تبليغاتX
من نوشا هستم
من نوشا هستم
ماشین حساب

20 میشم ... امتحانمو میگم ... امتحان محاسبات  رو میگم  ...
همه فرمولا و روشها و نکته ها رو ریختم توی ماشین حساب عزیز دل ... خدایی سر جلسه خیلی خوش گذشت ... از سوال اولو داشتم تا آخر ...ماشین حساب باهوش و تیز هوش همه محاسباتو سریع انجام میداد ... حالا که فکر میکنم میبینم اگه ماشین حساب نبود می افتادم  ! آخرای جلسه داشتم سوال آخرو حل میکردم دیدم یهو یه کله وسط برگمه و زل زده به ماشین حسابم ... چند ثانیه طول کشید دیدم این مراقبه نمیره ... بهش میگم ماشین حساب رو استاد تایید کرده ،مشکل نداره ... میگه دارم نگاه میکنم ایرادی داره؟ میگم آره چون وقتم داره تموم میشه یه سوالو حل نکردم ... میگه از کجا بدونم ماشین حسابت مجازه ؟ میگم مشکل خودتونه ولی هم لب تاب و هم ماشین حساب مجازه ... آخرش برای اینکه کم نیاره آخر جلسه گفت بعد از امتحان ماشین حسابتو بیار ... (تو دلم خندیدم )
حالا ماشین حساب روی جایی بود که اطلاعاتم ذخیره شده بود و بعد از اینکه کارم تموم شد حافظه اش رو پاک کردم ... شانس آوردم آقاهه تا حالا از این ماشین حسابا ندیده بود ! بعد از امتحان رفتم برگمو تحویل بدم به آقایی که اونجا بود توضیح دادم  و چند تا از بچه ها اونجا بودن هی شلوغ کردن و گفتن راست میگه اونم گفت مشکلی نیست برو ...
چپ چپ نگاه نکن وقتی استاد میگه با خودتون لب تاپ و ماشین حساب بیارین حتما پی همه چیز و به تنش مالیده ...

 

یه چیز دیگه هم هست که منو ناراحت میکنه ...استاد قبل از اینکه ترم تموم بشه سه تا سوال داده بود که هرکی دوست داره حل کنه حدودا هر کدوم 6-7 نمره داشتن و قرار شد هرکی سه تاشو حل کنه بهش 20 بده ... همه تقریبا سوال اولو حل کرده بودن و همه مثه هم جواب بدست آورده بودن ...سوال دومش خیلی حلش نا فرم بود ... سوال سوم محاسبتش خیلی زیاد بود ... که من اولی و سومی رو حل کردم .. یکی از دوستام زنگ زد و پرسید که حل کردی گفتم آره گفت پس بیار منم از روش بنویسم منم گفتم باشه ...
حالا ناراحتیش کجاست اونجا که این دختره هر وقت تمرینی چیزی حل میکنه اصلا نمیده بقیه حل کنن .. خداییش من اصلا از این رفتارا خوشم نمیاد هر وقت هرچی حل کردم حداقل ۲۰تا از روش کپی نوشته شده ... اصلا هم برام مهم نیست چون معمولا استادا آخر ترم نمرشو به همه میدن ... بعد از امتحان دیدم پگاه خیلی ناراحته میگم چی شده میگه صبح به این دختره گفتم بده تمرینا رو منم بنویسم بهم نداد ! گفتم ااااا این که سوال سومو از روی من نوشت ، سوال اولم که همه مثه هم حل کرده بودن !!!  حالا من همش ناراحتم ... آخه زشت نیست این کار ؟!! اگه از رو نوشتن بده چطور برای خودت خوبه ؟ چرا این اینجوری؟ هزار بار براش توضیح دادم ما مدرسه نیستیم دانشگاهیم !!! هی سعی میکنم حالیش کنم کسی محتاج تمرینای تو نیست ولی رفتارت بده دوستاتو میرنجونه ... اما ...

