تبليغاتX
من نوشا هستم
من نوشا هستم

به نام نامی لطف ایـــن دادار                            شکرانه ایی گذار خوش آمد بهار

چشم بگشا و تازه کـــن دیدار                           یا مقلـــــب القــــلوب والابصــــار

به دور خورشید زمین چون یار                           چرخش این پیچک گرد این دیوار

چرخش و گردش همه کار اوست                       یا مدبـــــــــر الیـــــــل والنــــهار

تو پای در نه در این طــــریقت                            باید تـــــازه شد چون این طبیعت

ستاره سعد در این حوالی است                       چیزی جز این نیست راه حــقیقت

پیری است ما را ، دارم یک سوال                      کجاست آن پیــر گوییدش کـــمال

مرید عشـــــقیم نگو از مــلال                             یا محـــول الحـــول و الاحــــوال

خدای را دعا ، دو دســـت چون بال                       پر میزند  روح برگردد این فال

خوش باش یاران، خوش باد این سال                  حـول حـالنا الـی احـسن الحـــال

 

سال خیلی خوبی داشته باشید پر از شادی و آرامش و لبخند

برای من و مهربون و خانواده هامون هم دعا کنید

من به یاد تک تکتون هستم و دوستون دارم

این شعر بالا رو دوست نازنینم گفته امیدوارم به تمام خواسته های دلش برسه امسال .

شاد شاد شاد شاد شاد شاد شاد باشید.

 

نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387 توسط نوشا |

هرچی زور میزنم که ای بابا ای حس عی ای حس نوروز ای حس سال تحویل کجایی چرا نمیای ! فایده نداره پیداش نمیشه ... حتی امروز رفتم جینگولاسیون واسه سفره هفت سین خریدم اما اصلا حسش نیست ... یادش به خیر همیشه یه همچین موقعی مامان بزرگم به اندازه همه تخم مرغ میذاشت و مینشستیم به رنگ کردن و قبل سال تحویل بابا بزرگم هی میرفت و میومد به مامانم میگفت گلی (من و مامانو صدا میکرد گلی گاهی هم به من میگفت بی بی ) این سفره چی شد ! قرآن یادتون نره ... شیرینی ... بعد از سال تحویل هم که نوبت عیدی بود و کلی عشق و حال میکردیم ... اما الان هرکدوم یه طرفی هستیم ... بی خیال دم عیدی که آدم نباید غصه دار باشه ...

سال دیگه سال گاوه و منم متولد سال گاوم ... سال گاو سال خیلی خوبیه قدرشو بدونین .. همین که من توی همچین سالی متولد شدم خودش کلی برهان و دلیله ...

87 سال خوبی بود هرچند اتفاق خاصی برای من نیوفتاد اما اتفاقای خوبی برای مهربون افتاد که خیلی خوشحالمون کرد ، امیدوارم سال دیگه براش بهتر از امسال باشه ... 87 هم تموم شد با همه خوبی ها و بدی هاش ...دلم میخواد سال نو رو با انرژی بیشتری شروع کنم ... دلم میخواد 88 برام پر از اتفاقهای خوب و عالی باشه ... عجبا ! خوب دلم میخواد ... براش برنامه ریزی کردم خوب ... چپ چپ نگاه کردن نداره که !

برای همتون همه ی همتون یه سال خوب و شاد و پربرکت و  پر از اتفاقای خوب و پر از سلامتی و شادی و ثروت و عشق آرزو میکنم ... دلهاتون شاد باشه ... سر سال تحویل منم دعا کنید .

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط نوشا |

از روزی که اومدم مامان گفت اتاق تو رو خونه تکونی کردم اما تو کشوها و کمدتو نگاه کن و اگه چیزی رو نمیخوای بده به من تا دور و برت خلوت بشه ! هی مامان گفت هی من گفتم چشم تا امروز که تهدید شدم .... آقا اگه بدونین چه خبره الان اتاقم ! جای سوزن انداختن نیست ! امشب که رفتیم خونه دختر عمه ام اصلا دلم نمیخواست بیام خونه ... تازه همش در اتاقو بسته نگه داشتم که مامان چشمش نیوفته صداش در نیاد !

من اصلا و ابدا حال و هوای عید و تحویل سال ندارم ... نمیدونم چرا شاید چون عادت ندارم خونه خودمون باشیم ...همیشه سر سفره  هفت سین بابا بزرگ و مامان بزرگم نشستیم ... امسال مامان بزرگمو تنها گذاشتیم امسال که بابابزرگم نیست ... وحشتناکه ! دلمون پیششه ولی نمیتونیم بریم ... از طرفی خودش 5 ام میره سفر از طرفی امسال بابا میگه توان رفتن این همه راهو ندارم و دلمون نمیاد خانواده رو دو تیکه کنیم ... همش میگم کاش یکی بره پیشش ...

خلاصه آقا ما همه حالی داریم جز هوای عید ... جالب اینه که امسال عمه اینا و عموم میان تهران ... 5-6 ام عید هم عقد یکی از پسر عموهامه که یه سال از من بزرگتره و خیلی پسر ماهیه ...

خلاصه اینکه فکر کنم عید دز خدمت تهرانیم و طرفای 7 ام بریم سمت انزلی با عمه اینا ...

وااااااااای من این اتاقو چکار کنم ؟!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط نوشا |

الان که اینجا نشستم حس سربازها رو توی جنگ جهانی اول درک میکنم  از هر طرف صدای بمب بارون میاد ... اصلا خیلی وحشتناکه ... جالبش اینجاست که داداشم رفته بیرون میگه هر وقت دیدم اوضاع باحال شده بهت زنگ میزنم بیا ... بهش گفتم همین جور منتظر بمون من عمرا پامو بذارم بیرون ... هی به این مهربون میگم اگه بری بیرون من میدونم و تو پرو میگه میام دنبالت با هم بریم ! میگم عزیزم تو خودتم حق نداری بری بیرون منم میخوای ببری ! اما نرود میخ آهنی در سنگ و مهربون ....

صبح من گول خوردم و رفتم با مهربون تا گلستان باید میرفتیم نمایندگی سونی ... وای همه جا وحشتناک بود از شلوغی ... حالا خوبه من مسیرهای گربه رو بلدم ... بعدشم رفتیم کیک خریدیم واسه تولد داداشش و من رفتم آرایشگاه وقت مامانو درست کردم و اومدم خونه ...

سرانجام عید امسال ما کماکان نامشخص مانده ... احتمالا بازهم دقیقه نود میشویم ...

صدای خولیو منو میبره به زمانهای دور به یه حس و حال خوب و یه عالمه انرژی بهم میده ... بابا با دیدن cd که براش خریده بودم کلی خوشحال شد ...

چرا آپ کردنم نمیاد ؟ چرا نوشتنم نمیاد ؟!

