ضد حال یعنی اینکه بشینی بازی تیمتو ببینی و بعد تو ۵ دقیقه آخر که تیمت جلو میوفته و اوج هیجانه یهو قطعش کنن تا پرتاب گوجه به سمت مستر الف.نون رو اونم با سانسور پخش کنن آی حرصت در میاد که هی بشینی آبرو ریزی ببینی ....
پی نوشت : عجیبه ها ! ما هر وقت از این تیم میبازیم با اختلاف یکی میبازیم !!!
- الان اصلا حال و حوصله ندارم دارم با خواب ظهر مبارزه میکنم ... تازه از دانشگاه اومدم ... هرچی منتظر جیگر طلا شدیم نیومد امروز ! دیگه منم اومدم اما بچه ها کلاس داشتن ... میترسم برم بخوابم دوباره شب خوابم نبره و بیچاره بشم دوباره ...
- امروز دلم میخواست برم بزنم این پسره رو له کنم همش فکر میکنه خیلی میفهمه ... بعد همش ایراد هم میگیره ، تازه تمرینهای یه درسو زهره بهش داده بود حل کنه منو روانی کرد ... بهش گقتم من خودم بلدم تمرینامو حل کنم ... گفت پس حل نمیکنم گفتم اصلا مهم نیست من خودم حل میکنم میدم زهره بنویسه ... دیگه هرچی میگفت من اصلا خودمو میزدم به نشنیدن ...
روانی کرد منو دیگه صدامو برد بالا ... یکی از بچه ها میگه چرا انقدر سر و صدا میکنی ؟ جوابشو ندادم یه 5 دقیقه موند و شنیدم داشت میگفت حق داره 8 تا دست دراز کردین هر کدوم یه پیچو همین جور میچرخونین ...
خودم خیلی اخلاقم خوبه اینا هم دیگه بدتر ... اصلا نمیدونم چرا این پسرای بی مزه اومدن با من هم گروه شدن ... میخوام بزنم لهشون کنم .. .
- دو سه روزه از معده درد دارم میمیرم الان که اینجام دلم میخواد از دردش گریه کنم ... ترش کردم شدید ... خیلی وقت بود معده درد نمیگرفتما !
- اون هفته این دختره برداشته برگه های منو برده ، دیشب بهش میگم لطفا اگه زحمتت نمیشه گزارش کارو بنویس چون برگه هاش دست من نیست ... اون وقت جواب به من داده که سعی میکنم !!! منم گفتم ولش کن به من چه !
- اصلا این مامان من نمیگه بچه دارم ، ندارم ! زنده است ! مرده است ! فقط اون وقتایی که نباید زنگ بزنه میزنه ...
- برگشته با یه نگاهی به من میگه خیلی حال کردی رنگ موهات مد شد نه !!! میگم ها ! چی شد ؟! کتی به دادم میرسه و میگه ای بابا ای ن نوشا اصلا تو فاز این چیزا نیست حوصله ایی داری تو ها ! میگم مگه مده ؟! میگه آره الان دو سال ونیمه که مده !!! چه باحال ! مد بودیم و خبر نداشتیم ...
- امروز ثبت نام برای مسابقه ی روباتیک شروع شده ... آخر اردیبهشت هم مسابقه است ... ای ول هیجان ... هنوز ثبت نام نکردم ... اصلا نمیدونم برم ثبت نام کنم یا نه ؟!
- اصلا چند روزه دلم بغض داره اما اشکم نمیاد اصلا هم دلیلی واسه گریه کردن ندارم ، اما بغض دارم ...
- انقده این مهربونو من دوست دارم ... مخصوصا این چند وقته به روش خودش دیدم خیلی داره برای آروم بودن من تلاش میکنه ... تازه گیا هم چند تا چیز جدید پیدا کرده برای صدا کردن من ...
- الهی بمیرم چه عذاب وجدانی گرفت کتی امروز هی واسش توضیح دادم بابا جان من به این راحتیا از چیزی ناراحت نمیشم و ... چرا اینجوری فکر کرد ؟ من که اصلا اینجوری نیستم ...
- گاهی بهانه های خیلی خیلی ساده واسه خندیدن و شاد بودن میشه پیدا کرد ...
- الان راحت شدم و اصلا عصبانی نیستم ، خوابم میاد ... برم یه کتاب پیدا کنم بخونم ؟!!
- این همه چرندیات بافتم به جاش گزارش کارمو تایپ کرده بودم تموم شده بودا !
- من دلم برای سالن اندیشه ی ممکو و دیدن بازی بسکتبال پتروشیمی و هیجان سالن و تشویقهای بی نظیر و سر و صدا کردنامون یه ذره شده ...
دو روزه که چشمام ساعت 7 صبح مثه وزغ باز میشه ، هی بهش میگم بسته شو وگرنه میدم اژدر پشمک به سر بخورت ، اون روزایی که من میزنم تو سر خودم که بمیری الهی پاشو دیر شد ، ورشکست شدیم خبرت بلند شو ، اونوقت همچین تا ساعت 8:30 بسته میمونه هرکی ندونه میگه قحطی خواب اومده ...
از سر صبــــــــــــح دلم خونه مامان بزرگمو میخواد ... دلم میخواد برم تو اون خونه در اندشت ولو شم ، مامان مثه فرفره از اذان صبح تو خونه وول بخوره و تا من به خودم بیام بگه بیا ناهار ... بعد از ظهر براش چایی بریزمو مامان بزرگ نازم اتفاقات اون روزو برام تعریف کنه و ماجراهای صد قرن پیشو بگه و آخرین خبرا رو از سفر احتمالی که هی عقب میوفته بده و ... بعد برم حیاط و به گلا آب بدیم که هنوز هوا گرم نشده که آدمم خشک کنه و هنوز گلا زنده و سبزن ... بعد به درخت کُنار تو حیاط نگاه کنم و یاد بچگیام بیوفتم که چقدر از سر و کول این درخت بالا میرفتیم و دایی اذیتم میکرد ... بعد حیاطو بشوریم و به وسطاش برسم و خسته بشم ... مامان بگه ولش کن الان دوباره خاک و باد میشه خودتو زیاد اذیت نکن ... نمیدونم با اینکه اینو میدونه چرا هر روز حتما یه آبی به حیاط میگیره ...
