راستش دلم میخواد یه عالمه حرف خاله زنکی بزنم و غیبت
مامان مهربون و کاراشو بکنم حیف که نمیشه ... ولی همین بس که یه کارایی امروز کرد که ما دو تا شاخ بالای سرمون سبز شد هنوزم هستشون ...
فردا صبح حذف و اضافه دارم ... ببینم تکلیف این کلاسها چی میشه ، فردا پاشم برم تهران ... هم واسه دفاع اولین پزشک خانواده
و هم دیدن مامی جان و پدر جان ... راستش خسته شدم ... اصلا قرار شمال اومدنمون این نبود وگرنه من پا نمیشدم بیام ...
چه مزه ایی میده بعضی وقتها آدم از اصول شنواییش بیاد پایین و از این آهنگ جینگولیا تو مایه های ساسی مانـــکن گوش کنه
به گلی زنگ زدم تبریک بگم
، کلی یاد گذشته افتادیم ، کلی خندیدیم ، کلی غیبت کردیم ، کلی یاد بابابزرگم افتادیم و گریه کردیم ، کلی به هم بد و بیراه گفتیم ...
با مامان حرف زدم کلی مبادله فرهنگی کردیم ... راستی اگه شهروند رو میخوندین الان مجله " ایران دخت " رو بخرین ، کادرش همونه ... مارکو جان مخلوط " چلچراغ " و " مردم و جامعه " و " ایران دخت " باید خوب باشه ![]()
صدای طوفان میاد ... کاش
رعد و برق بزنه من یه ذره کیف کنم
عنوان از شعر فروغ اومده :
این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند ...
راستی اون سبک نوشتن دو سه تا پست پایین بی مزه بود ؟ یا خوب بود ؟ یا بد بود ؟ هوووم ؟
نوشت :
یادش به خیر شبهای تا صبح بیداری و سر و کله زدنها توی خونه مامان بزرگم ... یادش به خیر هر هر و کرکر و از ته دل خندیدنامون ... یادش به خیر کیکی که ساعت 3 صبح درست کردم ... یادش به خیر اون چهار شبی که من فقط دو ساعت خوابیده بودم .... یادش به خیر شیطنتهامون ... یادش به خیر درد و دلهامون ... یادش به خیر عاشق شدن مهشید ... یادش به خیر قهر و آشتی هامون ... یادش به خیر شبهایی که میومدم خوابگاه پیشتون ... یادش به خیر پیدا شدن سر و کله مهربون ، مثلا رفته بودم آنی تنها نباشه ! ... یادش به خیر ولگردی های دانشگاه ... یادش به خیر کانون و بچه ها که الان هر کدوم یه گوشه رفتن پی زندگیشون ... یادش به خیر تلاشهای شما برای جدی بودن من ... یادش به خیر تلاشتون برای بستن نیش من ... یادش به خیر استاد طباطبایی عزیز ... یادش به خیر اون دو دفعه ایی که از کلاس انداختنم بیرون ... یادش به خیر تلاشهای مستمر گلی برای آدم کردن من ... یادش به خیر غرغای ناهید ... یادش به خیر خرید کردناهامون ... یادش به خیر بابابزرگم که چقدر دوستون داشت ... یادش به خیر زمانی که تا به مامان بزرگ میگفتم بچه ها میان گل از گلش میشکفت ... یادش به خیر عقد کردن مهشید ... یادش به خیر حرصهایی که از دست سادگی آنی میخوردیم ...
مرسی که از دیشب ساعت 2:30 با sms و خبر خوشت منو بردی تو اون دوران خوش با هم بودن ... منتظرم فردا مهربون بیاد و باهم به گلی زنگ بزنیم و تبریک بگیم ...
گاهی فکر میکنم با پیدا شدن سر و کله مهربون یه ذره از هم دور شدیم ... فکر میکنم با عاشق شدن مهشید هم یه ذره از هم دور شدیم ... چرا ؟! چرا مهربون باید باعث بشه من از شماها جدا بشم ؟
نمیدونین چقدر دلم میخواد بیام و چند روز فقط با هم باشیم و تا صبـــــح 5 تایی حرف بزنیم ... حالا 5 تایی نشه دیگه سه تایی که میشه ؟!
نوشت :
یکشنبه اومدم شمال ... مهربون هم اومد ولی با هم نیومدیم ... یکشنبه عصر مهربون یه چند ساعتی اومد و رفت ... امروز هم نیومد ... چیه عصبانی شدین که روز تعطیلی منو تنها گذاشته؟! نگران نباشین خودمم دعواش کردم که این همه منو کشوندی شمال که منو بذاری خونه ؟! خلاصه بگذریم ... فردا قراره صبح بیاد ...
نوشت :
انقدر امروز خوابیدم که خجالت میکشم بگم چقدر بود ...
نوشت :
هنوز دلم خونه است ... هنوز یه دل سیر بغل مامان نرفتم و به زور بوسش نکردم ... وقت نشد یه دل سیر سر به سر بابا بذارم و هی از شکمش ایراد بگیرم ... هنوز وقت نکرده بود که جیغ برادر کوچیکه رو در بیارم ... هنوز وقت نکردم با مامان دست به یکی کنیم داداشمو اذیت کنیم ...
نوشت :
بچه ها هنوز نیومدن شمال ... فکر کنم از آخر هفته کم کم پیداشون بشه ...