 

چند تا عکس ببینید واسه خالی نبودن عریضه :

دانشگاه

 

Image and video hosting by TinyPic

درخت گوجه سبز

Image and video hosting by TinyPic

شالیزار

Image and video hosting by TinyPic

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط نوشا |

 

سلام

من تهرانم ... خوبین شماها ؟! خوش میگذره ؟

منم خوبم این چند روزه  بهمون خوش گذشت ... امشب خیلی خیلی خسته ام ... دوباره دارم درد تهران بودن میگیرم هنوز نرسیده ... سعی میکنم  فردا مثه آدم آپ کنم ...

"من " عزیزم این چند خطم با انرژی فکر تو نوشتم ...

بی ربط نوشت : در راستای کشفهای مهربون در صدا کردن من به اسم جدیدی رسیده که به گوشش خوش آهنگ اومده ... یه دو کلمه اسم دارم هزار جور صدام میکنن !
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط نوشا |

احتمال میدم به زودی در یکی از همین کلاسهای پنجشنبه ظهر از کلاس بیرون انداخته شویم ... گفتیم پیش پیش بگوییم وقتی افتادیم بیرون ذوق زده نشوید ...ما خود ید طولایی در بیرون شدن از کلاس داریم ... ما نمیدایم چرا همه شلوغی کلاس را گردن ما می اندازند ، خدا مرگمان بدهد استاد اسممان را از بر شد و آخر کلاس گفت حواسم بهت هستا ! یاد در حال ترانزیتی (منظورش این بود که میری بیرون تلفن حرف میزنی!) یا سر کلاس بیقراری و شیطنت میکنی ... خوب به من چه استاد میخواست به جای این ژیگولانس بازی ها و ارایه با پاور پوینت میذاشت جزوه بنویسیم ... من این جوری حوصله ام سر میره و یه کلمه هم گوش نمیدم استاد چی میگه !

امروز بابا به مستر صاحبخانه زنگولیده بود ... اونم کلی عذر خواهی کرده بود که من اشتباه کردم و از این حرفها حالا من یه چیزی گفتم ... بابا هم بهش گفته لطفا از این به بعد هر کاری داشتید به خودم زنگ بزنید و بعد از عید میام باهاتون حساب میکنم اونم گفته اصلا اشتباه از من بود و از این حرفها ... مرد گنده انگار مجبوره حرف بزنه بعد از این وری بیوفته ...

مامان میگفت بابا خیلی آروم باهاش حرف زده ... مامان  همیشه میگه مردا دیو وارونه کارن ! میگه دیشب بابا خوابش نمیبرده از مامان میپرسه که باهاش تند برخورد کنم ؟! مامان هم برعکس همیشه بهش میگه این هر دفعه اعصاب این دخترو به هم میریزه حالشو بگیر  ... مامان میگه به عمرت ندیدی بابات انقدر آروم باشه در عین عصبانیت ... حالا بهشون بگو آروم باش چنان دعوایی راه میندازن که بیا و ببین ...

ما برای عید سر در هواییم هنوز ...

فردا مهربون جانمان می آید و کلی بهمان خوش میگذرد و حال میکنیم و ما کلی کدبانو شده ایم !

از بیرون صدای دنبل و دینبل عروسی میاد ...

کی گفته میازار موری که دانه کش است ؟! هرکی بگه من میزنم لهش میکنم ... مورچه ها به خونه حمله کردن و منو روانی کردن و همه جا هستن ... یه جاهای عجیب غریبی میرن ! الان یکیش داره روی مونیتور لب تاب قدم میزنه !

به علت حضور مهربون چند روز غیب میشویم و وقتی رفتیم تهران (احتمالا دوشنبه ! ) از خودمان خبر میدهیم ...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط نوشا |

قربونت بشم که از امروز صبح نشونه هاتو فرستادی و امروز به خواستم رسیدگی کردی ... حسابی دمت گرم .. ما کماکان مخلصیم و شما کماکان هوای ما را داشته باش .... خدایا همه دوستایی که اینجا میخونن رو به آرزوهاشونو خواسته هاشون برسون حتی اون دوست عزیزی که از اوکراین مهمون شبونه ی اینجاست ...

وااااااااااااااااااای باورم نمیشه ! نمیدونین چقدر روز خوبی بود با همه خستگی های امروز ولی من کلی حال کردم .نفس کشیدم و دور برمو دیدم . شکوفه های درختها و سبز شدنها و هوای پاکی که نفس کشیدم ، انگار این جند روز تو قفس بودم دیشب دیگه خیلی روحم داغون بود ولی امروز کلی روز قشنگی بود ...

خووووووووووب دلم واستون تنگ شده بود . از کجا شروع کنم ؟!

این ترممو خیلی دوست دارم بیشتر درسهام آزمایشگاهه و پروژه و بدو بدو و کارای پروژه پایانیمو من کلی حال و حول میکنم ... قدر همکلاسیامو این ترم آخری بیشتر میدونم ... میدونم دلم براشون تنگ میشه ... دوست دارم بیشتر با دوستام باشمو سعی کنم خوش بگذرونیم ... انقدر سر کلاسها میخندیمو شیطنت میکنم که فکر کنم همین روزهاست که یکی از استادا منو بندازه بیرون ( قبلا دو بار تو دانشگاه منو از کلاس بیرون کردن !) .

از دوشنبه تا پنجشنبه کلاس دارمو همش 8 صبح شروع میشه و من احتمال میدم به زودی ورشکست بشم چون هرروز خواب میمونم و مجبورم با آژانس برم ! همین امروز صبح ساعت 7:30 بیدار شدم و اصلا مغزم انقدر هوشیار نبود که بدونه دیرش شده و نهایتش 7:50 بیدار شدم و یادم اومد دیرم شده ! چند روز پیشا هم ساعت 8:30 از خواب پریدم دیدم گوشیم تو دستمه اما من خوابم ! انقدر خوابش چسبید با کمال پررویی هم پا شدم سر فرصت آماده شدم و ساعت 9:30  سر کلاس بودم ! خلاصه بیدار شدن منم صبحها ماجرایی داره !

استاد یکی از آزمایشگاهام یه پروژه خیلی سنگین بهم داده در حد پروژه ارشد ، منم دیدم نمیتونم هم اینو انجام بدم هم پروژه کارشناسیو ، عزممو جزم کردم و رفتم پیش استاد جیگر! که تا حالا کسی موفق نشده بود خامش کنه باهاش پروژه بگیره ... رفتم بهش گفتم من یه پروژه دارم ، گفت راستش بیش از حد گرفتارمو وقت نمیکنم اما هر وقت اراده کنی من بهت کمک میکنم اما با یه استاد دیگه بگیر چون میترسم نتونم از پس مسئولیتش بر بیام ( آخه واقعا انرژی میذاره و سعی میکنه یه چیزی به بچه ها یاد بده ) دیدم دیر شده بهش گفتم من میرم 2 میام براتون توضیح میدم ... گفت منتظرم ... ساعت 2 رفتم پرسید راجع به چیه گفتم راستش موضوعش اینه و فلان استاد اینو داده ... کلی از موضوع پروژه خوشش و اومد و ذوق کرد و گفت برگه اتو بده امضا کنم ... منم ذوق زده شدم ... سریع هم شروع کرد راجع به سنسورای مورد نیاز و ولو و نوع سیستم و اینا گفتن منم مثه بز نگاش میکردم ... خلاصه امضا کرد و گفت شما اولین کسی هستی که برگه اشو امضا کردم ... فکر نکنم وقت کنم پروژه گروهی واسه بچه ها ارائه بدم ... خلاص از بقیه ماجراهاش بگذریم تا امروز که رفتم پیشش ...