یا روزهایی که عصر کلاس داشتم و میرفتیم دانشگاه و بینهایت بهمون خوش میگذشت ...
از وقتی بابا بزرگم رفت روح اون خونه هم رفت و تا اونجایی که میتونم دوری میکنم از برگشتن به اون خونه .. هنوز وقتی میرم حس میکنم که الانه که از در بیاد تو با یه عالمه بستنی از هر مدلی که فکر کنی یا شکلات یا نون خامه ایی و بگه برای دخترم خریدم ... حتی اگه دخترش غولی شده باشه واسه خودش .. یا شبهایی که با پیرمردا سرگرم حرف زدن بشه و دیر تر بیاد خونه و مامان بزرگم زیر پوستی نگران باشه و سر به سرش بذارم که خدا میدونه کجاست اونم رگ گردنی نشون من بده که نه ! همون موقع که جوون بود و سفید و بور و خوشگل همه براش غش میکردن و همش باشگاه میرفتیم و این ور و اون ور من خیالم ازش راحت بود ... منم که ریز میخندم و یه جوری حالیم میکمه که مرد باید مثه بابا بزرگت باشه ... به بابابزگم بگم معلوم نیست کجایی ... بخنده بگه رفته بودم یه زن بور وسفید پیدا کنم ... مامان بزرگم بهش بگه خودت میخواستی زنت سبزه باشه ... من که نگفتم منو بگیری ... اونم بهش میگه انقدر از تو کوجه رفت و آمد که کردی که گولم زدی ... من بخندمو تنهاشون بذارم بیام تو اتاقم که بهترین جای دنیا و آرومترین جای دنیا ... هنوز اون احساس آرامشو هیچ جا حتی خونه خودمون هم ندارم ... اتاقی که وقتی نبودم مامان بزرگم نمذاشت بیاد تو یا روی تختم بخوابه
آره سه سال بینظیر و دوست داشتنی داشتم ... یه سالی که دلم کنده شد وقتی اومد ... انقدر بغض داشتم که دلم نیومد بابا رو بیدار کنم و بوسش کنم اونم بهم بگه گلی (مامنمو میگفت ! منم صدا میکرد بی بی ) و باباتو داداشای ورجکتو ببوس ... زود هم برگرد چون نباشی من خوابم نمیبره ... نتونستم آخرین بار ببینمشو بهش قول بدم که زود برمیگرد ... صبر نکرد که من برگردم ...
نمیخواستم غمناک بشه ها اما نمیتونم نبودشو باور کنم که حتی بوها و حتی صدای گنجشکها هم منو یادش میندازن ...
خلاصه اینکه بدجوری هوس اون خونه رو کردم ...
که پروردگارِ ملایکِ پردهنشین
از آموختنِ آوازِ علاقه به آدمی
پشیمان است
اصلا چی شد اینا رو گفتم ؟!
پ .نون : بعضی وقتها با یه سرچ کلمات خیلی ساده به چیزای خیلی جالبی میشه رسید .
پ.نون : کلی وقته از خونه خبری ندارم ... بازم یادشون رفته بچه دارن ! یادم نیست آخرین بار کی با مامان حرف زدم ... حتی این سری رفتم دیدم به حسابم پول ریختن اما خبر نداده بود ...
پ.نون : تو رو خدا کامنت میذارین آدرس وبلاگهاتون بذارین که من لینکهامو درست کنم ...
پ.نون ۴:۰۲ صبح :
دلم پر میکشه با صدای همایـــون شجـــریان وقتی میخونه :
بگردید بگردید در این خانه بگردید
در این خانه غریبند غریبند ، غریبانه بگردید
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد
چه خوش بوست
همین جاست ، همین جاست
همه خانه بگردید ....
مهندس دست و پنجولت درد نکنه ... بیشتر فایلهام با برنامه ایی که مهندس خواب کوتاه گفته بود برگشت کلی خیالم راحت شد ... اما عکسها و آهنگام یکی دو تا از فایلام برنگشته ... همینشم فعلا غنیمته
دستت درد نکنه خدا یک در دنیا صد در آخرت بهت حوری بهشتی بده ...
خبر اینکه فعلا کژ دار و مریض من و لبی با هم تا میکنیم ... یه جاهایی ارور میده که نمیدونم چشه !
امروز مهربون اینجا بود و عصر که رفت بچه ها اومدن ... یعنی زنگ زدن که ما داریم میایم ... هیچ کاری نمیکنیم ولی بهمون خوش میگذره
پروژه به همت بالا پایین رفتن من ۲۲ بار در روز از چهار طبقه و یافتن استاد شروع شد ٬ استاد جیگر برامون اسپانسر پیدا کرده ! کلی مرام گذاشته ! فقط امیدوارم تا آخر تابستون تموم بشه ...
بچه ها قرار اردو گذاشتن منم که نمیرم طبق معمول ولی باز از الان شروع کردن رو مغز من راه رفتن !
به نظر شما مورچه ها از جون منو سطل آشغال و خونه چی میخوان ؟!
مستر پ.نون کجایی ؟
مهندس اینموریکس اعظم وبلاگت برام باز میشه اما نوشته هاتو نمیبینم ... ممنونم از لطفت همه چی تقریبا برگشته به جز عکسها و آهنگها و یه سری چیز میز دیگه ...
پوکوووووووووندم .... ترکید ... بر باد رفت ...
چی؟
لب تاب محترم با تمام متعلقاتش بر باد رفت ... داغون شد ... فرمت شد ... هنوز هم داغونه ... همین جوری سمبلش کردم بیام نت فعلا تا فردا که مهربون به دادش برسه ...
هر چی عکس داشتم ... هر چی آهنگ داشتم .... هر چی فایل داشتم ... هر چی ای بووک مهم مهم داشتم ... هر چی فایل آزمایشگاه داشتم ... هر چی برنامه های نایاب داشتم ... هر چی آخرین ورژن داشتم ... خلاصه دار و ندارم بر باد رفت ... رسما فرمت شد ...