نوشت :
مامان لیلا مریضه براش دعا کنید زودتر خوب بشه ...
نوشت :
حرفهایی هست که باید بگم باید حرف بزنم ... خسته ام بیش از اون که فکرش رو کنید ... نگرانم بیش از اون که باید ... مشکلاتم حل نشده روی هم تلنبار میشه ... کاش کسی رو برای حرف زدن پیدا میکردم ... کاش کسی بود که جلوم بشینه و توی چشماش نگاه کنم و حرف بزنم و اون فقط بشنوه ... خسته ام از زیادی دونستن ... خسته ام از ناتوانیم ... خسته ... خدا میشنوی؟
نوشت :
آهـــــــــــــــــای حاج آقا پ.نون کجایی ؟!!!
نوشت:
در زندگی زخمهایی هست که باعث میشه آدم ساعت 3 شب آرزوی مرگ داشته باشه ! ( این جمله رو منو مرحوم هدایت با هم گفتیم !)
نوشت :
فردا صبح زود میرم دیگه کلافه شدم ... بابا هی با من بحث میکنه واسه چی میخوای بری ... دوشنبه عصر برو !!! تا دعوامون نشه که ول نمیکنه !
نوشت:
این نمایشگاه کتابهای دانشگاهی رو که جناب حداد افتتاح کرد کسی میدونه کجاست آیا ؟! مصلی که نبود ... چمران هم نبود ! من یه حدسایی میزنم ! فکر میکنم این نمایشگاه در ماشین آقای حداد یا در گلاب به روتون منزل آقای حداد برگزار شده ! اون روز یه چیزایی راجع به 2000 جلد کتاب و کتابخونه شخصی و ماشینش و خونش گفت !
نوشت:
این مامان بزرگ مهربون هم مثه بختک افتاده روی شمال رفتن ما !هر سری میخوایم بریم سر و کله اش از دور نمایان میشه تازه نظر هم میده واسه من !! یا آخر سفر سر میرسه یا وسطش یا مثل الان از اولش دو روزه که نشسته تو ماشین !!!
نوشت:
یه چند سالی بود این معده درد کوفتی آرومتر شده بود حالا دوباره مثه روزایی شده که از دردش خوابم نمیبرد !!! یادش به خیر نباشه ... چه سالهای بدی بود ... بمیرم حاظر نیستم دیگه اون لوله رو بذارم تو حلقم فرو کنن فکر کنم همون 4-5 بار بس باشه ...
نوشت:
امروز دلمون هوای تازه میخواست هی فکر کردیم کجا بریم ... گفتیم بریم جمشیدیه ... جاتون خالی عمرا اجتماع بیش از دو نفر نمیدید ... خیلی با مزه بود ... یه نیم ساعتی موندیم و اومدیم ... امروز از صبح که بلند شدم خوابم میومد آخرش ساعت 8 گرفتم خوابیدم تا 9 :دی ...
![]()
نوشت :
عمرا من امشب راجع به ولن ملن بنویسم ٬گفته باشم ... ما نه از این قرتی بازیها خوشمان میاید نه چیزی ... هر وقت عشقمان بکشد به هم عشق میورزیم اگر هم نکشد یک دعوای مبسوووووووووووط میکنیم جگرمان حال بیاید ...
اینم از وبلاگ نیما جان کش رفتیم :
هیچکس تنها نیست
همینه راه آخر، راه اول
می افتی توی خرج از ماه اول
واسه هر کی اگه بد باشه اما...
چه حالی می کنه «همراه اول» !
![]()
نوشت :
یادتونه که من چقدر خوش اخلاق و ماه بودم
!! حالا به اون آدم بی خوابی شدید و معده درد وحشتناک هم اضافه کنید خودتون محاسبه کنید ببینید چی ازش در میاد ( ماشین حساب مجاز است ! )
(۳شب) نوشت :
از این خراب شده بدم میاد ... از این شهر دود گرفته ی وحشتناک متنفرم ... دلم میخواد هر جایی باشم جز اینجا ... خسته شدم ... دلم میخواد سر به بیابون بذارم ... خدایا منو تو این جاده بکش که دیگه برنگردم این جا ....
![]()
![]()
![]()
نوشت :
بعد از سالیان سال هنوز نمیدونم دوست دارم یا ازت متنفرم ؟! کارات دلمو درد میاره ... نیش زبونت کارای خوبتو بر باد میده ... لج بازیت با بهترین آدم دنیا خشمگینم میکنه ... دلم میخواد توی چشمات نگاه کنم و بهت حرفامو بگم ... کاش میتونستم ...
نوشت :
امروز با مهربون رفتیم که بریم نمایشگاه کتاب فکر میکردیم مصلی باشه ... از طرفی باید میرفتیم شریعتی مهربون روغن ماشین بخره ... منم تا کارم تموم شد ظهر بود ... تصمیم گرفتیم ناهار هم بریم نوید رستوران مورد علاقمون ...
رفتیم روغن خریدیم ... دیدیم ظهر شده گفتیم بریم نوید ... یهو یادمون افتاد پولمون کمه ...عابر بانکها پول نمیدادند ... برای دومین بار در راه نوید ناکام موندیم ... گفتیم عیبی نداره میریم نمایشگاه یه کاری میکنیم ... رفتیم ... آقاهه خوش و خندون گفت که نمایشاه سی سال دستاوردهای انقلابه !!! کلی هم تشویقمون کرد که بریم ببینیم ! ما هم گفتیم حتما صبر کن ما یه دور بزنیم برمی گردیم ... خلاصه خسته و داغون مثل کبوتران جلد برگشتیم جای همیشگی و ناهار خوردیم و اومدیم خونه ...