برگه رو بهش دادم و برام آرزوی موفقیت کرد و بهم تبریک گفت و اضافه کرد کارت سخته و گفت میخوام یه چیزی رو به شوخی بهت بگم و فقط جنبه مزاح داره در همین حده اگه ناراحت میشی نگم؟! گفتم که نه استاد بفرمایید این چه حرفیه !( من مونده بودم که چی میخواد بگه ) گقت انقدر مجبور هستی سر این پروژه بدو بدو کنی که فکر کنم 20-30 کیلویی وزن کم کنی ! من اولش موندم بعد نیشم باز شد و خندیدم و اومدم ...
چند دفعه است که میرم پیشش هر بار سعی میکنه یه شوخی هم بکنه و یه چیزی در جهت تلطیف فضا بگه ولی کلی توضیح میده که این شوخی .. خیلی هم شوخیاش بی مزه است و اصلا خنده نداره ! ولی من به کمک نیش همیشه در صحنه ام موفق میشم بخندم !

استادای این ترممو دوست دارم خیلی ماهن ... مخصوصا  آزمایشگاهها که من قشنگ انرژیم تخلیه میشه بس که این ور و اون ور میرم و ورجه ورجه میکنم ..

همین امروز 12 ساعت پشت سر هم سر پا بودم که یکی از استادام آخرش که تمرین داد گفت شما نمیخواد انجام بدی خیلی خسته ایی .. بعد از عید بیارش .

 

و اما حال گیری شبانه من !

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 توسط نوشا |
 

در ظاهر خوبم خیلی خوب ... بهم خوش میگذره .. دوستام سنگ تموم میذارن ولی ته دلم وحشت و استرسه ... خیلی شرمنده ام که هی نگرانتون میکنم و خیلی لوس و مسخره شدم ولی اگه الان اینا رو اینجا ننویسم دق میکنم، همون دکمه ثبت رو که میزنم کلی حالم جا میاد اما ... بیرون دعوت میشم با دوستام بلند بلند میخندم اوضاع درس و مشقم رو به راهه همه چی خوبه جز اون یه تیکه ته دلم ...

اتفاقای خیلی خوب برام افتاده و یه چیز خیلی عجیب و وحشت آور دیشب دیدم ، پروژه سنگین ولی دلخواهمو برداشتم و کلی باهاش کیف میکنم ، تولد دعوت میشم و نمیرم ، کلی با بچه ها و استادا سر کلاس کل کل میکنم و میخندم.. جمعه هم مهربون میخواد بیاد و چند روزی میمونه و با هم برمیگردیم تهران ... امشب دوستام اینجا بودن تا همین الان انقدر خندیدیم که خسته شدیم اما امان از ته دلم...

خدایا دو سه روز دیگه بیشتر برای اون اتفاق وقت ندارم ، زود باش یه چیزی نشونم بده نذار کلاهمون بره تو هم دیگه ... نذار باهات قهر کنم پشیمون میشیا ! دلت میاد بنده به این ماهی و نازی رو اذیت کنی . زود باش خدا یه تکونی به خودت بده بابا یه گوشه چشمی ...

میدونم که :

در خانه غم بودن از همت دون باشد

     

و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد

 

اما چه کنم ؟! تو بگو ...

 

دلم براتون تنگ شده ... کلی تعریف کردنی دارم براتون اما دستم به نوشتن نمیره ... یعنی میره اما گزارش کار و پروپوزال تایپ میکنه ! کلی شرمنده مهربونی تک تک شماهام اما تا اون اتفاق نیوفته و ته دلم خوش نباشه نمیتونم بیام ... میدونین اینجا ته دلمه ته ته دلم ... خود خودم ... اون چیزی که هستم نه اون نوشای با نیش باز بیرون با دوستاش که استادش امروز دو ساعت از دستش میخندید ... اما اینجا میشم اون آدم زیر پوست اون نیش باز ... پس باید حالش خوب باشه که برگرده ...

این پست رو نوشتم که بگم بازم مثه همیشه شرمنده ام ، برمیگردم اینجا خونه دلمه ... اون ته مه هاش ... نمیتونم ازش دل بکنم همین طور که هر چند ساعت نگاه میکنم و ذوق میکنم با کامنتای جدیدم ...

برمیگیردم اما همه چی به این دو سه روز فرصت خدا داره ... کاش زیر قولش نزنه ...

برام دعا کنید مثه همیشه ... دعاتون مستجاب میشه باور کنید ...

دوستون دارم ... وبلاگاتونو میخونم ...  فکر کنم این پستم خیلی داغون باشه چون مثه همیشه اما با شدت وحشتناک تری  هر چی مخ اندکم نزول کرد تایپ کردم ... به بزرگی خودتون ببخشید  

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1387 توسط نوشا |

دیدی وقتی حوصله نداری و سرت به کار خودت گرمه و مشکلت شده خوره جونت و حتی نمیتونی راجع بهش با کسی خرف بزنی و سعی میکنی یه جوری راسو ریسش کنی توی همین اوضاع از زمین و زمان  برات مشکل میباره !

دیدی وقتی دلت میخواد فقط و فقط مال خودت باشی و کلی دلتو واسه آخر هفته و تنهایی صابون یهو یکی سر میرسه و چند روز میخواد بمونه !

دیدی وقتی غصه داری کسی رو نداری که بهش بگی !

دیدی وقتی یه بعض داری و نمیتونی اشک بریزی چقدر دردش بده انگار گلوت میخواد پاره بشه !

دیدی اکانتهای این خراب شده یکی بلاگفا رو باز نمیکنه یکی پرشینو، انگار که تقسیم وظیفه کردن !

دیدی وقتی میخوای به چیزای خوب فکر کنی همه خاطره های بدت از زمان طفولیت یادت میاد !

دیدی وقتی از دست خدا شاکی میشی میخوای باهاش قهر کنی نمیدونی کدوم وری بشی که پشتت بهش باشه !

دیدی وقتی انتظار نداری با بدترین و بیخود ترین بهانه های دنیا مواجه میشی که نمیدونی چی جوابشونو بدی و فقط سرتو تکون میدی که آره حق با توئه !

دیدی وقتی دلت یه عالمه حرف داره حتی تو وبلاگتم نمیتونی بنویسیش !

دیدی دوستای مجازیتم بی معرفت شدن و یه خالی ازت نمیپرسن !

آن که مست آمد و دستی به دل مـــا زد و رفت

در این خانه ندانــــم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایــــــــی ما را به رخ مــــا بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنهـــــا زد و رفت

 

دیدی همیشه وقتی خدا رو شکر میکنی و بهش میگی دمت گرم خیلی دوست دارم سریع یه کاری میکنه که از تشکرت پشیمون شی و هی تو فکر اینی که حال این خدای بی معرفتو بگیری !