خدایا یعنی هیچ راهی نیست که اینا برگردن ؟!
دارم دیوونه میشم ... بعد از سر دیوونگی هی میخندم ... مــــــــــامــــــــــــــــــــان فایلامو میخوااااااااااام
خوبیش فقط یه چیزه ! لب تاب مهربون مثه یه بک آپ از لب تاب من میمونه ... البته به روزتر ... خیلی از چیزایی که از دست دادم اونجاست امـــــــــا بعضی چیزای مهمشم نیست ...
یه چیزه دیگه هم نابود شد ! اگه گفتین چی ! بک آپی که از این وبلاگ داشتم ...
هیچی دیگه الان نشستم بالای سر وبلاگم که به جای ابروش زدم کورش کردم دشتی میخونم ...
یعنی نمیشه فایلام برگردن ؟!
واااااااااااااااااای جاتون خالی این شبکه استانی یه مجری داره و شدید اصرار داره که زبان اصلی صحبت کنه .... پیاز داغشم زیاد کرده ، الانم داره حرص و جوش میزنه وای دیدن داره ... اصلا کلا این آقاهه یه جوریه ...
خدا وکیلی گمشده جان گوسفند چشه که بهش میگین gesfand !!!!!!
جاتون خالی اخلاق خوشی داشتم امروووووووز دیدن داشت ... عینهو خدا بیامرز دراکولا ! اخما تو هم ... هر کی هم دم دستم بود امروز یه حالی ازش گرفتم ... حتی استادمون امروز غر میزد ، یه آزمایش داشتیم سه ساعت و نیم طول کشید خودم کلافه این استاد هم وایساده بود بی خود سیما رو جا به جا میکرد و غر میزد .دیگه بهش گفتم خیلی غر میزنی ... گفت جدی میگی گفتم آره ! من نمیدونم بقیه چه جوری تحملتون میکنن ... بازم میگه جدی ؟! گفتم آره مگه شوخی دارم من !
خلاصه دیدن داشتم امروز ، الانم دارم از خواب به هلاکت میرسم اما نمیدونم چرا مبارزه میکنم !
تو دانشگاه دو تا از پسرا به فاصله ی یه هفته از هم فوت کردن ... دلم کباب شد امروز ... یکیشون سرطان داشت ، یکیشون هم تصادف کرده ... پارسال هم همین موقع ها اینجوری شده بود ، چند نفر فوت کردن ... اعصاب آدم خراب میشه ...
آخیش دلم برای اینجا تنگ شده بود ...
روزهام کما فی سابق میگذره ،همچنان صبح ها خواب میمونم ... کماکان مجبور میشم با آژانس برم و به زودی اعلام ورشکستگی میکنم ...
روزی شونصد تا گزارش کار باید تحویل بدم ، همین امش برای فردا یه گزارش کار داشتم که از ساعت 5 تا همین الان داشتم باهاش سر و کله میزنم ... وسط این گزارش کار نوشتن ها کلی چیز جدید کشف میکنم .
استاد های این ترم و کلاس های این ترمو خیلی دوست دارم ...
آخر این هفته مهمونی رفتم و مهمون هم داشتم خیلی هم بهمون خوش گذشت . تو فکر اینم که این ترم آخری و دوستها و رفتن اومدن ها دیگه تکرار نمیشه ...
فکر کنم دو هفته دیگه امتحان ارشد باشه و من لای هیچ کتابی رو باز نکردم .
باز با مهربون فکرهای جدیدی برای آیندمون هستیم و تصمیم این بار انگار جدیه ! امیدوارم هرچی درسته و به صلاحه پیش بیاد .
این دو روزه به حدی هوا سرد بود که من دیروز داشت از سرما اشکم در میومد . نفسم موقع برگشت به خونه در نمیومد . هر چی هم خودمو گرم کردم فایده نداشت تا اینکه دوش آب گرم گرفتم و بهتر شدم ، امروز هم سرد بود ... وحشتناک بود .
میدونم خیلی پراکنده شد ، شما ببخشید .
به همتون سر میزنم و میخونم اما اگه نظری نمیدم واسه اینه که واقعا گرفتارمو زیاد وقت نمیکنم . دارم روزهامو تنظیم میکنم .
راستی من قالب عوض نکردما !!! خودش تصمیم گرفته عوض بشه ! گفته باشم ... خیلیم این قالبه بی ریخته ... ادمین خان فکر کنم آه شما بود !
خوبم ...
یعنی زنده ام ...
به شدت کمبود وقت دارم ...
دارم سعی میکنم وقتمو تنظیم کنم .
این تیکه از شعر آقای صالحی چند روزه تو مغزم وول میخوره :
او گفت:
اشتباه میکنند بعضیها
که اشتباه نمیکنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دريا میرسند
بعضی هم به دريا نمیرسند.
رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!
مهربون امروز رفت . گفتن نداره که جاش خالیه ... این همه از دو هفته قبل برنامه ریزی میکنیم و برنامه هامونو خالی میکنیم واسه دو سه روز اون دو سه روز هم انقدر سریع تموم میشه که نمیفهمی چی شد ...
کلاسهای هفته ی پیش به خیر و خوشی و در خواب آلودگی کامل من تموم شد ، دیگه آخرین گزارش کارم دیدن داشت ... نصفش تایپ شده بود ، نصفش دستی بود ، نمودارهاشم پرینت گرفته بود و یه قسمتش هم به خط دوستم بود ... یه چیز شلم شوربایی شده بود و این در حالی بود که این استاد تنها استادیه که عاشق گزارش کاره و خط به خطشو میخونه و نمره میده !
چقدر این برنامه های tv عصر جمعه ایی لوس و بی مزه بود
اصلا از خونه و مامانم اینا خبر ندارم ... نمیدونم مامانم از سفر برگشته یا نه ؟!
دلم میخواد یه خبر خوش بشنوم... نمیدونم چرا ولی دلم هی دلش خبر خوش میخواد ... مثلا یه چیز تو مایه های جایزه ی بانک ! اونم کمش نه زیادش!!!
برم فیلم پیدا کنم ببینم ...
عنوان مطلب یه تیکه از شعر شمس لنگرودی بود حیفم اومد نذارمش ...