صابون رفتارای بدش (فقط تو همین زمینه نیست ) به تن منم خورده ... از طرفی دختر بدی هم نیست ....شما با یه همچین آدمی چه برخوردی میکنین ؟ درسته که اصلا مسئله انقدر مهم نیست ولی من میخوام بدونم شما چه بر خوردی میکنین ؟

دو تا امتحان دیگه مونده ... شنبه و دوشنبه

هی میخوام طولانی نشه نمیشه !!! شرمنده ...

پی نوشت :

۱. اینم  ببینید کار ایم امیر خان حرف نداره

۲. امشب یهو یاد ستاره  افتادم .. یادم افتاد خیلی وقته بهش سر نزدم و فکر کنم نی نی باید اومده باشه ... رفتم بله نی نی خانوم تشریف فرما شدن ... ستاره جونم بهت تبریک میگم ...


[ ]
+
ت ب ر ج

اومدم وبلاگو آپ کنم یاد بازی خط خطی افتادم که تاتوره خانوم و خانوم مارپل دعوتم کردن منم چرکنویسمو براتون گذاشتم با یه توضیح اون گوشش 
اینم از خط خطی من 

و همگی طبف معمول دعوتید... سارا جونم ، گمشده، حنا که فکر کنم تو بغل مامانش گم شده ، آرش خان، آمیتیس،عسل،سارا و خودش؛پردیس،شاذه خانوم،دی دی تی ام، خانوم خونه دوست داشتنی،حنانه،نیلوفر مامان نازنین،مامان آرتای بلا، شیلا جون جون ، هستی جوحو،نوشین جون ،بابای ایلیا سعید خان بزرگ،خواب کوتاه زبون دراز ، ماهی خانوم فارغ التحصیل،ال وای جان ،طیبای خیلی مهربون،خانوم میم ، ملیحه جون، دکی نیلو، وانیای عزیز، خاطره جون ...  (نفسم گرفت)
جناب آقای تازه وارد تبعیدت تموم نشد ؟ شاید من دلم بخواد خط خطی تو رو هم ببینم ...بجنب دیگه !

اگه اسم کسی نیست معنیش این نیست که دعوت نیست همه دوستای مهربونی که به وبلاگاشون سر میزنم دعوتن .. گفته باشم قهر نکنین با من بعدا

و اما یکشنبه دوست نداشتنی که گذشت  ... بعد از اون دوتا امتحان تا اومدم خونه طرفای 3 بود و فرداش امتحان 100 صفحه ای داشتم که نه جزوه اش درست و نه استاد درست درس داده بود .. استاد سر کلاسا یه هفته در میون میومد اونم 1 ساعت ،جزوه اش هم پر غلط بود از غلط املایی بگیر تا بره غلطاش در حد تیم ملی بود استاد خودشم میدونست اما استاد خوبیه و همه دوسش دارن واسه همین هیچی بهش نمیگن... هر خطشم 50 تا نکته مهم داشت ... یکی از بچه ها نشسته بود از روی جزوه نوشته بود و سعی کرده بود درستش کنه اما بازم مشکل داشت ...خلاصه سرتونو درد نیارم تا صبح بیدار بودم و فقط یه ساعت خوابیدم ... ولی بازم تموم نشد منم 20 -30 صفحه آخر جزوه رو به دستور خودم حذف کردم ... صبح مغزم خواب خواب بود و به سرم زد حذفش کنم اما به امید اینکه اونجایی که استاد کسی رو نمیندازه و بدم نمره نمیده (تا ترمای پیش اینجوری بود این ترمو نمیدونم ) رفتم امتحان دادم ...سوالاش بد نبود از 11 تا من 3 تاشو که توی حذفیاتم بود جواب ندادم ولی بقیهاش بد نبود ... امتحانشم سخت نگرفته بود خدایی ولی من مغزم خواب خواب بود اصلا کار نمی کرد  بیدارم نمیشد 75 درصد مغزم تو خواب زمستونی بود ... بعد از امتحان دیدم به به هرکی کم کم 3-4 تا سوالو جواب نداده ... خلاصه بعد از امتحان تولد یکی از بچه ها بود و قرار شده بود بعد از امتحان برم جنگل پشت دانشگاه که براش تولد بگیریم .. من اصلا نمی دونستم هی اینا میگفتن ما که بهت گفتیمو با تو هماهنگ کردیم ولی من اصلا یادم نمیومد ولی زهره یادش بود ... حالا من داشتم از خواب میمردم .. خلاصه بچه ها براش از طرف همه کادو خریده بودن و کیک گرفتن و جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت و یکی از بچه ها سنتورشو آورده بود و دیگه آخراش آهنگ درخواستی میزد  ،خیلی از آهنگا رو بداهه میزد ... بعدشم اعلام کردن نزدیکترین تولد تولد نوشاست ... توی تابستونه  هیچ کدوم هم نیستیم !!! ... این کافی شاپ ته جنگل خیلی جا ش دنج و با صفا و قشنگ بود من تا حالا نرفته بودم ... از ته دانشگاه هم راه داره اما براش گیت گذاشتن ... جاتون خیلی خالی یه بار بیاید همه تونو میبرم ... ناهار خوردیم و  دیگه تا اومدیم خونه 4 بود  من دیگه 95 درصد مغزم رسما اعلام خواب کرده بودشانس آوردم اعمال حیاتی بدن غیر ارادیه وگرنه بدنم عمرا تو اون حالت انجامش میداد (هنوزم خوابم میاد).. با این وجود بازم با زهره اومدیم خونه و چای خوردیمو زهره رفت منم یه زنگ زدم مهربونو دیگه نفهمیدم کی خوابم برد  یه بار مهربون 6:30 بیدارم کرد (خودم بهش گفته بودم) میگه 6:30 شده میگم باشه دست درد نکنه . دوباره خوابیدم تا 7:30 که به زور پا شدم ... طفلی بچم دیروز کمبود توجه گرفته بود ...
آهان راستی آقای مبارکی بازم اومد و عذر خواهی کرد و گفت ببخشید و من حواسم نبود امتحانم داری... اصلا آدمای بدی نیستن ولی من هنوز تو بهت وحیرتم ... چی بهش میگفتم آخه !