دیدی چه  چه روزگاری دارم ؟! ندیدی که ... تصورشم نمیتونی بکنی ...

 

بهمین علت و به علت حوصله نداشتن شما و بعلت عادت به تنهایی در مشکلات ، من و این وبلاگ تا خوب شدن حال نویسنده تعطیل میباشم ، شاید هم دیگر برنگشتیم ،شاید هم فردا دست از پا درازتر برگشتیم ، شاید خانه را عوض کردیم ...

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط نوشا |

خیلی خسته ام .. 12 ساعت کلاس و تحرک و رفتن از این سر دانشگاه به اون سرش که فاصله اش کم نیست خیلی خسته ام کرده همه کلاسها رو هم عین سه ساعت سر کلاس بودم ... فقط یه نیم ساعت تونستم برم ناهار بخورم ..

خوبیش این بود که همه کلاسها آزمایشگاهه و من  از فعالیت تو آزمایشگاه خسته نمیشم ...

برای یکی از آزمایشگاهها استاد یه پروژه وحشتناک داده که برای پروژه پایانی هم میشه ارئه اش داد حالا مونده که برم با استاد پروژه هم صحبت کنم که قبول کنه همینو واسه پروژه ام انجام بدم ... پروژه اش سخته و خیلی کار میبره ... خوشم میاد از کار کردن روس این پروژه ... موضوعشم دوست دارم با اینکه خیلی دوندگی داره ... امیدوارم تا خرداد به نتیجه برسه ...

فردا هم هشت صبح کلاس دارم بیشتر از خستگی خودم تنم و بدنم خسته است بس که بدو بدو کردم امروز ...

سر کلاسهای آزمایشگاه هرچی بیشتر مرم و هرچی استاد بیشتر کار میکشه و سخت میگیره بیشتر احساس میکنم رشته امو دوست دارم و به تواناییهام پی میبرم ...

 امروز یکی از استادها خیلی سعی داره بگه دخترا نمیتونن و تواناییشون کمتره  رو از رو بردم ... وقتی هم هم گروهی هام (هم گروهی هام توی اکثر کلاسها پسرن ، چون معمولا من خودم توی کلاسها تنهام !) منو به عنوان سر گروه انتخاب کردن کلی جا خورد ! قبلا هم این اتفاق سر یکی از کارگاهها که باید یه تیکه آهنو اره میکردیم برام پیش اومد ... استاد هی میگفت بدید پسرا براتون انجام بدن ! به من که گفت گفتم خودم میتونم ، خندید ولی وقتی دید واقعا میتونم پایان ترم ازم کلی تمجید کرد و بهم 20 داد ... همیشه سر کلاسهای عکلی حس خیلی خوبی دارم ...

گقتم یه ذره از خودم تعریف کنم ناکام از دنیا نرم :دی !

 

این نوشته امیر هادی  رو بخونید ... دردناکه ولی وجود داره ... دردناک ترش اینه که هی میخوایم بگیم همچین مشکلاتی توی کشورمون وجود نداره ... از نظر آقای پرزیدنت که هیچ مشکلی نداریم !

با امیرهادی که حرف میزدیم گفتم باورم نمیشه و اونم چند تا از صفحه ها رو نشونم داد و واقعا وحشتناک و درناک بود ...

تعجبم از این اعتماد به نفسمون ! اون وقت او بـــا مــــا خیلی راحت اعلام میکنه که ما مثلا بحران بی سابقه اقتصادی داریم و میدونم برای همه سخته ولی سعی میکنیم حلش کنیم ... اون وقت ما چی چپ میریم راست میریم میگیم همه چی گل و بلبله !

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 توسط نوشا |

بعضی نوشته ها رو که میخونی یه حس خیلی خوب بهت میدن یه آرامش خیلی زیاد ... بعضیا عصبانیت میکنن و با بعضیا میترسی و با بعضیا بلند بلند میخندی ...

 

بعضی از آدما حرف زدن باهاشون لذت بخشه و من واقعا از بحثهای هرشب حتی اگه راجع به بزمجه ! باشه هم لذت میبرم

 

بعضی آدما انقدر انرژی دارن و دلشون مهربونه که وقتی باهاش حرف میزنی یه حس خوشی داری و غمت یادت میره و کلی سر حال میشی حتی اگه قبلش یه عالمه ترسیده باشی مثه بعضی ماهیا !

 

نمیخواستم هیچکسو نگران کنم ... ولی هنوز هم اون ترس همراهمه و جز اون که اون بالاست کاری از دست کسی برنمیاد ... ببخشید که نگرانتون کردم ... ممنونم از محبتتون ...

امشب برای اینکه سرگرم بشم و حواس خودمو پرت کنم غذا درست کردم و کلی لذت برم تازه دلتون نخواد یه ماست و خیار اساسی هم درست کردم ... بعد یه ذره فکر کردم و تصمیم گرفتم کیک بپزم و پختم ... حس خوبی بود ، من غذا پختن رو دوست دارم ...

امروز صبح دیرم شده بود و رفتم تا سر کوچه و سوار تاکسی شدم تا برسم به ایستگاه دانشگاه ، موقع پیاده شدن راننده گفت حساب کردن ، دیدم برادر جمشید نشسته جلو و حساب کرده ! قابل ذکر میباشد که جمشید جاذبه توریستی کوچه و بقالی کوچه مان میباشد ! یادتان که هست ! خلاصه کلی مرام کش شدم ! زهره میگه حواست باشه عاشقت نشه ! کلی مسخره بازی در آورد و خندیدیم ...

قراره برنامه هامونو جور کنیم و بعد از عید بریم سفر ...

 

 خدا نوشت: خدایا خودت میدونی و وجدان خودت !

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط نوشا |

 

 

میترسم ... به عمرم انقدر نترسیده بودم ... خدایا به خیر بگذرون ... خدایا چکار کنم ؟! تا حالا انقدر حس ترس و وحشت نداشتم ... خدایا یه  نشونـــــــــــــــــــــــــــــه بفرست ... خــــــــــــــــــــــــــــدا .... کـــــــــــــــــــــــــــــمک

 

 

تو رو خدا ازم نپرسین چی شده ! خودمم نمیدونم ... فقط دعا کنید چیزی که فکر میکنم نباشه ... خیلی وحشتناکه ... حتی نمیتونم تصورش کنم ... خیلی حالم گرفته است !