نوشت :
عصر قرار شد بریم کرج خونه دایی .... موقع برگشت آدمهایی رو دیدیم که با پرچم به سمت ورزشگاه میرفتن ... من از تعجب شاخ در آورده بودم ... تو این سرما ! به چه عشقی ؟!
![]()
![]()
نوشت :
یادتان نرود اگر به سراغ فروغ رفتید برایش یک چراغ و دریچه ببرید ...
نمیدونم نامه ی فروغ به برادرشو خوندید یا نه اما پیش بینی عجیبش آخر نامه آدمو شگفت زده میکنه ... یه قسمت از نامه رو توی ادامه مطلب میذارم ، دوست داشتید ، بخونید به خوندنش می ارزه ...
عنوان ازشعر فروغ اومده :
برادرم به فلسفه معتاد است
او به اغتشاش علف ها می خندد
او نا امیدی اش را هم مانند
دستمال و تقویم و خودکارش با خود به خیابان می برد
و نا امیدیش آنقدر کوچک است که هر شب در ازدحام میکده ها گم می شود...
ادامه مطلب...
![]()
![]()
نوشت :
منوچهر احترامی عزیز میدانم تو هم مثل آخر قصه حسنی دیگر تنها نیستی ... تو که شاید در این ده تنها بودی ... از رفتنت ناراحت نیستم چون برایم زنده ایی ... سالهاست تو و حسنی در ده شلمرود دلم زندگی میکنید ... بعد از سالها من هنوز بلند بلند برای خودم و گاهی برای مهربونم میخوانم که :
" موی بلند ، روی سیاه ، ناخن دراز ، واه وواه واه "
یا
" نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی هیچکس با اون رفیق نبود ... "
از همه بیشتر :
" الاغ خوب نازنین
سر در هوا سم در زمین
یالت بلند و پرمو ، دمت مثال جارو
یه کمی به من سواری میدی ... "
راستشو بخواید حسنی رو وقتی کثیف بود با موی بلند روی سیاه ناخن دراز بیشتر دوست داشتم ... راستی کتابمو هنوز دارم ...پدر بزرگ نازنینم برام خریده بود ... حتی وقتی دختر کوچک فامیل دور از چشمم خرابش کرد حاضر نشدم با یک جلد نو و تر و تمیز عوضش کنم ...
مطمئنم سالها بعد برای فرزندم حسنی را خواهم خواند و به او یاد خواهم داد چگونه آن را بلند بلند بخواند و بخندد و لذت ببرد ...
ممنونم آقای احترامی عزیز که شیرین ترین کتاب کودکیم و خاطراتش لطف شماست ...
این هم کتابم و حسنی شلخته دوست داشتنی با روی سیاه ...
نوشت : روز خوبی با مهربون داشتیم که شنیدن این خبر دلمو به درد آورد ... شرح امروز من و مهربون باشد برای بعد ...
نوشت : فردا هم سالمرگ فروغ عزیز است ... خیلی دلم میخواد یه روز برم ظهیر الدوله ...
نوشت: از مساوی ایران ناراحت شدم فقط به خاطر دل نوید کوچولوی آقای حیرانی و پسرهای گلشون ... کاش برده بودیم ...
نوشت:انگشت وسطی دست راستمان را لای در ماشین جا گذاشتیم ... از اون به بعد معیوب شدم ... ولی به یک نکته مهم پی بردم که من چقـــــدر از انگشت وسطی دست راستم استفاده میکردم ...
نوشت : یه چیزی شنیدم امروز در حد تیم ملی برزیل که الان با ایتایا مسابقه داره !!! مستر پرزیدنت امروز چشم منو روی یک واقعیت مهم باز کردند !!! امروز فهمیدم توسعه تلفن همراه رو باید با سال 57 ! قیاس کنم ... من اصلا به این نکته و پیشرفت مهم توجه نکرده بودم ! تا حالا فکر میکردم مقایسه رو در زمان وجود یک چیز میسنجند نه در زمانی که اصلا همچین چیزی وجود نداشته ! چه بی توجه بودم من !
نوشت : یه چیز ناراحت کننده شنیدم ... یکی از همکلاسیهای دختر عمه ام در اثر سرطان فوت کرده ... فکر کن این همه درس خونده این ماه دفاع داشته که رسما پزشک بشه ... این همه کشیک وایساده این همه درس سخت خونده ... سخت ترش این بوده که موقعی که حالش بد میشه دوستاش احیاش میکردن و خودش میدونسته چه بلایی داره سرش میاد ...
نوشت : در راستای جوی که منو گرفته فردا میخوام برم انقلاب کتاب بخرم ...
نوشت : این پست پست مهسا رو حتــــــــما بخونید ...
