتم به خانوم آقای صاحبخونه گفتم و شیر فلکه رو بستیم و یه ذره صداش خوابید ... حالا تو اون بلبشو خانوم صاحبخونه رفته برام شامی آورده ( خیلی خوش مزه بود البته ! ) بعدش رفتم پایین اون دراکولایی که مثلا قراره آبو گرم کنه رو از برق کشیدم ... الان یه ذره آب سدر از توی لوله ها میاد ...
نمیدونم یه چیزی دقت کردید یا نه !!! شمال هر جا که رفتین دقت کنین میبینین ... رنگی که روی شیرهای آب سرد و گرم هست بر عکسه در 90 درصد مواقع اینجوریه ... اعتماد نکنید از من گفتن !
یه چیز دیگه هم دقت کردید ؟! وقتی میدونید آب نیست مدااااااااااااااام گلاب به روتون واجب میشید ؟!!!! انقدر که از درد به خودتون میپیچید ...
به لیلا میگم آب اینجوری شده ، میگه آخ جون الان میای خونه ی ما !!!!! حالا من دیشب اونجا بودما !! انقدر دیشب خندیدیم که من از دل درد نمیتونستم نفس بکشم مثلا میخواستیم واسه امتحان امروز درس بخونیم ! ... لیلا میگه ما فردا کلاس نداریم اما میایم دانشگاه که بین کلاسهات تنها نباشی !!! دیونن این دو تا !
** پا شدی رفتی اونجا نشستی ... بعد ازت میپرسن انگیزت چی بود ؟ میگی من از کودکی به فلانی علاقه مند داشتم !!!
** شاید مامانم اینا فردا بیان شمال معلوم نیست هنوز ... ولی من که چشمم آب نمیخوره بیان ...
** دانشگاه ما عاشق برگزاری جشن و سمینار و المپیاد و از این جینگولک بازیاست ، اما دو تا استاد درست حسابی نداریم ... دیروز مراسم افتتاحیه المپیاد ورزشی بود توی زمین فوتبال دانشگاه ... اگه بدونین چه غوغایی بود ... بعد جالب اینجاست که بقیه ی دانشگاها مثلا 12 نفر نهایتا 20 نفر شرکت کننده داشتن ... دانشگاه ما ۱۲۰ نفر شرکت کننده داشت !!!!! خنده بازاری بود ... ما که چیزی ندیدیم از مراسم اما صداها رو میشنیدیم ...
** استاد فرمودن که واسه پروژه محترمتون باید یه روز تشریف ببرید حسن آباد تهران ... بعد از کلی آدرس دادن و توضیح دادنهاش میپرسم چی باید بخریم ؟ میگه هیچی فقط تشریف میبرید تحقیق ... من رفتم تحقیق کردم حالا شما تشریف میبرید !!! هر چیزی رو که ما قراره انجام بدیم خودش یه دور قبل از ما انجام میده ! خیلی آدم باحالیه ! روم نشد بهش بگم بی خیال ما شو ! میگه مطمئنید میتونید برید اونجا ! هی میگفتم بله خیالت راحت ... کلی نقشه ریختیم که با بچه ها و مهربون و نیما بریم بهمون خوش بگذره ... استاد بیچاره خبر نداره که افکار ما همه جا میچرخه جز دور و بر پروژه ...
** از وزیر بهداشت خوشم میاد ... اینو جدی گفتم دیگه ...
** دست بزنین ... بهم جایزه بدین ... بلاخره من تونستم این ترم زود از خواب پا شم و بلاخره تونستم با سرویس دانشگاه برم ... وای باورم نمیشه ... انقده خوب بود ...
** چند روزه خوب نمیخوابم ... دیشب که انقدر خواب هام واضح بود صبح که بلند شدم انگار نه انگار خواب بودم ، خسته بودم ... امروز ظهر هم طرفای 5 بود اومدم خونه و خوابیدم ... یه خواب بدی دیم ، خیلی هم واضح بود ، انقدر تو خواب ضجه زدم و گریه کردم که نفسم در نمیومد ، از وقتی پا شدم دلشوره گرفتم ...