 

 

الهی به مستان میخانه ات      به عقل آفرینان دیوانه ات
به میخانه وحدتم راه ده        دل زنــده و جان آگاه ده
می ای ده که چون ریزیش در سبو       بـــــر آرد ســــبو از دل آواز هــــو
از آن می که گر شب ببینی به خواب      چو روز از دلــــــت ســر زنــد آفتاب
می ای سر به سر شور و مستی و حال        ازو یــــــــک قــــــدم تا در ذوالــــجلال
دلا خیز و پایی به میخانه نه         صــــــلایی بمستان دیوانه ده
دماغم زمـــــیخانه بویی شنید       حذر کن که دیوانه هویی شنید
تو در حلقه ی می پرستان درا       که چیزی نبینی به غیر از خدا
به میخانه آی و صفا را ببین       مــبین خوشتن, خدا را بـــبین

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 توسط نوشا |

قالبمان را بهاری کردیم بلکه یه ذره بوی بهار و عید بیاد ، راستی چرا بوی عید نمیاد ؟ چرا من هیچ حسی نسبت به عید امسال ندارم ؟!

... البته یه علت دیگه هم داشت به خاطر اون عزیزی که با بشقاب میوه اش میاد و  چند شبه خبری ازش نیست !

الان شمال تشریف داریم ... راه 3 ساعته رو 5 ساعت توی راه بودم میخواسم برم موهای راننده رو بکنم ...

امروز تولد داداشمه ... از بچگیش عاشق تولد بود ، دوست داره روز تولدش همه پیشش باشن و هی بهش تبریک بگن ... کافیه از خواب بلند شی و قبل از تبریک بهش بری گلاب به روتون به محض خروج بهت میگه : تولدم مبارک !
صبح میگه چی برام میخری ؟ میگم کادوتو دیشب دادم هم زمانمو برات گذاشتم هم کلی کارت بانک بیچارمو خالی کردم ... میگه نامرد اونو که مامان بهت میده ، تازه دوبله میگیری که ! میگم به هر حال بار اولش مهمه ! میگه لازمه حتما امروز بری میگم البته ... دیگه دم اومدنم صدام کرده میگه بیا به مناسبت تولد بهترین برادر دنیا بوست کنم ! بوسش کردمو اومدم ...

خلاصه اینکه تولد فینگولک خانواده است که ۹ سال از من کوچیکتره ... روز به دنیا اومدنش یادمه ... دم دمای عید بود ... اون وقتها بوی عید میومد ...  مامان صبح رفته بود با بابا ... از مدرسه که اومدم مامان بزرگ خونه بود ... برادرم که از مدرسه اومد برگشت گفت بچهه ! به دنیا اومده و مامان مرده !!! مامان بزرگم کلی اشک ریخت ... هی بهش میگفتم این یه چیزی میگه اما به گوشش نمیرفت ... مجبور بودن توی بیمارستان نگهش دارن ... تقریبا ۵ کیلو بود بر خلاف ما موهاش سیاه سیاه ... من و داداشمو بردن که ببینیمش ... توی دستگاه بود ۱۰ روز باید میموند بیمارستان ... چشماش درشت بود و یه ذره سفیدی نداشت خون بود ... من دوسش داشتم اما برادرم نه ... دلم میخواست دختر باشه ... اما الان میگم همون بهتر که پسره ... وقتی به دنیا اومد خیلی زشت بود اما کم کم خیلی خوشگل شد ٬ طوری که همه ی خانومای حامله میگفتن کاش بچمون این شکلی بشه ... دوسش دارم ... این روزها تو سن بلوغه و نوع شیطنتهاش عوض شده ...
زنده باشی پسرک ... میدونی خیلی منتظر دیدن موفقیتها و پیشرفتتم ...

به هرکی میگم پاش شکسته میگه فوتبال !!!!! میگم نه بابا طفلک ... امااا در راه نتیجه فوتبال !

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم اسفند 1387 توسط نوشا |

 

قرار بود مامانو ببرم برسونم بیام خونه و مهربون بیاد دنبالم بریم بیرون ،دیرتر از همیشه رسیدم چون به شدت امروز همه جا شلوغ بود ... داشتم شماره مهربونو میگرفتم که گوشیم زنگ خورد فکر کردم خودشه که رسیده دم دره ! دیدم برادرمه داره میگه جایی نرو باید بریم دکتر ... میگم چرا میگه پام پیچ خورده ... زنگ زدم به مهربون که نیا من این فسقلو میبرم و خودم میام دنبالت !

دکتر رفتن همان و رادیولوژی و گچ کاری پایش همان ...

خلاصه  دقیقا 2:30 طول کشید ! به منو مهربون کارد میزدی خونمون در نمیومد از طرفی کاری نمیشد کرد دلمون هم می سوخت  ... مجبور بودم ببرمش ... نه مامان دم دست بود نه بابا ... خلاصه کلی خواهر خوبی بودم امروز و خیلی خسته شدم ... هر جا شد امروز دوبله ایستادم ... شانس آوردم جریمه نشدم ... بعدشم شب باید میرفتم دنبال مامان و میرفتیم جایی کاری رو انجام میدادیم ...

کلافه شدم تو این خیابون های شلوغ ... وحشتناکه ! من نمیدونم چه خبره انقدر شلوغه !

فردا برمیگردم شمال ...

پی نوشت : یه پا گچ گرفتن نزدیک 100 نومان خرج برمیداره مواظب پاهاتون باشین دم عیدی ...

 پی نوشت : کاش میفهمیدیم حریم خصوصی و یعنی چی ؟! کاش میفهمیدیم فضولی و سرک کشیدن توی زندگی دیگران تا یه جایی قابل تحمله ٬ بعدش حال آدمو به هم میزنه ... حواست به خودت باشه من یهو قاطی میکنم حالتو میگیرم ! از من گفتن بود !

نوشته شده در تاريخ شنبه دهم اسفند 1387 توسط نوشا |

از وقتی اومدم با یه تور تفریحی سیاحتی زیارتی از سوی خانواده مواجه شدم ...  پنجشنبه ساعت 4:30 خونه بودم ... بابا خونه نبود ... درگیر یه مراسم بود که 7:20 اومد خونه ... تا رسید گفت پاشین لباس بپوشین بریم دنبال عمه بریم خونه پسر عموم !!! میگم پدر بیخیال من شو ... منو نبر قول میدم کسی ناراحت نشه ! اصلا جون من نگو من تهرانم ! گفت من گفتم باید بیای !! عجبا ! خلاصه پا شدم با بی مزه ترین شکل ممکن رفتیم مهمونی ... بعدشم شام رفتیم خونه دختر عمه جان و یه ذره حرفیدیم اومدیم ... شب هم من و مهربون تا ساعت 4 با هم حرفهای فوق عشقولانه میزدیم !!! فقط نمیدونم چرا موهامون تو دست هم دیگه بود ! خدا رو شکر فوق عشقولانگی به خیر گذشت و ما بلاخره خوابیدیم ...