نوشت : شنبه احتمالا تشریف میبریم شمال به همراه مهربون و خانوم والده محترمشان :دی
نوشت :
چند روزی بود مهربون روی مخ من راه میرفت و یواش یواش بهم میگفت تا دوشنبه بیشتر وقت نیست ... هی ریز ریز زیر گوش من اینا رو گفت تا دیروز که من باورم شد واقعا استرس باید داشته باشم و یه کار نکرده دارم ... خلاصه امروز بهش گفتم بیا بریم پست سر شهرک ... رفتیم تموم کرده بود ... گفت کجا بریم گفتم یادم میاد زمانهای دور که غیر از خدا هیچکس نبود توی ایران زمین یه پست بود ... رفتیم .. آقاهه گفت خانوم جان خیلی وقته اینجا رو بستن ... گفتم هی روزگار سرنوشت من با پست شریعتی گره خورده ... گفت بریم شریعتی .... گفتم نه ( آخه مسافر بود باید میرفت ) منو بذار خونه با ماشین مامان میرم ... اومدم خونه دیدم برادر عزیز تر از جان داره ماشینو میبره و به هیچ صراطی مستقیم نیست ، گفتم ولش کن من که اصلا نمیخواستم شرکت کنم ... ساعت طرفای 2 بود مامان اومد گفت چرا نشستی؟! گفتم چکار کنم ؟! گفت با آژانس برو... گفتم عمرا من پول آژانس نمیدم ... گفت من پولشو میدم گفتم نمی صرفه ... نشون به اون نشون که 6 برابر پول آژانسو از مامان گرفتم ... منو بگو که فکر میکردم توی ترافیک گیر میکنم و دیر میرسم ته دلم خوشحال بودم ... اما عمرا تا حالا مسیر تا شریعتی رو انقدر خلوت دیده باشین ... خلاصه زمین و زمان به هم گره خورد تا من همتی کنم و دفترچه ایی بخرم ... ودر راه علم و دانش قدم بگذاریم ...
خلاصه حالا که دفترچه خریدم نیت کردم برم دوتا کتاب هم بخرم اوقات فراغت دو تا تست بزنم ببینم چی میشه ...
پست شریعتی هم جریان داره ... با سرنوشت من گره خورده حالا بعدا براتون میگم ...
ولی نامردا چرا انقدر دفترچه ارشد آزاد گرونه ؟!!! 28930 تومان ... من مرده ی اون 30 تومنشم ...
نوشت :
انقــــــــــــــــــــــدر بدم میاد از راننده های مرد پررو که حد نداره ... یارو راه نمیره ، توی اتوبان واسه خودش با 60 تا تو لاین سرعت میره جلوشم خالیه هرچی هم واسش چراغ میزنی کنار نمیره ... منم لج کردم که عمرا از راست سبقت بگیرم ... دیدم هر چی چراغ میزنم فایده نداره ... چراغمو گذاشتم نور بالا تا مجبور شد بره کنار ... مرد انقدر خنگ و از خود راضی ...
خدا رو شکر ماشینمون از نعمت خدادادی بوق بی بهره است ... منم عاشق بوق .... امشب اومدم میگم پدر جان یا میبری بوقشو درست میکنی یا خودم میبرم یا سرمو مییارم از پنجره بیرون فحش میدم ... انتخاب با خودته !
نوشت :
مهربون رفته مسافرت دو روزه ... مسافرت مردونه با بابا و برادرش ... هرچند هیچ وقت این چیزا رو اینجا نمیگم اما باید اعتراف کنم دلم براش تنگ شده ... امشب میگم خدا رو شکر که هنوز میتونیم حرف بزنیم و مشکلاتمونو حل کنیم ...
![]()
نوشت :
خاتمی رو دوست دارم و از اومدنش خوشحالم ... راستش حاظرم هر کاری کنم تا دیگه قیافه مستر پرزیدنت رو نبینم ... دوره اصلاحات هر بدی که دلتون میخواد بگین٬ داشت ولی هیچوقت به وحشتناکی این دوره نبود ...
نوشت :
سید محمد خاتمی امشب رسما کاندیداتوری خودشو اعلام کرد ...
نوشت :
اعصاب معصاب نداریم
نوشت :
شعر پست پایینو تا جایی که میدونستم برای "من " جان نوشتم ...
از راه بزن بیرون ای رند خطر پیشه
از خاک سکون بر کن ای تیشه بر این ریشه
در ترس چه میجویی ای مدعی غیرت
در شک و یقین رو کن با لذت این حیرت
من عاشق مطرودم
آوارگیام دودم
اسطوره هر جایی
تاریخی نابودم
حرمتشکن خویشم، آرامش تشویشم
ذندیق قسم خورده با فاجعه همکیشم
با وحشی چشمانش الهام جراحت شد
تا قلب پرآشوبم ویران شد و راحت شد
این شر نجیبانه در واژه نمی آید
از شرم گذر کرده در خانه نمی پاید
توفانی احساسش خاشاک غزل برده
....
فکر میکنم از دکتر افشین یداللهی باشه ...
و امروز روزی بود که مهربون انتخاب واحد داشت و من به قصد قربت میخواستم برم دانشگاه ... رفتم .... جاتون خالی نباشه کلی طول کشید ... جاتون خالی باشه چون کلی خندیدم ...
همه همکلاسی هاشو دیدم ... پسراشون خیلی بچه های خوبین ... یکی از دوستاش هم که از لیسانس با هم همکلاسی بودن تا منو دید کلی ذوق کرد ... به مهربون گفته یاد تمام خاطرات اون موقع افتادم چه کار خوبی کردین با هم اومدین ... هر کدوم از بچه های اون دانشگاهو ببینی ازشون بپرسی حتما بهت میگن که من جزیی از خاطراتشونم ... اون جوری به من نگاه نکن من چه میدونم چرا !!!