" بوی پیراهنت چون برف بهاری ،تمام اتاق را سفید کرده بود
عقربه ها
مثل دو تیغ الماس
بر مچ دستم برق میزدند
و زمین به قطره اشک درشت و معلقی می مانست
ماجرای مرا پایانی نبود
اگر عطر تو از صندلی بر نمی خواست
دستم را نمی گرفت و
به خیابانم نمبرد."
وقت ندارم حتی به اندازه ی یک ثانیه اضافه ...
کار دارم شدید...
سرم شلوغه...
یه عالمه مشق دارم ...
یه عالمه برنامه ی ننوشته ...
یه پروژه ی سنگین که هنوز شروع نشده ...
یه چهارشنبه ی پر کار و پر کلاس پیش رو دارم ...
و
چه لذت شدیدی میبرم از این همه کار و گرفتاری ، از اینکه سرگرم هستم و کارایی رو انجام میدم که دوست دارم خوشحااااالم .
شاید شاید شاید شاید فردا مهربون بیاد و تا جمعه بمونه ...
پی نوشت :
لینکهای شما کماکان در دست ساخت است ... آدرسهایتان را ندارم مخصوصا دوستان پرشینی را ...
پی نوشت :
"من " جانم کجایی؟ دلم برایت بسی بسیار تنگ است و نگران هستم ...
خدا فردا رو هم به خیر کنه ... چون من بازم با کمال پررویی اومدم خونه تا ساعت 5 مقاومت کردم اما دیگه نتونستم و خوابیدم ، اونم دو ساعت ... باز امشب خوابم نمیبره ...
صبح که مهربون یه سه چهار باری زنگ زده بود اما من فقط بار اول و آخرش یادم میاد ... کلی هم باهام حرف زده اما یادم نمیاد خوب ... بعدشم ساعت 8 بیدار شدم و خیلی ریلکس کارامو کردم و رفتم دانشگاه ...
رفتم سراغ استاد جیگر و پروژه ... گفت پروژه ات سنگینه و بذار گروهی انجامش بدیم ... خلاصه قرار شد من با اون یکی استادم هم صحبت کنم و پروژه رو گروهی کنیم و کار رو شروع کنیم ... اینجوری که توضیح داد دمار از روزگارم در میاد ... از طرفی اکثر بچه ها پروژه هاشونو برداشتن و مونده چند نفری که نمیتونم بهشون اعتماد کنم ...
کمردرد گرفتم دوباره ...
دیدن بابام درست حدس زده بود !!! مایلی کهن شد سرمربی تیم ملی ...
پی نوشت مهــــــــــــــــــم :
ایها الناسی که لینکتان این بغل بود یا نبود و ما در مغزمان میخواستیم بگذاریمتان این بغل گوشمان ، ما لینکهایتان را زدیم نابود کردیم ، یه ندا به ما بدهید ... ما کم کم زندگیمان و دوستان عزیزمان را سامان بدهیم ...
به نظر شما آدمی که به مهربون سپرده ساعت 6:30 قبل از اینکه از در خونه بره بیرون بیدارش کنه ، الان که ساعت 4 صبحه و چشماش مثه وزغ بازه میره میخوابه ؟!
هی به خودم میگم برو یه ساعت بخواب ... میبینم اگه بخوابم فلک منو از خواب بیدار نمیکنه ! حتی اگه مهربون هر سه ثانیه یه بار زنگ بزنه ... الانم که این آقاهه به جای آواز خوندن داره میناله ... بذار بگردم یه چیز دیگه پیدا کنم ...
رفتم گشتم ... اگه بدونین این فایلهای موسیقیم چه آشفته بازاریه ... همشو باید پاک کنم ... کلی اسم توشه که حتی به گوشم آشنا هم نمیاد ... اسمهای اجق وجق و صداهای اجق وجق تر و ترانه های اجق وجق تر تر ... خدا این گوگوش رو زنده نگه داره که در هر حالتی که باشی میتونی صداشو گوش کنی ... تو هر مودی که باشی دو تا track بزنی جلو حتما یه آهنگی که دلت میخواد پیدا میکنی ...
آخ آخ خیر سرم رفته بود بخوابم ... خوابم نمیبرد که بلند شدم برم آب بخورم به خودم اومدم دیدم دارم قر میدم و بشکن میزنم !!! خدا به دور ...
بعد ترش رفتم دم یخچال عکسایی که رو یخچال زدم رو دیدم ... وای چقدر دلم اون همه شوق و ذوق و دور هم بودنو خواست عکسهای عید 3 سال پیش ... چقدر خوش گذشته بود ... حالا هر کس یه گوشه پی زندگی خودشه و سرش به لاک خودش و برای فرداهاش برنامه میریزه ...
چرا من اصلا اصلا حس عید و این چیزا ندارم ؟! انگار نه انگار ... فقط با هوا و شکوفه ها خیلی صفا میکنم ...
از این چیزا بگذریم ... به نظرتون این یه ساعتو برم بخوابم ؟!
ای بمیری نوشا با این طرز خوابیدنت ...صبح با کتی قرار گذاشتیم که 8 ترمینال شرق باشیم . تمام طول راه رو چرت زدم و اصلا راه یادم نمیاد . سوالای مهربون جالب بود ، میپرسید جاده خوب بود ؟ میگفتم نمیدونم ! خواب بودم ، دوباره حرف میزدیم و باز میپرسید جاده شلوغ نبود ؟! باز میگفتم نمیدونم! خواب بودم . باز یه ذره حرف میزدیم ، باز دوباره یه چیزی میپرسید ! بار آخر خودش میگفت آهان خواب بودی یادم نبود !
رسیدم خونه بازم، در بدو ورود با یک عدد قبض مزخرف تلفن که وقتش گذشته رو به رو شدم ...
دیدم حوصله هیچ کاری ندارم بازم خوابیدم تا 6:30 این وسط مهربون رفته بود یه چیزی بخره ، هی زنگ میزد نظر منو میپرسید .
بیدار شدم یه ذره مشقامو انجام دادم و غذا درست کردم ، بعدشم فیلم دیم تا الان . همین .