 و تبرج :توی قرآن ۴ مصداق برای جاهلیت اومده یکیشم "تبرج الجاهلیة" که منظور بی پروایی زنان در جامعه و نمایاندن زیور و آلایشهای زنانه که در هشدار به زنان پیامبر وجلوه گری آنان است .

مغزم هنوزم خوابه ...

از دیشب ساعت 2 داره بارون میاد ...منم امروز صبح رفتم کارت پارسیانمو عوض کنم(فقط چون داشت بارون میومد) ...و یه حساب جام باز کنم ... حساب جامو که نتونستم باز کنم چون شناسنامه نداشتم و هم کپی و هم اصلشو میخواستن و هم کارت ملی ، من که نفهمیدم بلاخره این کارت ملی اگه هست دیگه شناسنامه میخوان واسه چی اگرم که به اندازه شناسنامه ارزش نداره چرا این همه شلوغش کردن ؟!!! خلاصه بعدشم که این شهر کتاب رو نمیدونم چرا سر راه من درست کردن که هی من برم کتاب بخرم خوب بابا جان من اصلا در برابر این وسوسه هیچ ایستادگی ندارم ... همیشه هم یه کتابی هست که دلم بخواد بخرمش ... دو تا کتاب خریدم (آداب بی قراری و فرانکولا) و یه ذره خرید کردمو اومدم خونه مثه موش آب کشیده بودم ... 

امتحان بعدی 5 شنبه است ...محاسبات دارم خیلی هم این امتحانو دوست دارم ... آخیش همه فرمولا رو هم میریزم تو ماشین حساب میبرم  با راه حلا ... خیالم راحته ...

آهان اینو بگم این دانشگاه ما زده به سرش برداشته یه سری نامه فرستاده در خونه هامون !!! محتوای نامه هم تاریخ امتحانمون و شهریه ای که پرداختیم بوده  ، فقط شانس آوردم نمره های ترم پیشو نفرستادن ... یکی نیست بگه آخه این چه کاریه میکنی ؟!!! بابای منم حساس ...  یکی ازبچه ها میگفت من شانس آوردم دروغ نگفتم ... این همه هزینه پست بی خود دادین که چی آخه ...