 تازه چشمام گرم شده بود که دیدم ای وای ساعت یه ربع به پنجه و بابا بیدار شده و هر جور که میتونه داره سر و صدا میکنه !!! یه دو ساعتی هر ده دقیقه یکبار میپریدم هوا تا بابا دوباره خوابید ! صبح هم حول و حوش 10:30 بود باز شروع کرد سر و صدا کردن  و بیدارم کرد ... وقتی خیالش راحت شد من بیدارم رفت بیرون ... ظهر اومدیم بخوابیم  داداشم توی اتاق مامان tv   میدید و بابا توی سالن فوتبال و هی به هم نتیجه گزارش میدادن !!! دیدم ای بابا اصلا نمیشه خوابید ، از خیر خواب گذشتم ...  تازه جالبش اینجاست که به هم میگفتن ساکت نوشا خوابه ، بیدار میشه دعوامون میکنه !!! وقتی از اتاق رفتم بیرون بابا صدا رو زیاد کرده میگه آخیش فوتبال با صدای بلند یه چیز دیگه است !!! حالا من گزارش لحظه به لحظه رو میشنیدم تا اون موقع ها !

داداش کوجیکه متخصص در امور دیدن تمامی فیلمهای مزخرف سینمای ایرانه و در این مسیر خطیر دختر خاله جان رو هم با خودش هم قدم میکنه ... طفلک دختر خالم باهاش میره ... امروز سر ناهار به دختر خاله هام گفت بریم چارچنگولی ببینیم ( اصلا توی این مواقع روی من حساب نمیکنه !) به من گفت میبری ما رو گفتم البته ! مامان گفت منم میام بچه ها رو بذار دم اریکه بریم میلاد واسه بابک (ماهی جیگر نازم ! پسرم ! ) غذا بخریم  و یه دوری بزنیم ...

خلاصه پیادشون کردم با یک دنیا آرزوی موفقیت و با مامان رفتیم میلاد ! من از هیچی خوشم نیومد ... اصلا من هیچ وقت قبل از عید خرید نمیکنم ... کلا زیاد خرید نمیکنم مگه دیگه مجبور بشم ! ولی وقتی یه چیزی خوشم بیاد میخرمش ...

رفتیم دنبال بچه ها ، مامان گفت نریم خونه ... بهشون میگم چی هوس کردین ؟! کجا برم ؟! یکیشون میگه جگر اون یکی آب انار اون یکی سودا !!!  رفتیم بهشون اب انار دادم و مامان گفت فردا خودم براتون جگر درست میکنم و قرار شد بریم شریعتی سودا ... آقا ما از دم سینما فرهنگ گذشتیم مامان گفت وایسا ببینم هنوز فیلم دعوت داره ... برم ببینم کی داره ؟! خلاصه درد سرتون ندم ما ساعت 8 داشتیم فیلم دعوت میدیدم و فکر کنم برادر عزیزم هرچی بلد نبود یاد گرفت !!!

خلاصه در باد و باران رفتیم سودا و به سمت خانه عزیمت نمودیم و هم اینک در خدمت شما هستیم و خوابمان می آید و دلمان برای شما و وبلاگهایتان تنگ است ، در اولین فرصت به همه سر میزنیم  ...

آقا جان هر کی دوست دارین یه جا پیشنهاد بدید من و مهربون فردا بریم ! تا 1 ظهر فردا  وقت دارید پیشنهاد بدید ...

 

پی نوشت  کماکان ممنوع :

فکر میکنم خدا  به دل هرکس وسعتی داده ، کاش وسعت دلهامون بی کران باشه ... کاش انقدر دل و روحمون وسیع باشه که از خوشی و شادی دیگران خوشحال بشیم نه ناراخت بشیم و حسادت بورزیم  ... نه اینکه میونشونو به هم بزنیم ...

و تو

کاش دلت مثل همون چیزی بود که سعی میکنی در ظاهر نشون بدی ... کاش شادی عزیزترینت برات شادی بود نه یه غم بزرگ ... کاش بفهمی که بیشتر از این خودت و زندگی ما رو نباید خراب کنی ...
نوشته شده در تاريخ جمعه نهم اسفند 1387 توسط نوشا |

از اونجایی که پست قبل زیادی خاله زنکی بود واسه خودم قایمش کردم  کسی نبینش ... محمد رضا بیای بگی ندیدی و من دوباره بذارمش خفه ات میکنم ! گفته باشم ! میخواستی دیده باشی !

مختصر و مفید اینکه جاتون خالی دیروز خیلی خوش گذشت مخصوصا قسمت لب دریاش با اینکه باد خیلی سردی میوزید ولی  خیلی دلچسب بود تمام سلولهای آدم تازه میشد ... مهربون میگفت سردته بریم تو ماشین گفتم عمرا ... من از اونجایی که از کودکی معتاد بودم همیشه بساط چای و قهوه با تنقلات فراوان همراهمه ولی دیروز یادم رفته بود ، دیگه رفتیم چی گرفتیم که خیلی خیلی بهمون مزه داد و خلاصه خیلی خوب بود اما جای زهره و محمد خیلی خالی بود ، از اونجا هم رفتیم جای همیشگی شام خوردیم و باز این مهربون نشسته بود هی میگفت بخور ، نزدیک بود دعوامون بشه ...

امروز صبح هم یه سر رفتم دانشگاه خبری نبود و اومدم خونه ...

به عللی که در پست قبل گفته شد و احیانا نخوندین فردا میرم تهران ... اصلا هم صبر نمیکنم ظهر با مهربون برم ... بابا هم از شیوه تطمیع و خاروندن قسمت اسکروچ ذات من منو سعی کرده بکشونه تهران ...

به قولی پسر بابا توی پستی که نمیبینین گفته سرم گیج رفت از بس تو این چنتا پست شمال_ تهران کردی هر کی ندونه فکر می کنه راننده ای شاگرد شوفری چیزی هستی ... راستش من عاشق اتوبوسم و دنیای راننده ها اونم تو شب و جاده و عاشق دنده و بوق و دکمه های اتوبوس ... پس هرکی فکر کنه زیادم بی راه فکر نکرده ... همیشه دلم میخواسته پایه یک هم داشته باشم ...

دو تا فیلم دیدم ... اولیش کوری بود بر اساس رمانی به همین نام که کتابش محشر بود ... فیلمش هم قشنگه اما خوب لذت کتاب خوندنش یه چیزه دیگه ... اینکه همه اون جزئیاتو خودت تصور کنی مزه اش یه چیزه دیگه است (قابل توجه بعضیا که اول اسمشون حمیده ! ) ... نقش همسر دکتر هم دمی مور بازی میکنه ...

فیلم دوم  اسمش twilight بود یه فیلم دراکولایی عاشقانه ... فیلمش خیلی بی خود بود ولی من یک ذوقی کردم برای این فیلمه خیلی هم دوسش داشتم ... دراکولایی وحشتناک عاشقانه ... خوشمان آمد

عقاید یک دلقک رو هم چند وقتیه تموم کردم ... کتابش خوندنیه اما من ترجمه اش رو زیاد دوست نداشتم ... باعث میشد لذت کامل از کتاب نبری ...  شاید بعدا راجع بهش نوشتم ...

دو تا کتاب دارم که میخوام بخونم یکیش " پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد " نوشته ریچارد برتیگان  و اون یکی هم کتاب "مادام بواری " که قبلا مارکو معرفی کرده بود و به عنوان جایزه تموم شدن امتحانا واسه خودم خریدم ... حالا هی میخوام یکیشو بگیرم دستم بخونم اما نمیشه ! ولی فکر کنم از امشب کتاب برتیگان رو بخونم ...