فردا 8 صبح کلاس دارم ، اونم چی تربیت بدنی . خدااااااااا یکیو بفرست منو از خواب بیدار کنه .
پی نوشت : مهربون میپرسه اولین شب آرامش ! چطور بود ؟ میگم خیلی سوت و کور و غمناکه ...
وقتی مامان شروع میکنه باهات حرف زدن یعنی که قهر بسه و باید ! اشتی کنی ... وقتی با ذوق میگه شمع خریدم ، یعنی بگو ببینم تو رفتی چی خریدی ؟!
وقتی مهربون کلی برات ذوق میکنه یعنی که خیلی دلش برات تنگ بوده ... وقتی نوشته هاشو میخونی و دلت میلرزه یعنی که دوسش داری و همه حرفها و دعواها یادت رفته ... یعنی که دوری خیلی بده ...
وقتی بابات راه میره میگه اصلا نمیخواد برگردی دانشگاه ، یعنی با تمام بد خلقی و اخمات دوست داره و دلش نمیخواد از پیشش بری ...
وقتی داداشت دو روره مثه پروانه دورت میچرخه ، یعنی که دلش نمیخواد بری ، وقتی مسئله هاشو میاره یادش بدی یعنی دنبال بهونه میگرده پیشت باشه و گرنه خودش همه رو بلده ...
وقتی ته دلت میلرزه وقتی وسایلتو جمع میکنی خانواده رو دوست داری ، اما یه ور دلت هم تنهایی و آرامش میخواد ...
خلاصه اینکه وقت رفتن منم رسید با اینکه نمیتونم بگم بهم خوش گذشت اما بد هم نگذشت ...داداشم داره بارو بندیلشو جمع میکنه که فردا بره و من دلم عجیــــب گرفته ... زیاد با هم کاری نداریم اما قلبا" همو خیلی دوست داریم ... دلم براش تنگ میشه ...
منم فکر کنم یکشنبه برم ...
مهربون هم توی راه برگشته ، دلم برای اونم تنگ شده ، خوبه که قبل از رفتنم میبینمش ...
از مامان بیش از حد دلخورم و از دیروز تا حالا باهاش حرف نمیزنم ... یه جوری رفتار کرده که از شما چه پنهون خیلی دلم شکسته ... اصلا هیچ کار اشتباهی انجام ندادم ... همش از سر دیر شدن دیشبه ... اونم تازه من قبلش بهش گفته بود که اگه فکر میکنی دیر میشه نریم چون اصلا واجب نبود !
بی خیال بگذریم ...
دیگه اینکــــــــــه امروز رفتیم خونه دایی ... باغشون خیلی خیلی ناز شده بود ، مخصوصا شکوفه های گیلاسشون محشر بود ...
صبح که پا شدم مامان گفت دایی گفته بیاین خونه ما امشب که تا فردا اینجا باشین ... بعد مامان گفت کاراتونو انجام بدید اگر شب زود برگشتی بریم ... گفتم باشه ... خلاصه من رفتم بیرون و شب طرفای 8 بود چون قرار بود آخر شب بریم ! ( من نمیدونم چه چیزی واجبی بود که ما امشب بریم !) داداشم گفت من و ونوس و رضا رو ببر سرزمین عجایب ... به مامان گفت اگه دیر میشه نریم .. گفت برید زود بیاین ... حالا ساعت 8 من تازه از در خونه رفتم بیرون ، مامان خانوم یه ربع به 9 زنگ زد با من دعوا که چرا برنمیگردین دیرمون شده !!!!!!!!!!!!
منم اعصابم که خراب میشه قاطی میکنم ... هیچی نگفتم ، قطع کردم ... دیگه صبر کردم داداشم بازیشو تموم کنه و اونا رو گذاشتیم ، زنگ زدن که بیان دنبالشون و ما اومدیم ... آقـــــــــــا چشمتون روز بد نبینه ، دم سرزمین عجایب شــــلوغ ، من داشتم از گارک در میومدم ... تا لاین دوم پر بود ، اومدم بیام بیرون بندازم تو لاین سوم یه آقاهه زد به ماشین و من رفتم یه ذره پایین تر وایسادم ، حالا ماشینمون هیچیش نشد ، ماشین اون هم هیچیش نشد ... اما آقاهه خیلی بی ادب بود ... زنگ زدیم افسر بیاد و اون یکی داداشم همون موقع زنگ زد بهم کار داشت بهش گفتم اینجوری شده ! گفت صبر کن من دوستامم الان میام ...
منم درو قفل کردم شیشه رو هم کشیده بودم بالا ، حالا هی با موبایل حرف میزدم میخندیدم ... آقاهه حرص میخورد ، ماشینش هیچیش نشده بود ، تقصیر خودشم بود من هی که پشتمو میدیدم هیچی نبود یه دفعه این با سرعت زیاد اومد زد به منو رفت ...
خلاصه دوستای داداشم که اومدن که همش به مسخره بازی گذشت ... آقاهه طفلک منتظر بود من ازش معذرت خواهی کنم ...
خلاصه آقا پلیسه اومد و گفت حق با شماست اما مقصرید ! گفتم میدونم مقصرم ، من که چیزی نگفتم ، آقا پلیسه میگفت بابا طوری نشده ماشیناتون با هم کنار بیاین ... دیگه من رفتم بیمه رو بیارم دادم دست داداشم ، حالا دوست داداشم بهش میگه ببخشید ! شما بیکاری ؟ پسر میگه نه ! بهش میگه پس واسه چی میخوای خودتو چند روز معطل کنی واسه هیچی ؟!
میگه آخه ازم عذر خواهی نکرد ... گفت ببین ما همه از شما عذر خواهی میکنیم ! شما بی خیال شو ...
دیگه من که داشتم به آقا پلسه میگفتم حق با شماست ! گفت خوب باشه اعتراف کرد مقصره ... برید به سلامت !!! دوست داداشم بیچاره میخندید میگفت همون اول میگفتی ببخشید ، این بیچاره عقده ببخشید داشت ، تموم میشد !