چند روز پیش دانشگاه بودم اومدم برگردم خونه  همینجوری مسیرمو عوض کردم یهو گفتم امروز از یه راه دیگه برم توی دانشگاه یه قسمتش باغ مرکبات داریم ...دیدم یکی صدا میکنه دخترم ... برگشتم دیدم یکی از  باغبونای  دانشگاست  بهم سه تا شلیل داد گفت بیا اینا سهم تو بوده که از اینجا رد شدی ... اولا خیلی خوش مزه بودن ...دوما اینکه کلی روحیم عوضش شد ... سوما واسه هرکی تعریف میکنم میگه به فال نیک بگیر ... چهارما از روزی که به بچه ها گفتم هر روز از اون ور میرن با اینکه مسیرشون تا سرویسا دور میشه اما هیچ کسو اون طرفا نمی بینن  ( بهشون میگم من فرق دارم باور نمیکنن )

من تو این امتحانا مخصوصا سر جلسه دندون درد میگیرم ... دقت که کردم دیدم دندونامو به هم فشار میدم ... فهمیدم واسه همینه ...آخه چرا دندونامو به هم فشار میدادم نمیدونم   ...

انقدر موهام بلند شده اصلا دوسشون ندارم خیلی هم میریزه که عصبی میکنه منو ... میخوام برم کوتاهش کنم ...

پی نوشت :

یه چیزی تعریف کنم بخندید در راستای دراکولا بودن خودم ... داشتم با زهره  حرف میزدیم حرف مهربون شد داشتم میگفتم : نه من اصلا این کارو نمیکنم منو میکشه یهو یکی از پسرا برگشت گفت شوخی میکنی ؟!!  دیدم چشماش چهار تا شده میگم نه جدی میگم خوب کاری که خوشش نیاد انجام نمیدم ... میگه همیشه فکر میکردم چه حسابی ازت میبره اون بیچاره !  الان خیالم راحت شد ... زهره بد جنس برگشته میگه نه خیالت ناراحت چون اون بیچاره ازش حساب میبره به موقع اش ... به جان خودم من دراکولا نیستم فقط اینا زیادی حرف منو گوش میکنن ...

Image and video hosting by TinyPic

دانشگاهه دیگه ...

پی نوشت :

راستی من همیشه مداد رنگیام کنار دستمه ... بوی مداد رنگی رو خیلی دوست دارم و رنگاشو