خلاصه توی اون همه فقط یه نفر بود که منو با خشم نگاه میکرد و کلی ما خندمون گرفته بود ... جالب اینکه مهربون باهاش عادی برخورد میکرد اما اون نه !!!
گفته بودم این دختره یه مدت راه و بی راه با دلیل و بی دلیل به مهربون زنگ میزد ؟! یه بار زنگ زد بپرسه چرا سیم لب تابو میزنه به برق کار نمیکنه ... مهربون بهش میگه لابد درست وصل نیست ... اونم با هر هر و خنده میگه آره راست میگیا !!... دختره ی لوس ِ سبک ... آخه روشن شدن نشدن لب تابت چه ربطی به مهربون داره ... دههههههههه ... خلاصه اینو گفتم بدونین این خشمگینه همون بود ...
برعکس این دختره دو سه تا دختر دیگه داره رشتشون که خیلی خانوم و متین بودن، خوشگل هم بودن ، کلی هم با من دوست شدن ... کلا خوشم اومد ازشون
پسراشونم خیلی پسرای خوبی بودن ... ماشینو دیدن به مهربون میگن باید شیرینی بدی ... میگم یعنی شما نتونستین هنوز ازش شیرینی بگیرین ؟ گفتن نه !!! گفتم ای بابا زیاد امیدوار نباشین به من هم شیرینی نداده :دی
ولی خیلی خسته و کلافه شدم . .. ساعت شروع انتخاب واحدشون یه ربع به 12 بود ... 12 تا 1 رفتن ناهار ... از 1 هم کلی تو صف وایسادن و معطلی داشت ... تازه مهربون پولشو اینترنتی ریخته بود و گرنه تا الان اونجا بودیم ... دردسرتون ندم من ساعت 4 اومدم خونه ...
![]()
![]()
نوشت :
چه برفی اومد امروز صبح ... فقط میخواست منو در راه رفتن به آرایشگاه ناکام بذاره ... بعد یهو بارون شد و بعدم قطع شد ... نامرد فقط شکل منو بهم ریخت ...
نوشت :
چه مزه ایی میده پستتو با آهنگ بتهوون بنویسی ...
عنوان از اینجا اومده ... هیچ ربطی هم به پست نداره
راه بزن بیرون ای رند خطر پیشه ازخاک سکون برکن ای تیشه بر این ریشه
در ترس چه میجویی ای مدعی غیرت درشک ویقین رو کن با لذت این حیرت
** دیشب تا 5 داشتم فیلم نگاه میکردم ... دیشب فیلم note book رو دیدم یه فیلم عاشقانه و بسیـــــــــــار آروم ...با اینکه خیلی عشقولانه بود ولی حالتو بهم نمیزد ... بازی طبیعی بازیگر زنشو دوست داشتم ...
** امروز هم نیت کردم فیلم بنجامین باتن رو ببینم ... انگار توی 12 بخش نامزد اسکاره امسال ... کارگردانش دیوید فینچره با بازی براد پیت و کیت بلانشت فکر میکنم بر اساس داستان کوتاهی از اسکات فیتزجرالد باشه ... زمان فیلم ظولانیه 2 ساعت و 36 دقیقه .... ولی ماجراش جالبه ... ماجرای یک مرده که زندگیش برعکس بقیه است یعنی وقتی به دنیا میاد پیره حتی ورم مفاصل هم داره ... کلا زمان براش برعکس میگذره ... فیلم داستان زندگی این مرده ... فیلم قشنگیه من دوسش داشتم ...
** کاش همه این بهانه ها و دلخوری ها از دوری این چند وقت باشه ... کاش فردا مرهمی بشه روی این زخم ها ....
** خسته ام و نا شاد ... بیشتر از اونی که فکر کنید ... اما مجبورم بخندم اونم با صدای بلند و بخندونم ... مجبورم مایه شادی مامان باشم ... ولی اون ته دلم چه خبره خودمم نمیدونم ... فقط میدونم آشوبه ...
** دوست ندارم بیام تهران ... اینحا تحت فشارم ... دلم میخواد همش توی اتاق باشم درو ببندم ... کتاب بخونم ...درس بخونم ...فیلم ببینم ... دلم میخواد برای یه مدت زیاد گوشیمو خاموش کنم ... دلم میخواد هیچکسو نبینم ...
** حرفهای بالا خیلی بی ربطن حسهایی هستن که میان و میرن ... همین .
وای که چقدر همه جا شلوغ بود ...
بعد از ظهر مهربون اومد دنبالم که بریم بیرون ... بهش میگم چرا انقدر شلوغه ؟ چرا جای پارک نیست؟! میگه امروز چند شنبه است ... یه ذره فکر میکنم یادم میاد امروز بابا زود اومده ... میگم پنجشنبه است پس به خاطر همینه ...
اصلا سمت مراکز خرید که نمیشد رفت ... ما یه مغازه باید میرفتیم انقدر شلوغ بود که کم کم داشتم عصبی میشدم ... مردم خرید هم نمیکردن فقط بی جهت راه میرفتن ... چه صبری دارن ...