** مهربون مریض شده وحشتناک ،سرما خورده ، انقده وقتی مریض میشه مظلوم میشه ! اما اینا دلیل نمیشه من از خیر پسورد یاهوش بگذرم گفته باشم !
** امروز داشتم میرفتم سر کلاس دیدم یکی از بچه ها صدام میکنه ... برگشتم بهم چند تا شیرینی داد ، گفت شما سر کلاس نبودین ... گفتم چه خبره ؟! گفت استقلال برد دیگه !!! بعد اومدم سر کلاس دیدم یکی از پسرا با خودش یه لنگ آورده سوراخشم کرده !!!! میگم زشته به خدا این کارا چیه !!! میگه فوتبالو دیدی ؟! بهش میگم فکر میکنی من بازی جذاب و بی نظیر فولادو ول میکنم میام میشینم استقلالو نگاه میکنم ...
** دیشب بنفشه رافعی رو توی شبکه یک دیدم ... دیدم اااا این خانومه چقدر صداش آشناست ، صدای رادیو جوان میده ، یه ذره فکر کردم دیدم بنفشه رافعیه ... صداشو دوست دارم صداش پر انرژیه ...
** به کی رای بدیم آخه ؟!!! هوووووووووووووم ؟ نمیدونم چرا نسبت به میر حسین حس خوبی ندارم ؟!!!!
** ای ول نمایشگاه کتاب ... میدونین من چند ساله نرفتم ! 16 اردیبهشت شروع میشه ...
** باز دوباره زانو درد و کمر درد شدید گرفتم ...
** بعضی بوها منو میبره توی حس های خوب ... داشتم توی عود ها دنبال یه بویی که دلم میخواست میگشتم ، یهو چشم خورد به یه عود قدیمی که یکیش بیشتر نمونده بود ... انقده خوب بود انقده حس خوبی داشت ...
** خدایا بستنی را از من نگیر ...
** کارآموزی میــــخوااااااااااام ، آخه مهندس نمیشد بری یه جایی دو تا قطعه الکتریکی داشته باشه کار کنی نه پاره آجر !!!
هانیه جون مخابرات دوست ندارم ... خیلی داغونه !
** امشب 90 داره .... چطوری گمشده جان ؟! میبینم که صدای شما و تیمتون در نمیاد !
** این مهربون برداشته پسورد یاهو مسنجرشو عوض کرده حالا من در راستای افکار خبیثانه ام به بن بست رسیدم ... راهی نیست آیا که ما دوباره به این مهم دست بیابیم ؟
** یکی به داد من برسه ... یکی یه جایی تو تهران پیدا کنه واسه کار آموزی من توی تابستون ... اما از الان باید جاشو مشخص کنم ... از این فوامیل هم آبی گرم نشد ... من کار آموزی میخوام ...
** حالمان خوب است ... الان از سگ به گربه ی ملوس تغییر ماهیت دادیم ... این خوش شدن خلقمان کار مهربون میباشد که قلق ما دستش آمده و اول یکم دعوا میکنیم بعدش کلی ما حالمان خوب میشود ... مهربون جان دوستت میداریم ...
** فکر کنم هفته ی دیگه امتحان ارشده ... استرس گرفتم شدید ... هیچی هم بلد نیستم اصلا لای هیچ کتابی رو باز نکردم ...
** یکی بیاد این گزارش کارای تخیلی منو بنویسه ...
** ما دلمان یک عالمه پول میخواهد ... یکی به ما پول بدهد ما بریزیم در حسابمان آنوقت دفترچه حسابمان را بگذاریم روی قلبمان تا آرامش بگیریم ...
** ما دلمان میخواهد آشپزی کنیم و غذای جدید درست کنیم اما اصلا وقت نداریم ...
** ما دلمان میخواهد برویم در شهر یک مقداری دور بزنیم و وول بخوریم و مجله بخریم همچنین سبزی و کاهو و نان اما وقت نداریم ..