 

پی نوشتی که نظر دادن راجع به آن ممنوع میباشد ! :

خدای بزرگ ازت یه خواسته بزرگ دارم میدونی که به سلامت این تن مربوط میشه ، این یه دفعه رو واسه خودم میخوام ازت درخواست کنم به خاطر بقیه ... اطرافیانم کم کم دارن میترسن ... من که میدونی برام فرقی نمیکنه ، اما فکر میکنم حقشون نباشه تو این اوضاع نگران منم باشن ... دست و پنجولت درد نکنه ...  

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم اسفند 1387 توسط نوشا |

 

بالا نوشت :  خاطره جونم برگشته و من خیلی از برگشتش و موفقیتش خوشحالم ... لینکش همین کناره ... میدونم خیلی ها منتظر برگشتش بودین

 

به عنوان اولین روز ترم رفتم دانشگاه ... گواهی که برای تربیت برنی برده بودم رو قبول کرد ولی گفت باید بیای سر کلاس اما ورزش نکنی !!! خوب این چه کاری بود !!! من اگه میخواستم برم سر کلاس که فعالیت هم میکردم ... بعدشم مربیش یه دختر جوونه که اصلا زیاد حرف نمیزنه و آدم نمیدونه چی بهش بگه ...

بعدشم آزمایشگاه داشتم که استادش یه خانومه که اگه از ما کوچیکتر نباشه بزرگتر هم نیست ! اونم امروز کلاسو تشکیل نداد و گفت برید خونه ... به بچه میگم فامیل خانومه چی بود ؟!  یکیشون میگه زینب خانوم !!! گفتم ببین وقتی میگن پسرا جنبه ندارن واسه همینه ها !

بعدشم رفتم بانک و رمز اینترنتی هم گرفتم واسه پرداخت قبضها ... میخواستم برم خرید ولی اصلا جونشو نداشتم ... فقط چند تا چیز واجب که اونم خوردنی نبود خریدم ، مهربون میگه هله هوله چی خریدی ؟ ( همیشه برای هله هوله خریدن و کلا خرید کردنم ذوق میکنه ! )گفتم هیچی باورش نشد ! ... از روزی که مریض شدم تا الان هیچی نتونستم بخورم، فقط یه قهوه خوردم و امروز صبح یه کیک خیلی کوچیک ... مهربون دعوا میکنه بعد یادش میوفته قول داده به خورد و خوراک من کاری نداشته باشه ...

با مامان حرف زدم ببینم فردا میان یا نه ؟! آخه میخواستن با عمه و دختر عمه ام بیان ... بابا گفته نمیام اما شما رو میبرم و ماشینم میذارم خودم بر میگردم ... فکر کنم درگیر کار کتابش باشه تا هفته دیگه کتابشو باید تموم کنه ؟! مامان بهش گفته نه اینجوری نمیریم !!! منم با مامان دعوا کردم که چرا گفتی نه ! خوب بذار اون کارشو انجام بده ... اصلا نمیخواد اونم بکشونی تا شمال خودت بشین بیا ... حالا قرار شده تا آخر شب به من خبر بده ...

از طرف دیگه هم برادر مهربون بهش گیر داده که با هم بیان شمال ... منم که اعصاب معصاب ندارم بهش گفتم حق نداری بیای ... اصلا برادرت کنکور داره باید بشینه درس بخونه ... اونم میگه اگه مامانت اینا نیومدن من میام ! آخه اگرم بیاد هی میخواد این راه و بره و بیاد و من و جا به جا کنه ... دلم نمیاد .

خلاصه اینجوریاست ...

چهارشنبه هم انگار بچه ها تعطیل اعلام کردن ، آخه همه داشتن میرفتن خونه هاشون ... منم که از خدامه آخه برنامه چهارشنبه هام خیلی مزخرفه 8 تا 11 --- 11 تا 2 --- 2 تا 5 --- 5 تا 8 ... فقط حسنش اینه که همش عملیه و من از کار عملی و فعالیت خسته نمیشم ...

امروز یه سر هم به مدیر گروه زدم واسه پروژه ... نیت کردم با استاد جیگر ! بردارم پروژه رو که یه چیزی ازش یاد بگیرم ضمن اینکه پروژه رو گروهی ارائه میده ... مدیر گروهمون میگفت اگه سه روز توی هفته خالی داشتی برات کارآموزی رو هم رد میکردم ولی من فقط دو رو خالی دارم ، میگه جمعه هم حساب نیست ... اگه جمعه رو حساب میکرد تکلیف درسم همین ترم معلوم میشد ...

 پی نوشت: مامان نمیاد اما مهربون فردا میاد اونم با داداشش!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1387 توسط نوشا |

آخرین باری که به این شدت مریض شده بودم ، فکر کنم دبستان میرفتم ... من خودم همیشه بدنم گرمه و دمای بدنم زیاد ، واسه همین اکثر مواقع که مریض میشم تب نمیکنم  ولی دیروز یه جور عجیبی بودم ... صورتم داغ (گرم نبود ! داغ بود ! )  بود و ازش دود بلند میشد  ولی دستام مثه یخ بود و انگشتام از سرما بی حس و تک تک سلولهای تنم با بازگشت به اصلشون بندری میرقصیدن  و من با دو تا پتو تو خونه راه میرفتم  ولی کسی باورش نمیشد من مریضم ... کم کم تمام بدنم شروع کرد به درد گرفتن ، روی پام نمیتونستم بایستم ...
حالا این وسط باید مامانو میبردم میرسوندم جایی بعدش با مهربون میرفتیم تا انقلاب و بعدش دوباره میرفتم دنبال مامان ... حالا مامان میگفت خودم میرم شب بیا دنبالم اما دلم نیومد خودش بره باید تا ته دولت میرفت و مسیرش تاکسی خور نبود ... خلاصه رسوندمش ولی شانس آوردم ، یهو سرم شدید گیج رفت نزدیک بود برم توی گارد ریل ....
خلاصه بعدشم با مهربون رفتیم تا انقلاب ولی من اصلا نمیتونستم قدم از قدم بردارم ... واسه اینکه اون ناراحت نشه و غصه نخوره به روی خودم نیوردم و اونم باورش نشد من مریضم ولی میدید که دارم میلرزم و صورتم داغه ولی نیشم بازه ...
رسیدم خونه باید میرفتم دنبال مامان ولی جون نداشتم ، به برادرم گفتم بیا با من بریم حواست به من باشه ... رفتیم دنبال مامان  با 60 کیلومتر در ساعت سرعت ! و برگشتن و مامان نشست و رفتیم درمانگاه ...
دکتر هم نامردی نکرد و 7 تا آمپول و سرم نوشت داد دست من ... سه تاشو همین جوری زدم بقیه اش هم ریخت توی سرم ... دستمم سوراخ سوراخ کرد تا رگ پیدا کنه الان دستم به شدت کبود و سیاه شده ، تازه من هیچ وقت کبود نمیشم همیشه درجه آخر کبودی که زرد میشه بعد از چند روز خودشو نشون میده ... ولی الان دستم سیاهه ... آخرشم سرم از دستم در اومد و خون نازنینم همینجوری میرخت بیرون ... میخواست دوباره بزنه !!! بهش گفتم دیگه نمیخوام ...
اومدیم خونه و مامان برام آبمیوه گرفته بود و اونو خوردمو یه حوله خیس گذاشتم رو صورتم تا داغی صورتم و بگیرم و هی خوابیدم و هی پا شدم ... هی خوابیدم و هی پاشدم ... تا یه عرق حسابی کردم و تمام لباسام و ملحفه هام خیس خیس شد بعد از اون بدن دردم و تبم خوب شد و تا صبح راحت خوابیدم ...