قبلش آخه داشتم بهش آروم میگفتم شما هم سرعتت خیلی زیاد بود من ندیدمت ! شروع کرد سر و صدا که نه من سرعتم 50 تا بود ... دیدم داره داد میزنه و بی ادبه بهش گفتم پس منم نزدم به شما !!!!! بشین تا افسر بیاد ... شیشه ها رو هم کشیدم بالا ...
خلاصــــــــــــــــــــــه اولین تصادف عمرمان رخ داد و امیدوارم آخریش باشه ...
حالا اومدیم خونه مامان باهامون حرف نمیزنه ...
اصلا از دست مامان دلخورم باشه واسه یه پست دیگه ...
امشب که خونه ایم ... نمیدونم فردا میریم خونه دایی یا نه ؟!
دور روزه کلاه قرمزی ندیدم ...
پی نوشت :
داداشم الان اومده خونه داره واسه بابام تعریف میکنه چی شده ... فکر میکنه من نمیشنوم ... داره میگه خوشم اومد از این نوشا خوبش کرد ... مردک خیلی آدم بی خودی بود ... منم اینجا نیشم باز شده و خوشم اومده ...
برف اومده ... خدا جان قاط زدیا !!! 6 ماه مردم چشمشون به آسمون بود که یه برفی بارونی چیزی باید اما دریغ ... الان برف !
ولی عجب هوا با حال شده ها ! دمت گرم ...
آقـــــا من مجبور شدم از خونه برم بیرون ... عجب هوایی بود ... خیلی چسبید اما از شما چه پنهون نمیتونستم قدم از قدم بردارم ... کلا من وقتی یه مدت راه نمیرم بعدش که بخوام طولانی و تند راه برم از کمردرد نمیتونم پامو بذارم زمین ، دیگه این آخرش اشک توی چشمم جمع شده بوده از درد ... ربطی هم به چاقی و لاغری نداره ، قبلا امتحان کردم ...
مامان منم که انگار road runner پسر خاله باباش بوده ، راه که نمیره میدوئه !
خلااااصه آب زنید راه راکه نوشا از خونه رفته بیـــــرون .
ووو......و یه خبر مهم تر اینکه دارم درس میخونم ، باورت میشه ؟! خودمم باورم نمیشه ....
** امروز مهربون میپرسه که اونجا بارون نمیاد ؟!
یه ذره فکر کردم گفتم نمیدونم ! اگرم اومده باشه یا میاد خبر ندارم ...
راستش از اول عید دو بار رفتم بیرون اونم مجبور شدم ... یه بارش که عقد پسر عموم بود ... یه بار هم که رفتیم خونه دوست بابا که اونم دیگه اگه نمیرفتم ضایع بود ، آخه خیلی سراغمو گرفته بودن ... از اون به بعد که آخریش 5 روز پیش بود من تا دم پنجره هم نرفتم که حتی پرده رو بزنم کنار ...
حالا بابا از دیروز داره رو مغز من کار میکنه که بای فردا بریم قم !!!!!! یه کاری من انجام بدم ، از اون طرف هم بریم کاشان ! ... از دیروز هی من اعلام کردم که اصلا حوصله اومدن ندارم ، شرمنده ، تا همین الان بعد از یه عالمه غر غر و سر و صدای مامان الان موفق شدم مجابشون کنم که نمیرم ...
** عجب بادی میاد بیرون ... صداش شبیه طوفانه !
** مهربون میگه چه جوری میتونی طاقت بیاری این همه وقت تو خونه !! میگم به راحتی ... خیلی هم مزه میده ...
** چرا یاد نمیگیری پاتو از گلیمت دراز تر نکنی ؟! هوووووووووم ؟ زیاد سخت نیستا ! اگه کوشش کنی میتونی ...
** رفتم سراغ کتابا دلم به شدت برای "هستی " جزیره سرگردانی تنگ شده ... گفتم دوباره بشینم بخونمش .... شایدم اسم جدید وبلاگو گذاشتم یه چیز تو همین مایه ها ... یه کتابم پیدا کردم که هنوز نخوندم " رازی در کوچه ها نوشته ی "فریبا وفی "
اوووووووووم یه چیزی میخواستم بگما ! یادم رفت ....
پشت میز عزیزم نشستم ، این میزو خیلی دوست دارم ، مثه میز جودی ابوته !
٬ البته چراغ مال من توش تعبیه شده !
پشتش خیلی راحتم ... اندازه هاش مناسبه ، تنها میزیه که میتونم پشتش ساعتها بشینم و درس بخونم وگرنه باید رو زمین روی شکم دراز بکشم ...
اصلا چی شد اینو گفتم ؟! نمیدونم ... فکر کنم الان داشتم دور و برمو میدیدم حس خوبی بهم دست داد ... برعکس این میزه ، میز شمالو اصلا دوست ندارم ...
گفتم شمال چقدر دلم میخواد این چند روز تموم شه برم سر زندگیم ... احساس بیهودگی میکنم ...
خاک به سرم یه کتاب غیر درسی هم نخوندم که محض نمونه بگم کتاب خوندم ... چقدر تنبل شدم ... خوشمان نمی آید از خودمان ..
امروز دو ساعت به مهربون میگفتم قربونت بشم به جای اون جومونگ مسخره بشین یه بار قرمز کلاه !رو نگاه کن عاشقش میشی ... خلاصه بیچاره نشسته بود دیده بود امـــــــــــا برنامه امروزش اصلا قشنگ نبود ! شانس که ندارم من ...
علی دائی رو هم که برکنار کردن ... بابا میگه الان بهترین گزینه مایلی کهنه !
امروز با داداشم یه دعوای اساسی کردم .. دیدم این مهربون دم به تله ی دعوا نمیده ، گفتم با داداشم دعوا کنم .... روحم تازه شد ... بابا این شیر مرداد در سال گاو اگه غرش نکنه خفه میشه ...
گفتم خفه ... جند روزه احساس میکنم یه چیزی توی گلومه و راه نفسمو میگیره ، داره کم کم دردناک میشه ...
واااااااای برم تا با کله نیومدین تو مانیتور ... چقدر مزخرف گفتم ... اه اه اه ...