[ ]
+
سه روز امتحان پشت سر هم

خوب از کجا شروع کنم ؟

از پنجشنبه شب و جریان قفل در شروع میکنم  ... همسایه من معمولا دیر میان  خونه  شب ساعت 1:30 اومدن خونه و هر کار میکردن در و نمی تونستن باز کنن که در نهایت از خیرش گذشتن  و آقای مبارکی اومد سراغ منو با لحن خیلی بدی یه دفعه برگشت به من گفت از وقتی شما کلیداتو گم کردی در خراب شده !!!!!! بد با یه لحن بد تر گفت که لطف کن فردا قفل درو باز کن و عوضش کن !!!! منو میگی همینجوری یه دفعه خشکم زد نمی دونستم چی بهش بگم !!!  درو که بستم یهو زدم زیر گریه تا حالا کسی اینجوری با من حرف نزده بود ! خیلی بهم بر خورده بود ....
فردا صبحش که میخواست بره بیرون به خانومش از پایین بلند گفت که بگو بره قفلو درو درست کنه ... منو میگی دیگه داشتم از شدت خشم منفجر میشدم  ....(من اصلا تا حالا با اینا مشکلی نداشتم خیلی هم آدمای خوبین ولی من همش در شگفت این رفتارا بودم )اون روزی که کلیدامو گم کردم از روی کلید آقای مبارکی من کلید درست کردم یعنی هیچ کاری با قفل در نداشتم خانوم مبارکی هم چند وقت پیشتر از روی کلید من کلید درست کرده بود ، هرچی من فکر میکردم با عقلم جور در نمیومد  حرفش و خیلی ناراحت بودم ... از طرفی هم مهربون قرار بود بیاد ، طفلی تا رسید منو برد خرید و از شانس (جمعه هیچ جا باز نیست قاعدتا) یه جایی رو پیدا کردیم که شبیه قفل در یه قفل خریدیم (با یه دردسری من قفل درو باز کرده بودم ) و من خرید کردم و اومدیم خونه ...حالا مهربون گفت بده درستش کنم گفتم نه تو مهمونی 4 تا پیچه خودم میبندم ...ولی مگه بسته میشدن !!!! خلاصه بستمش یه ساعتی گیرش بودم  ولی خود در مشکل داشت خدایی کار من نبود ... منم رفتم قفل و کلید و دادم به خانوم مبارکی طرفای ساعت 1 ظهر بود بهش گفتم کار من نیست من زورم نمیرسه و فردا هم امتحان دارم و اومدم ...طفلکی خانومش خیلی ناراحت شد ...
خلاصه طرفای 5 و 6 بود که مهربون رفت و بعدشم خانوم مبارکی هم رفت و نیومدن  تا ساعت 2 (در روی هم بود و من برای اینکه باز نشه پشتش آجر گذاشته بودم ته دلم یه ذره میترسید  )که من تازه چراغا رو خاموش کرده بودم که بخوابم صبح زود بلند شم درس بخونم ... خلاصه اومدن خونه و قفل درو نگاه کردن و  زنگ در منو زد آقای مبارکی ...یه ذره هم پیش خودش فکر نکرد که شاید این خوابه (سر این موضوع باهاش مشکل دارم ) منم درو باز نکردم ... یه ذره با در ور رفت و دوباره 5 دقیقه بعد دوباره زنگ زد  که درو باز کردم گفتم بله ؟ گفت که قفل چرا اینجوریه گفتم هیچ جور خاصی نیست عین قفل قبلیه  و گفته بودین عوضش کن منم عوضش کردم ... گفت من نگفتم قفل نو بخر گفتم قبلیو ببر درست کن    ... من دو تا شاخ رو سرم سبز شد یهو ! خلاصه گفتم به من گفتین قفل نو بخر منم خریدم ولی نصبش کار من نیست ...گفت تو یه کارو نتونستی درست انجام بدی   !!! دیگه داشتم منفجر میشدم ... بهش گفتم ببخشید که کار فنی ساختمون بلد نیستم ( به خدا من انجام کار مشکلی ندارم اگه بیکار باشمو بتونم کاری رو که بتونم انجام میدم اما ... !) و خلاصه اومدم تو ... خلاصه قفل درو درست کرد و رفت خدایی کار سختی تبود یه ذره زور میخواست که من نداشتم ... حالا من صبح امتحان تاریخ گوگولی رو داشتم که کلیش مونده بود فقط شانسم این بود که امتحان ساعت 1:30 بود و تستی ... به هر زوری که بود کتابو یه دور یه نگاه کردم و امتحانش بد نشد ...

شنبه شب که من فرداش دو تا امتحان داشتم هم اون امتحان مزخرف سخته و هم تفسیر قرآن... آقای مبارکی اومد و کلی عذر خواهی کرد و گفت ببخشید، بهش گفتم شما خیلی با من بد برخورد کردید منو ناراحت کردید ...درسته در خراب شده اما تقصیر من نبوده که من که با  در دشمنی ندارم ...اگه قرار باشه کلیدای جدید درو خراب کنن که خونه ما که 35 واحده و هر واحدی کم کم دو تا کلید داره درش باید داغون باشه (خدایی کلید در ورودی خونه ما به کار هیچکس نمیاد چون سرایدارا همیشه هستن و درو باز میکنن - حالا من یه چیزی گفتم گیر ندین دیگه !  میخواستم وجدانش بیدار شه -) خلاصه گفت که من ناراحت بودم و یه چیزی گفتم تو نباید ناراحت بشی ! ما مردا وقتی فکرمون مشغوله نمی فهمیم چی میگیم (استدلال و حال میکنین !) بعدشم گفت من نگفتم قفل نو بخر قفل قبلی رو عوض کن ...گفتم نه اصلا اینو نگفتی بعدشم من کلید ساز روز جمعه از کجا بیارم ؟!!! گفت زنگ میزدی پسره کلید سازه بیاد این قفل قبلا دو بار هم خراب شده بود ! اومده درستش کرده (الان فهمیدین که کلیدای من درو خراب کرده دیگه !) منم بهش گفتم شما اونو میشناسی من که نمیشناسمش بهش بگم پاشه بیاد اینجا ! ( یه چیزه دیگه اینکه خانومشم خونه بود اگه به زنگ زدن بود خانومشم میتونست زنگ بزنه ) خلاصه که همش تو کار توجیه بود منم دیگه باهاش بحث نکردم ... بازم عذر خواهی کرد