بعدشم رفتیم یه آب میوه بســــــــیار خوشمزه زدیم به بدن جاتون خالی ... مهربون هم بد نیست پروژه هاشو باید بنویسه و تحویل بده و همه رو برای من توضیح میده منم تا جایی که بتونم ایده میدم و هم فکری میکنم ... شنبه هم انتخاب واحد داره منم میخوام باهاش برم دانشگاه ( افکار پلید هم خودتون دارین :دی ) ....
دلتون بسوزه الان میخوام برم بشینم لاست 5 ببینم ... وای چه کیفی میده ... تازه کلی هم فیلم باید ببینم که داداشم آوردده ... اکثرا مال اسکار امساله ... کلی هم کتاب دارم بخونم کلی اطلاعات با مامان مبادله کردم ... الان دارم " عقاید یک دلقک" رو میخونم ...
نوشت دوستانه: دوست خوبم منظورم از کسی که اینجا رو میخونه آدم آشنا بود که منو بشناسه ... عزیزم خوشحالم که میای اینجا ولی چرا همیشه بی صدا میای ؟!
نوشت (جنگ اول به از صلح آخر): از خودمان آن گوشه پایین سمت راست آی دی در کردیم برای چند روز تا ببینیم چه میشود ما را ... ولی فقط به دوستانمان جواب میدهیم از ۲۰ سوالی و فضولی هم خوشمان نمی آید :دی
از همه شکلکها بیشتر این به ما شبیه بود زیرا گرد میباشد ...
![]()
![]()
نوشت مهم مهم مهم :
میگم یعنی شما هیچ کدومتون روانشناس یا مشاور خوب در این تهران بزرگ سراغ ندارین ؟ هووووووم ؟ بابا به کمکتون احتیاج دارما !!!!!!!!!!!
بازم مثه همیشه نوشا شرمنده میشه
... بازم مثه همیشه نوشا شرمنده میشه
...
چی بگم ... خجالت میکشم حرف بزنم ... سه برابر کامنتهای پست پایین خصوصی داشتم خودتون میزان شرمندگی منو چرتکه بندازین ... حتی از وجود چندین دوست بی صدا آگاه شدم
... مهربونی دوستهای قدیمی مثه گمشده که جای خود ...
این چند روزه به شدت در گیر بودم ...با خودم ... با مهربون ... با نمره هام ... با انتخاب واحدم ... با مامانم و داداشم ... با فکر داداش کوچیکه ... با دوستام ... با ماشین ... با بارون و ........
دلم نمیخواست اینجا بنویسم ... دلم اینجا رو هم نمی خواست ... فکر میکردم کسی اینجا رو میخونه ... هنوزم مطمئن نیستم که میخونه یا نه ولی دیگه برام مهم نیست ... آرشیو رو هم خیلی وقت بود میخواستم پاک کنم ... از روش یه بک آپ برای خودم گرفتم ... کلافه بودم ... سراغ نت هم خیلی کم اومدم ... دلم نیومد پست پایینو پاک کنم ... میخوام یادم بمونه ... هنوزم توی فکرم که از اینجا برم ... کلا آدم یکجا نشینی نیستم از کاری که مجبورم کنه یه جا ثابت باشم و یه جا بشینم بدم میاد ... هی دلم تغییر میخواد ...
دوست خوبی ازم پرسیده بود که فکر میکنه کارم اشتباهه که به مهربون نگفتم اینجا مینویسم ... این دوست خوبم میگه فکر کن مهربون هم بره با کسی غیر از تو حرف بزنه فکر کن چه حالی میشی ! باید بگم میکشمش
... اما این چند روز خیلی فکر کردم .. میدونی چیه دوستم ، من این چیزایی که اینجا مینویسمو حتی اگه ننویسم به مهربون نمیگم چون مهربون در جریان همه اینا هست ... همه اتفاقاتی که اینجا شما میخونید رو اونم خبر داره ... من فقط روزمره ها رو جایی ثبت میکنم همین ...
میدونین من هیچ وقت دوست صمیمی نداشتم با همه دنیا دوست بودم ولی تنها بودم ... با همه مدرسه دوست بودم ولی دوست صمیمی نداشتم ... هیچ وقت دلم نمیخواست با مدرسه برم اردو و نمیرفتم چون دوست صمیمی نداشتم که بگم من با اون میرم و همه با هم دیگه بودن و من میموندم تنها و هیچ وقت هم دلم نمیخواسته خودمو به کسی تحمیل کنم مگه اینکه دعوت میشدم ... هیچ وقت تولد دوستهام نمیرفتم ... توی دوران راهنمایی مواقع بیکاری میرفتم کتابخونه ... دوران دبیرستان هم همین طور پاتوقم بود ... مسئول کتابخونه معلم عربیمون هم بود که من عاشقش بودم خیلی خانوم بود ... خلاصه همش اونجا بودم و هیچ وقت دوست صمیمی خاصی نداشتم جز سارا که اونم نبودنش بهتر از بودنش بود ... دوران دانشگاه هم یه ذره اوضاع بهتر بود نه خیلی ، تا زمان اشنایی با مهربون ...
اینا رو گفتم که بگم این بی دوستی و تنهایی باعث میشه من سر از اینجا در بیارم و بخوام برای خودم جایی داشته باشم ...