چند روزه تو فکر یه وبلاگ جدید و یه اسم جدیدم ... چیزی به ذهنم نرسیده ... به محض رسیدن ، اسم را میگوییم بار و بندیل را جمع میکنیم ... پیشنهاد ندارین !
** یکی نیست بگه آخه عزیز جان ، خانوم بچه ها فدات بشن ، شما نرو استادیوم ... بشین خونه نگاه کن ، لذتش بیشتره ... حالا ما یه خبطی کردیم چهار سال پیش جو گیر شدیم رای ندادیم ، شما به یه مقامی رسیدی ، شما بی خیال شو ... خدا وکیلی دیگه بی خیال ورزش شو ... همین اواخرو نگاه کن ... کشتی رو که زدی نابود کردی ... "خانوم " هم که کشتی ... اینم از افتضاح فوتبال امروز ، اصلا بده واسه شما بری اونجا همه یک صدا بگن "محمـــود باید برقصه ! " خوب بده واسه شما ! ... دیگه از بقیه گل و بلبل های مملکت بگذریم ...
عزیزم شما بشین خونه نگاه کن ... خوب ؟ آفرین کوچولو ! اگه یه بار دیگه دور و بر ورزشگاه ها بپری "اژدر پشمک به سر" میاد میخورت !
** مامان خدا بگم چکارت کنه ، نمیشه این غذاهای خوشمزه رو واسه ناهار بپزی؟! به جان خودت الان نمیتونم نفس بکشم ...
** ما کامی جونمان نابود شده ، اعصاب واسه ما نذاشته ... حالا من همیشه بند و بساط تعمیرات کامی رو با خودم میوردم این سری جا گذاشتم ... هیچ کس هم نیست که یه cd ویندوز داشته باشه !
** دیشب 42 تا خواب دیدم ، صبح که پا شدم حسابی خسته بودم ، کسی نمیدونه علاج بی خوابی ما چیه ؟!
یک سرگرمی پیدا کردم در حد تیم ملی ... پلـــــــــــی استیشن ... داداشم یهماشین بازی داره نمیدونم چرا تا حالا رو نکرده بود ! خیلی بازیش با حاله ... خلاصه دو روزه کارمون شده اینکه از صبح چشمامونو باز کنیم بشینیم با هم مسابقه بدیم دعوا کنیم ... خلاصه خوش میگذره ... اما من زود خسته میششم از یه چیزی ...
خدا بخواد میخوام فردا بشینم درس بخونم ... مهربون امروز با مظلومیت میگه : وقت نمیکنی یه ذره درس بخونی ؟! میگم ببین دلم میخواد اما نمیشه ...
صبح تا بیدار شم شده 11-12 بعدش تا یه دست ماشین بازی کنم شده وقت ناهار ، بعد دوباره تا یه دست دیگه بازی کنم شده وقت کلاه قرمزی و بالا پایین کردن tv شب هم که هر کار میکنم تا 5 و 6 صبح خوابم نمیبره .... حالا تو میگی کی درس بخونم !
خلاصه این جوریه دیگه ...
به شدت حوصله ام سر رفته ، دلم میخواد برگردم سر خونه زندگی خودم ...سلام ...
تعطیلات عید خود را چگونه میگذرانید ؟!
دیشب عقد پسر عموم بود ... مراسم خاصی نداشتن فقط برای صرف شام و شیرینی و از این چیزا دعوت شده بودیم رستوران سنتی دشت بهشت ، بد نبود ، زیاد هم نبودیم ... به منم که بد نگذشت ، از عروس خانوم هم خوشمان آمد ... هم سن و سال هم هستیم ... چند تا آقای بد اخلاق میزدن و میخوندن ، آدم از ترسشون جرات نمیکرد سرشو بیاره بالا ...
بابای عروس دم اومدنی کلی از من تشکر کرد و کلی تحویلم گرفت ! نمیدونم والا چرا ! شاید واسه اینکه این عمو هام هی ماچم میکردن و محبت مال میکردن منو ، جو گیر شده بود !
آقا من شبها خودم بیدار بودم قبلا ، حالا دیگه اصلا خوابم نمیبره ... رسما تا 6 صبح بیدارم ... کلافه میشم از بی خوابی ...
قرار بود یه چند روزی بریم سمت انزلی اما نمیریم ، به همین سادگی ، به همین خوشمزگی ...
من دلم برای خونه زندگی خودم لک زده ... خسته شدم ..
من و مهربون همانند گذشته هستیم خوبیم ...
میگما آدم بره سر کار دولتی بهتره یا شرکت خص.صی باشه بهتره !
پریروز مهمون داشتیم و بچه های عموم که واسه عقد برادرشون اومدن تهران و زن عموم اومدن خونمون (عموم قرار بوده دیروز بیاد !) پسر عموم یه پسر بامزه و بی ریخت داره که همه بینهایت دوسش دارن انقدر که این بچه شیرینه که حد نداره ! مامانش بسیار ناز و خوشگله اما این بچه حتی ناخنش هم به مامانش نرفته ... این بچه از هرکسی تو خانواده عموم یه چیزی به ارث بردن ... و کلا از خاندان خیلی چیزا ... به پسر عموم میگم ما فکر میکردیم میری ازدواج میکنی این ژن اصلاح میشه ، اصلاح که نشد هیچی تازه این بچه بیش از حد نسخه اصلی شده !
خلاصه همین فینگیل بچه هممونو گذاشته بود سرکار و راه افتاده بود دنبال من بهم میگفت عمـــه نوشی ، هی من قربون صدقه اش میرفتم ... بهش بستنی دادم ،بستنیشو که خورد اومد گفت دست شما درد نکنه و بوسم کرد و رفت ... چون هر کاری میخواست انجام میداد خیلی بهش خوش گذشته بود ، دم رفتن کلی ذوق کرده بود و عین باباش دستاشو گذاشته بود رو هم و میگفت دست شما درد نکنه ، زحمت دادیم ، خیـــــــلی به ما خوش گذشت !!!