** ما دلمان میخواهد یک هفته از صبح تا شب با مهربون برویم بیرون ول بگردیم و خوش بگذرانیم
** ما دلمان میخواهد بدانیم به کی رای بدهیم ... میر حسین خان که هیچ پالس مثبتی به سمت ما نفرستاده هنوز ...
** ما دلمان میخواهد برویم کیش ...
** ما دلمان میخواهد پیشنهاد استاد را قبول کنیم اما اصلا وقت نداریم ...
** ما دلمان میخواهد کنکور ارشد را قبول شویم همین جوری درس نخوانده ...
** ما دلمان ماشین سواری زیز این باران بی نظیر را میخواهد ...
** ما دلمان منچ و یک دست ورق میخواهد (ای جناب برادر خجالت نکشیدی ورقهای ما را بردی ؟!)
** ما دلمان میخواهد خانه زندگیمان خود به خود تمیز شوند ...
** ما دلمان یک مری پاپینز میخواهد ...
** ما دلمان میخواهد وقت داشتیم در مسابقه روباتیک امسال شرکت میکردیم ...
** ما دلمان اسباب بازی لگو میخواهد ...
** ما دلمان ماشین خوشگل میخواهد که هی صبح ها غصه ی رسیدن به کلاس نداشته باشیم ...
** ما دلمان میخواهذ فردا نرویم کلاس تربیت بدنی ...
** ما دلمان میخواهذ سر یکی دو نفر را بکنیم بدهیم گربه بخوره ...
** ما دلمان میخواهد یک کار خوب گیر این آقای خیابانی بیاید تا دست از سر تلوزیون ما بردارد ....
** ما دلمان پسورد مسنجر مهربون را میخواهد این بار بپرسیم قطعا به ما نخواهد گفت !
** ما دلمان میخواهد فولاد برنده شود ...
** ما دلمان میخواهد مثه بچه ی آدم یک کتاب دلچسب بخوانیم مثل کتاب " چراغها را من خاموش میکنم " ...
** ما خیلی چیزها دلمان میخواهد که بعدا میگوییم ... فعلا اول کار آموزی و پسورد مهربون را میخواهیم ..
صبح ساعت 8:30 بیدار شدم و یه دوری توی خونه زدم به خودم گفتم برو بخواب ... رفتم خوابیدم دوباره تا یه ربع به 10 ...بیدار شدم زنگ زدم مهربون که قرار بود بره نمایشگاه ... بعد چای درست کردم ... کتاب دفترامو در آوردم که درس بخونم ... مامان زنگ زد و یکی دو دقیقه ایی حرف زد ...
بابا هم از اون ور سر به سرم میذاشت ... آخه بابا دیشب زنگ زد و گفت که آخر هفته میاد که با آقای صاحبخونه حرف بزنه ، بعد پرسید چیزی نگفت دیگه ؟! گفتم نه من از بعد از عید که اومدم ندیدمشون ... برگشت گفت واااااااای ندیدیشون !!! یعنی حتی نرفتی عید رو به خانومش تبریک بگی ؟! دلم میخواست سرمو بکوبم توی دیوار ...
منم خودم سگم این روزا ، برگشتم گفتم آخه چه دلیلی داره من با اینا رابطه داشته باشم ! هزار میلیون بار واسه بابا توضیح دادم که پدر من دلیلی نداره من با اینا رفت و آمد داشته باشم ... بعدشم ساعت کاری اینا با من جور نیست ... آقاهه که همش خونه است ، خانومه هم که سره کاره ... شبا و روزهای تعطیل هم که میرن بیرون نمیان تا 1 شب ... چه دلیلی داره من سر راه اینا سبز بشم یا اصلا اینا بیان سراغ من ... همون چند باری هم که میومد آقاهه نصفه شب بود که بهش حالی کردم حق نداره هر وقت چراغ خونه روشن بود سرشو بندازه بیاد در بزنه ... خلاصه بساطی دارم با بابام ... میگه چه میدونم فکر کردم شاید لازم باشه ! منم حرصم میگیره اینجوری میگه ...