خلاصه همه ی فکرم و مغزم درگیر بود ... یه بند از سر صبح میگفت چه کنم چه کنم ! کلافم کرده بود ... آخرش زدم این کاسه چه کنمشو شکستم ... همه چی رو توی مغزم دسته بندی کردم و براشون نتیجه گرفتم و فرستادمشون خونه بخت ... بزرگترین مشکلم با خودم و آینده بود ... مشکل بعدی با مهربون و بقیه هم که خورده مشکل حساب میشن ...
مشکلم با خودم و کمک شما باشه برای پست بعد ، فعلا بگم این چند روز که نبودم چکارا کردم ...
یکشنبه مامان و داداشم اومدن شمال ... من یکشنبه از صبح درگیر بانک و تحویل پروژه بودم و اون وسط ناهار پختن ... دوشنبه هم رفتیم بابلسر و این ور اون ور که جاتون خالی خوش گذشت ... سه شنبه هم درگیر انتخاب واحد بودم ... آخرش مجبور شدم دو سری برم دانشگاه به خاطر یه آزمایشگاه و تربیت بدنی ... به زور همه واحدا رو گرفتم ولی این تربیت بدنی هیچ رقمه به برنامه ام نمیخورد ... خلاصه سه شنبه ناهار هم رفتیم بیرون تا شب و امروز صبح هم اومدیم تهران ...
از صبح مهربون و بابا هی زنگ زدن که جاده چطوره اینجا برف اومده ... مراقب باشین ولی دریغ از یه قطره آب که از آسمون بیاد ... جاده خشک و آفتابی بود ...
از بعد از ظهر هم شروع کرده برف باریدن ... عصر یه نیم ساعتی با مهربون بودم که از ترس گیر کردن و لیز خوردن زود برگشتیم خونه ...
راستی گفتم بهتون مهربون ماشین خرید ؟! بلاخره هوو آورد سر من ... هی روزگار ... ولی ماشینش بامزه است و کوچول موچول ما دوتا هم که خرس !
امشب هم مامان گفت برم پایین ؟! گفتم بریم خلاصه شال و کلاه کردیم و من توی پله های حیاط لیز خوردم ... یکی از سرایدار ها اومده میگه مگه نمیبینی من اینجا مو کت انداختم هر سری باید بگم از اون ور نرو میوفتی :دی ... خلاصه مامان گفت پات درد میکنه برمیگردیم ... گفتم عمرا ... مامان گفت برم تا پارک ( سر کوچه بالاییمون ) رفتیم واااااااای خیلی همه جا خوشگل و ناز بود ولی فقط همین امشب که میباره خوبه ...فردا وحشتناکه ... وای که من چقدر از فردای روز برفی بدم میاد ...
مخلص کلوم اینکه دلم برای شما تنگ شده بود ....
نوشت مهــــــــــم مهـــــــــــــم :
کسی یه روانشناس خوب میشناسه که کارش خوب باشه ،سر از کار جوانان و نوجوانان دربیاره و وقت هم زود بده ؟! خیلی سریع به این یه مورد احتیاج دارم ...
دیشب نشستم یکی یکی پستهای قبلی رو پاک کردم هرکدومشو که پاک کردم انگار یه گوشه از دلمو پاک میکردم ... هیچکس متوجه نشد به جز ملیحه ...
میخواستم دیشب کلا اینجا رو هم پا کنم دلم نیومد ... این همه دوست عزیزو چکار میکردم ؟! زشت نیود ؟! مثه این بود که مهمون بیاد خونم من خودم ول کنم برم بیرون ...
اتفاق خاصی نیوفتاده ولی مدتها بود میخواستم آرشیو اینجا رو پاک کنم همون موقع که یه سال از وبلاگ نویسیم میگذشت میخواستم پاکش کنم دلم نیومد ...
دلم یه جای جدید میخواد ... احساس میکنم یک نفر اینجا رو میخونه ... هرچند زیاد برام مهم نیست و چیز پنهانی ندارم ولی کلا دوست هم ندارم کسی بی صدا بیاد و بره ... اگه خواستم اینجا رو پاک کنم خبر میدم بهتون ...
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
میدونین چیه من اینجا خیلی راحت بودم از همه چی نوشتم ... من که با هیچکس جز مهربون ، اونم با یه سری مراعات ها و احتیاطها حرف میزنم با یقیه حرفی نمیزنم ...
اینجا هر وقت دلم گرفت و تنگ شد گفتم دلم گرفته ...هر وقت هوای بابا بزرگه رو کردم ، نوشتم ... هر وقت دلم خونه و مامان خواست ، گفتم ... هر وقت از چیزای مسخره خوشحال بودم نوشتم ... اینا چیزایی بود که به مهربون هم نمیشد گفت ، اون از هر چیزی که نظر منو به خودش جلب کنه ، غیر از خودش بدش میاد و باهاش میونه خوبی نداره ... هیچ وقت نباید بهش بگم دلم مامانمو میخواد چون سریع ناراحت میشه ... نباید بگم دلم برای بابا بزرگم تنگ شده چون اصلا توجهی نمیکنه ... نباید دلم برای برادرم تنگ بشه چون حتما یه چیزی میگه دلمو میسوزونه ... نباید از اتفاقات دل خوشکنکم براش بگم چون فکر میکنه سر گرمی پیدا کردم و بهش توجه نمیکنم ... نباید روزی گریه کنم یا اشکم در بیاد چون دلیل گریم حتما یه چیز بی خود و مسخره است که ارزش اشک ریختن رو نداره ...