فردا مراسم عقد پسر عمومه ... بهش میگم خوشم میاد زرنگی و بی صدا کار انجام میدی ... میگه تو نمیدونستی ، میگم نه من از کجا بدونم آخه ! میگه بابات کاملا در جریان بود ! این بابای من اصلا آدم راز داری نیستا ! حداقل با مامانم که اینجوریه آب بخوره مامانو خبر دار میکنه ... حالا واسه من راز دار شده !
چقدر این خواننده کشکی جدیدا بد صدان !
این مامان بابام هر جا میخوان برن دیوار کوتاه تر از من پیدا نمیکنن که با خودشون ببرن ، هی من هر سری دو ساعت و نیم بحث و جدل کنم که بابا جان به خدا من نمیام ... من نیام راحتترم ...
لای کتابامو باز نکردم ... کامپیوترم هم معلوم نیست چه مرگش شده ... یعنی معلومه اما cd هاشو نیوردم نمیتونم درستش کنم اعصاب معصاب ندارم ...
خوش میگذره تعطیلات ؟
جاتون خالی امروز روز خوبی بود اما چون الان کامپی جان لطف کرده و قاط زده اعصاب معصاب ندارم ...
این بابکو که یادتونه ! بابا جان ماهی نازمو میگم ! به شدت اخلاق رفتارش شبیه منه ! در شباهتمان همین بس که هم فایتره و هم شکمو میباشد !
نگران منو مهربون نباشین ما همیشه همین جوریم یه مدت خیلی زیاد با هم خوبیم بعد هر از گاهی مثلا دو هفته هی نم نم نم نم بحث میکنیم ... بعد یه دعوای اساسی بزرگ در پایان هفته دوم رخ میده و بعد دوباره یه مدت طولانی همه جا امن و امان میشه ... ما هم این مدلیم دیگه !
این هم جیگر ما ٬ گل پسرم ٬ بابک خان
بابای من دوستی داره که از زمان بچگی با هم دوستن و خیلی همو دوست دارن ، خونشون الان نزدیک خونه ماست و پیاده 5 دقیقه راهه ... این خاندان (فامیل بزرگ و سرشناسی هستن!) کلا مثه خانواده گیگیلی میمونن ... یعنی من تا این گیگیلی رو دیدم یاد اینا افتادم ! خلاصه اینا کلا مدلشون اینجوریه که وقتی باهاشون یه ساعتی قرار بذاری باید کم کم به اون ساعت 3-4 ساعت اضافه کنی ... مثلا تازه ساعت 1:30 شب میرن خونه همدیگه شب نشینی ! کلا دریا دلن ... انقدر این دلشون بزرگه که میشه روش پل بزنی ...
خلاصه دیشب به ما زنگ زدن که میایم خونتون اما دیر، مامان گفته بود ایرادی نداره ما بیداریم ... نمیدونم چطور شده بود که ساعت 12:30 شب زنگ زده بودن تلفنمون زنگ نخورده! دیگه امشب ساعت 8 بود زنگ زدن که داریم میایم ... فاصله ی خونه هامون 5 دقیقه پیاده است ... ساعت 11:25 بود که اومدن و تازه رفتن ... کلا آدمهای خوش مشربی هستن و باهاشون خوش میگذره ... سه تا دختر داره و یه پسر ته تغاری و لوس که فقط دلم میخواد دو روز اینو بدن دست من تا ادبش کنم ... بی ادب نیست اما لوسه ...
خلاصه ما با این جماعت گیگیلی فردا میخوایم بریم بیرون قرار گذاشتیم 10 صبح٬ ایشالا 1 ظهر از در خونه راه میوفتیم !
زابیلی جونم نوشته بود اومدن یه مهمون پیش بینی نشده یا یه اتفاق حال آدمو یهو از این رو به اون رو میکنه واقعا درست گفته بود ...
ایشون جناب گاو روی سبزه های ما هستن! ![]()
اول فروردین هزار و سیصد وهشتاد و هشت
مامان اینا همه فتن بیرون ولی نرفتم موندم خونه تنها ... مامان کلی غر به جونم زد اما اصلا برام مهم نبود چون اصلا حوصله بیرون رفتن نداشتم در نتیجه الان تنها دراز کشیدم روی تخت و میخوام یه چیزی بنویسم اما نمیدونم چی ...
مهربون رفته خونه مامان بزگش ، فکر کنم فردا هم میره شمال ... شما که غریبه نیستید دیشب یه دعوای جانانه کردیم در واقع دعوا از بعد از سال تحویل شروع شد و تا 4 صبح ادامه داشت ... علت دعوا خیلی مسخره بود و کارهای مهربون مسخره تر و حرفهاش و دلیلاش بی نهایت مضحک و باعث میشد خشم گاویم شعله ور بشه ... اونم که یه دنده ...
الان همه جا safe و آرومه و همون دیشب آشتی کردیم ...مهربون خوش و خرمه ... منم آدم کینه ایی نیستم اما کلا دعوای دیشب منو رنجوند ... زمان میبره که خوب بشه ، فکر کنم یه بار دیگه بخوابم و بلند بشم یادم نباشه ...
راستی شبا ساعت 8 کلاه قرمزی میذاره ...نگاه که میکنین ! اگه نگاه نکنین باختین ... من که واقعا از ته دل میخندم ...
دیروز با مامان بزگم صحبت کردم ... طفلی کلی اشک ریخته بود ... زندایی میگفت شما که نبودین دلش گرفته بود شما هر سال اینجا بودین ... راست میگه ما هر سال اگه سنگ هم از آسمون میبارید میرفتیم اما امسال ..... من که خیلی شرمنده ی مامان بزرگم شدم ...
زنگ زدم به دایی هام هم تبریک گفتم ... اما دیگه با کسی حرف نزدم ... آهان با عمه هم حرف زدم ...
نمیدونم عمه اینا میان یا نه ! احتمالا باید بیان چون هم عقد پسر عمومه هم قراره با هم بریم شمال ....
من که فعلا حوصله هیچ جنبنده ایی رو ندارم ... حتی حوصله مامان و بابام هم ندارم ...
افسرده نشدم ، ناراحت نیستم ، غصه هم نمیخورم ، ته دلم خیلی هم خوشحالم ، فقط یه ذره احتیاج داشتم تنها باشم ، همین
شـــــــــــــاد باشید .