اون وقت بابای من بعد از n صد بار که توضیح دادم اینا رو باز یه جوری میگه وااااااااااای انگار که اینا منتی بر سر من دارن و من نرفتم تشکر کنم ...
اصلا من از این آقای صاحبخونه بدم میاد ... حرصم میگیره از این کاره بابام ... بهش میگم پدر جان مجانی که ننشستم اینجا تازه بیشتر هم بهش پول دادم ... باز با کمال پررویی دم عید اومده تازه به من میگه اجاره از مهر رو باید به من بدی !!! بعد از 6 ماه دم عید یادش اومده که در خیالاتش قصد داشته اجاره بگیره و همشو یه جا الان میخواد ... من باید از این آدم مسخره ی بیخود خوشم بیاد ؟! تازه باهاش رفت و آمد داشته باشم ؟!
از بعد از عید که اومدم یه بار یکی به من زنگ نزد بگه اصلا تو زنده ایی یا مرده ... یه بارم که دیدم خبری ازشون نیست زنگ زدم خونه ، خیلی ریلکس به من میگن وقت نداریم بهت زنگ بزنیم ؟!!! اوج زنگ زدن و محبت مامانم امروز بود که کل تایم زنگ زدنش به خدا 2 دقیقه نشد ... اونم از بابام که دیروز زنگ زده میگه شمال بودم رفته بودم نمیدونم چی چی رو افتتاح کنم بعد یه سر نیومده بود به من بزنه ... تازه سردرد داشتم صدام گرفته بود میگه چی شده ؟ میگم چیزی نیست ... میگه مردم از ترس ... میگم ترس !!!!!!!!!!!!! میگه پدر مادر نیستین که بفهمین !!!!!!!!! من نمیدونم این چه مدلشه دیگه که بعد از یه ماه تازه یادشون میوفته و وقت ! میکنن حال آدمو بپرسن ...
ولش کن ، اصلا امروز از سر صبح دوز چنگیز بودنم صد برابر روزهای دیگه است ....
میخوام برم حموم ، میخوام درس بخونم ، میخوام گزارشامو تکمیل کنم اما اصلا حال و حوصله ندارم ...
این مهربون هم که جز غر زدن هیچ کاری نمیکنه ... به خدا از سه شنبه عصر که میام خونه شروع میکنه غر زدن که چهار شنبه از 8 صبح تا 8 شب کلاس داری ، پنجشنبه هم کلاس داری ... همش به خودش فکر میکنه ... فکر نمیکنه اون که از خستگی چهارشنبه شب پاهاشو نمیتونست بذاره زمین و تا ساعت 11 شب ملنگ بود من بودم ، فکر نمیکنه که اون که تازه 11 نشست تا 1 درس خوندن واسه امتحان فرداش من بودم ... فکر نمیکنه انقدر خسته میشه که شب حال غذا خوردن نداره ... غذای دانشگاه رو هم نمیتونه بخوره چون معده اش درد میکنه ... به این فکر میکنه چرا با من حرف نتونسته بزنه ... فکر میکنه چرا براش وقت نذاشتم ... چی بگم بهش آخه ... اون وقت چهار شنبه شب یکی نبود حالمو بپرسه به خدا اصلا تو این دنیا نبود با بد بختی پا شدم واسه خودم یه قهوه درست کردم ... جناب مهربون عروسی تشریف داشتن ... مامان بابام هم که وقت ! ندارن ...
اصلا نمیخوام هیچ کس دور و برم باشه ... میخوام تنهای تنها باشم ... نمیخوام نسبت به هیچ کس مسئولیتی داشته باشم ...