مهربون این کارا رو از سر بدجنسی یا بدی نمیکنه ... مدلش اینجوریه ... حس حسادت به تمام چیزهای دور و بر من داره ... اینو خودشم خوب میدونه ، وگرنه مهربون بابا بزرگمو دیده بود و خیلی دوسش داشت یا مامانمو خیلی دوست داره اما نمیتونه کوچکترین توجه منو تحمل کنه ...
من تمام توجه و ذهنم همیشه به مهربون مشغوله ... دوسش دارم و بودن کنارش آرامش بخشه اما اون منو با تمام ذهنیاتم میخواد ... میخواد از به ریز به ریز کارهای من با خبر باشه ...هرچند خبر داره اما دوست ندارم انقدر به کوچکترین علاقه مندیهام حساس باشه ... اینجوری احساس میکنم در اسارتم و بیشتر دلم میخواد کارهایی انجام بدم که خبر نداشته باشه ...
کوتاهش کنم اینکه میدونم اون اصلا ندونسته و از دوست داشتن زیاد این کارو انجام میده ولی باعث تنهایی من میشه ... باعث میشه هیچ وقت از دل من خبر نداشته باشه ...
اینجا نوشتنو دوست دارم چون از هرچی دلم میخواد مینویسم ... حرفهایی که معمولا آدما به دوستاشون میزنن من اینجا مینویسم ... برای دل خودم برای اینکه یادم بمونه فلان کارو کی انجام دادم ...
هنوز دل اینو ندارم که اینجا رو ببندم ... اما اگه خواستم برم خبر میدم ...
نوشت :این پست هم تا فردا پاک میکنم ...
دیشب بهش گفتم الهی هرکی منو صبح از خواب بیدار کنه تبخال بزنه
!!! گفت سعی میکنم کارت نداشته باشم ... گفتم میخوام انقدر بخوابم که بترکم ... وحشتناک خسته بودم ... بعد از خوندن 26 صفحه کتاب خوابیدم تا وقتی زنگ تکون نخوردم ... زنگ که زد گفت خواب گفتم اوهوووووم ... گفت ساعت 1 ظهره گفتم هوووووووووم ... گفت میخوای هنوز بخوابی گفتم اوهوووووووم ... گفت پس بخواب بیدار شدی بزنگ ... گفتم اوهووووووم و گوشی رو قطع کردم ... بعدش یادم اومد چقدر" گلاب به روتون " لازم شدم ... هی مبارزه کردم که نرم آخه از صبحی که با فشار" گلاب به روتون " از خواب پا شم متنفرم
... دیگه نتونستم برگردم توی تخت ... یه ذره وول وول خوردم یه ذره باهم تلفنی حرف زدیم ... بعدش حوصله ام سر رفت زنگ زدم یه عالمه غر زدم دعوای بی خود کردم و بهانه گرفتم ( انقدر بهانم بی خود بود که طفلک هیچی نداشت بگه
! ) بعدشم رفتم توی تخت که هنوز مرتبش نکرده بودم دراز کشیدم که بقیه ی "بالا بلند تر از هربلند بالایی " رو بخونم ... یاد بابا بزگم افتادم روزهای قبل عید و درخت کُنار ... کتاب رسول یونان رو باز کردم نوشته بود :
قطره اشکی شده ایی
در گوشه چشمانم
زمانی بودی و
حالا نیستی
یادش به خیر خانه ای که داشتیم
با احترام خم میشوم
ویک شاخه گل سرخ میگذارم
بر مزار گذشته
و روز ، روزی بسیار غم انگیز است ...
کتاب یونان رو بستمو ادامه ی "بالا بلند تر از هربلند بالایی " رو خوندم و دوباره گیج خواب شدم ... خوابیدم حول و حوش 5 بود .. تا 6 که باز زنگ زد گفت خوابی !!! گفتم برای خوابم چرتکه می ندازی؟! ناراحت شد ... قبل از گفتن این حرف میدونستم ناراحتش میکنم ... ناراحتش کردم ...خداحافظی کرد و من دوباره گیج و منگ بود این بار بیدار بودم اما چشمام بسته بود دلم نمیخواست از جا کنده شم ... 7 دوباره زنگ زد که بگه داره میره بیرون ... منم بلند شدم ...یه اس ام اس لوس براش فرستادم که هم بتونه عذر خواهی کنه هم اگه به روم بیاره بتونم بزنم زیرش
! بلند شدم یادم اومد از صبح چیزی نخوردم ... گرسنه ام نبود یاد زندایی افتادم که دیشب زنگ زد و گفت باید آب بخوری روز 10 لیوان !!! گفتم یه دفعه بگو توی " گلاب به روتون " چادر بزنم ! آب خوردم ( شما هم آب بخورید تا کامروا – معنی جدید لاغر میباشد - شوید !) ... تا الان دست به سیاه و سفید نزدم ... یه عالمه کار کزتی دارم برای انجام دادن اما ترجیح دادم هیچ کدومشو امروز نبینم ...
فردا یک عامله کار دارم ... کارهای خونه ... کارهای بانکی ... کارهای دانشگاه و ......
نوشت : چقدر زود یکسال از رفتن بورقانی هم گذشت ...