جالبش اینه که بچه که بود و تب میکردم همیشه یه خواب مخصوص و عجیب میدیدم ... یه خواب مخصوص مریضی ... دیشب بعد از چند وقت بازم توی تب و مریضی همون خوابو دیدم ... کلی کیف کردم که دارم اون خوابو میبینم نمیدونم چرا خوشم اومد ...  

خیلی یهو و یک باره مریض شدم ... به مامان گفتم میدونی یه نشونه هست که میتونم بهت بگم که بفهمی خیلی حالم بده ... گفت چی ؟ گفتم اشتهامو از دست دادمو و شکل و بوی غذا حالمو به هم میزنه ... مامان میخنده ...

خلاصه اینکه دیشب شب بدی داشتم ... امیدوارم به هیچ عارضه شخص شما دردمند مباشه

احتمالا تا ظهر میرم شمال ... طرفای 2- 2:30 ... فعلا که کسی خونه نیست ! بابا اگه بفهمه میخوام برم کله امو میکنه ، بهتره تا نمیدونه برم :دی ...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1387 توسط نوشا |

** داداشم امروز برگشت که بره دانشگاه ... شوهر عمه و پسر عمه هم رفتن ...

** ناهار پسر عمو اینجا مهمون بود ... بعد از ظهر قرار شد بریم دنبال عمه و دختر عمه ام بریم بیرون ... سر از دربند در اوردیم ... با اینکه کم موندیم و عمه سردش بود و  کلی غر زد .... اما هم شامش چسبید هم بارون و تگرگ و برفی که بیشتر بارون بود ...

** ما هنوز ماشینمون بوق نداره و من هنوز از شیوه های خودم استفاده میکنم ...

** با درود به تمامی رانندگان زن اما بعضی از این زنها و پیر مردها هیچ وقت راننده نمیشن !

** مامان اینا تکلیف منو روشن نمیکنن که میان  این چند روز تعطیلی شمال یا نمیان !!!

** دلم میخواد سر بعضی آدمها رو که نمک میخورن و نمکدون میشکنن رو بکوبم تو دیوار مخشون بیاد تو دهنشون از جمله زن عموم که خیلی رفتارش وقیحه ...خیلی دلم میخواد جواب بعضی حرفاشو بدم اما حیف که  تو ذاتم نیست ...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه سوم اسفند 1387 توسط نوشا |

امروز جلسه دفاع دختر عمه ام بود ... فکر کن هفت سال درس بخونی ... چندین ماه واسه پایان نامه ات زحمت بکشی ، اونوقت مجبور باشی ثمره اشو توی یک ربع بیان کنی ... وحشتناکه من که استرس میگیرم ...

جلسه دفاعش خیلی خوب و عالی برگذار شد و خیلی هم شلوغ بود ، و ما کلی خانوم دکتر آینده و چشم مهربون روشن آقای دکتر آینده  ی جنتلمن دیدیم ، البته به چشم برادری ، به قول پسر عموم میگفت ما چشممون عادت داره فقط مهندس ببینه  ...

دختر عمه نازم کلی خوشحال شد که دیشب به خاطرش اومدم ، منم که تا یه قطره آب میبینم میخوام ماهی بگیرم ... بهش گفتم ببین عکات دست منه تا گواهی برای تربیت بدنی برام ننویسی  عکسها رو بهت نمیدم ... بیچاره همون موقع یه گواهی برام نوشت و مهر یک دکتر ارتوپد هم بهش زد و بهم داد ... کلی خیالم از بابت تربیت بدنی که 8 صبح هم بود راحت شد !!!

تا بعد از ظهر خونه دختر عمه بودیم و اومدیم ... قرار شده این هفته اگه بشه عمه و مامان اینا بیان شمال ...

 

 

یکی نیست به من بگه مجبوری انقدر شام بخوری که الان نتونی نفس بکشی ؟!!!

 

منم خودم اون پست شکلکیها رو بیشتر دوست دارم ... کم کم مخلوطشو مینوسم ...

 

امشب من و مامان و بابا خونه تنها بودیم و من خودمو کلی لوس کردم .. خیلی مزه داد ...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم اسفند 1387 توسط نوشا |

صبح از ساعت 7:30 منتظر بودیم که سایت ساعت 8 باز بشه تا حذف و اضافه انجام بدیم ... تا ساعت 12:30 این صفحه error  میداد  ..کتی زنگ میزد که من میرم دوش بگیرم خبرم کن اگه وصل شد !! لیلا رفت خرید ... من  کارتم تموم شد رفتم خریدم و اومدم ... خلاصه همه کارامونو کردیم ... بعدشم که وصل شد همش پر بود ... منم گفتم انقدر میشینم تا برنامه ایی که بخوام درست بشه ... هی دعا میکردم خدا بزنه تو سر یکی درسشو حذف کنه من برم بردارم  ... آخرش هم کمین کردنها به نتیجه رسید و من جز یک کلاسم بقیه اش خیلی خوب شد ...  بقیه بچه ها که کارشو به شنبه کشیه ...

اما باز هم چهارشنبه ی دوست داشتنی خواهم داشت از 8 صبح تا 8 شب پشت سر هم باز ترم پیش یه ساعتی بینش خالی بود  این ترم دیدن دارم من آخر شب  ...

خلاصه هی میخواستم بیام تهران هی گفتم ولش کن حسش نیست بذار بخوابم ... تا اومدم این کپه رو بذارم لالا کنه 90 نفر زنگ زدن که دیگه بی خیال خواب شدم  ...

طرفای 5:30 بود گفتم برم شهر کتاب یه دور بزنم ... رسیدم مامان زنگ زد که کجایی ما منتظریم واسه فردا هم باید بیای ... گفتم میخوای همین الان راه بیوفتم نامردی نکرد گفت خوبه ... فکر کن من ساعت 7  شب توی اتوبوس بودم

تا حالا شب با اتوبوس نیومده بودم تهران خیلی کیف داد از این به بعد فقط شبها میام ...  تو جاده پر از کامیون و وانت نیسان و اتوبوس بود ... منم جلو نشسته بودم کلی صفا کردم ...

 

الان دارم از خواب میمیرم ...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم اسفند 1387 توسط نوشا |
Blog Skin