بعضی از بچه ها هم که واقعا دیگه خیلی پررو هستن ... بعضیا که اوج رابطه ات باهاشون یه جواب سلامه به خودشون اجازه میدن چون همیشه این نیش کوفتیت بازه هر چی خواستن بگن ... بدیش اینه که جوابشون رو هم نمیدم هیچ وقت وهم برشون داشته، چند روز پیشا که حال چند نفرو گرفتم ، یکیشون جرات کرده میگه اخلاقت خیلی عوض شده تو اینجوری نبود ؟!!! بهش میگم آخه مگه من با تو تا حالا رابطه ایی جز سلام علیک داشتم که میتونی راجع به من قضاوت کنی ؟! گفتم نه عزیزم من از اول همین جور بد اخلاق و گند بود ...
چرا انقدر وحشی شدم آخه ؟!
استادمون بهم پیشنهاد کار داده ... اون روز پرسید شنبه و یکشنبه کلاس داری گفتم نه ... گفت بیا جای من چند تا کلاسو توی یه دانشگاه دیگه برو ... من صحبت میکنم تو جای من بری ... خندیدم ... گفتم چی بگم آخه ... گفت این لطفو به من بکن من اصلا وقت ندارم ...من هم برای پروژه ات کمکت میکنم ... یکی از بچه ها اونجا بود بهش گفت استاد بدون حقوق و مزایا که نمیشه ... گفت من همه حقوقی که با مدرک فوق لیسانس میدنو بهش میدم ... گفتم نه بابا پولش مال خودتون ، تجربه اش خوبه ... اما من واقعا روی این دو روز برای استراحت حساب میکنم ... حالا قرار شده فکرامو بکنم ببینم چی میشه ... قبلا هم توی دانشگاه قبلی سابق تدریس داشتم ... حس خوبی داره ... اما واقعا این دو روز رو احتیاج دارم ... حالا فکرامو بکنم ببینم چی میشه ...
یه عالمه حرف دارم ... حرف که نه همش غر غره اما حتی حوصله ندارم تایپشون کنم ....
چند روزه به شدت وحشی شدم و اصلا حال و حوصله ندارم ... هر کسی به پر و پام پیچیده یه حالی ازش گرفتم ... حتی بابام ...
این هفته امتحان دارم ... امروز صبح هم امتحان دادم ... البته یه جورایی امتحانش جدی نبود ! شایدم بود !
اون چنگیز مغول و این چیزا رو هم قیصر جان گفته !
قیصر جان شرمنده که در روز تولدت سگ هستیم جبران میکنیم ... به سعدی حسودی نکنی مادر !
هركه سودای تو دارد، چه غم از سود و زیانش؟
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش؟
آن پی مهر تو گیرد، كه نگیرد پی خویشش؛
وآن سر وصل تو دارد، كه ندارد غم جانش.
هر كه از یار تحمّل نكند، یار مگویش!
و آنكه در عشق ملامت نكشد، مرد مخوانش!
چون دل از دست بدر شد مَثـــَـل ِ كــُـرّه ی توسن؛
نتوان باز گرفتن، به همه شهر، عنانش.
به جفایی و غفایی نرود عاشق صادق؛
مژه بر هم نزند، گر بزنی تیر و سنانش.
خفته ی خاك لحد را كه تو ناگه به سر آیی،
عجب ار باز نیاید به تن مرده روانش.
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت؛
كه همه عمر نبوده است چنین سرو روانش.
گفتم: از ورطه ی عشقت به صبوری بدر آیم؛
باز می بینم و دریا نه پدید است كرانش.
عهد ما با تو نه عهدی كه تغیـّــر بپذیرد؛
بوستانی است كه هرگز نزند باد خزانش.
چه گنه كردم و دیدی كه تعلـّـــق ببریدی؟
بنده بی جرم و خطایی – نه صواب است – مرانش!
نرسد ناله ی سعدی به كسی در همه عالم،
كه نه تصدیق كند كز سر دردی است فغانش،
گر فلاتون به حكیمی مرض عشق بپوشد،
عاقبت پرده بر افتد ز سر راز نهانش.
سعدی جان فرزندم روزت مبارک !