وااااااااااااااای از امتحان فرداش نگو که اعصاب ندارما میزنم لهت میکنم ! سه تا سوال بود  که اولیش قابل حل نبود و بارمش 10 نمره بود و دوتا سوال بعدی که هر کدوم 5 نمره داشتن ... حالا دو تا سوال آخرو نوشتم ولی سوال اولو مگه میشد طراحی کرد ... من نمی دونم استاد این طراحیا رو از کجاش در میاره !!! منم که دیدم اصلا اعصاب ندارم بیوفتم دوباره ... رفتم پیش استاد کلی هم تحویل گرفت و بارم ها رو ازش پرسیدمو بهش گفتم که اگه میشه بارم ها رو عوض کنه که قبول کرد و گفت من با این دید برگه هاتون صحیح میکنم که هیچ کدومتون نیوفتید(ازش بعید بوداین حرف )  و خلاصه اینکه امیدم به اینه که فقط نیوفتم ... ساعت 1 هم امتحان تفسیر داشتم که نشستم یه نگاهی کردم که بد نبود ، آسون بود و استاد 15 نمره تست داده بود برای 5 نمره بقیه اش سوال تشریحی گذاشته بود که  کلی هم سوالاش خنده بود :
اول اینکه چه کار کنیم  ازدواج دانشجویی رونق پیدا کنه ؟!!! ( آخ که دلم میخواست بگم استاد مگه مریضی بچه های مردمو میخوای بد بخت کنی آخه دو تا دانشجو چیشون به ازدواج ؟!! )

دوم اینکه بعضیا میگن اول عشق بعد ازدواج و برخی برعکس نظر شما چیه ؟

سوم که از همش سخت تر بود این بود که آقای سعیدی چکار کنه که کلاساش جذبه داشته باشه  ؟

دارم از گشنگی میمرم ... بعدشو بعدا مینویسم که از حوصلتون خارج نشه و تا همین الانشم خیلی زیاد شد ...

پی نوشت :

۱.نمره دو تا امتحان اولم اومده بدک نیست نمره هاش ...راضیم

۲. فوتبال هم دیدم یه چشم به تی ود بود یه چشم به جزوه ...ولی طرفدار اسپانیا بودم

راستی اینکه من طرفدار ترکیه و روسیه شدم دلیل داره که بعدا میگم

۳.از این شعرم خوشم اومد :

 شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی            هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفتا شیخ هر آن چه گویی هستم                    آیا تو چنان که مینمایی هستی

۴. از فواید تاریخ اسلام بکم که باعث شد من بفهمم سردار رادان تبرج رو از کجا آورده...اگه گفتین ؟! 

۵.چند تا جای جدید هم تو دانشگاه پیدا کردم که منظره های خیلی قشنگی داشت یکیشم اینه :

Image and video hosting by TinyPic


[ ]
+
150 صفحه

فکر کن من شنبه 150 صفحه تاریخ اسلامو بلد باشم .... آخه چه جوری؟ !!!! اگه بدونین چه اراجیفیه ...
یکشنبه هم دوتا امتحان دارم ... دارم فکر میکنم دست به دامن نذر و نیاز شم ... این درس با این استاد عزیز دل هیچ رقمه پاس نمیشه مگر با دعای خیر مردم و مسئولین  ... ای خدااااااااا ...
امتحان دو شنبه رو بگو چه خاکی سرش بریزم نصفشو خوندم نصفه دیگه اش مونده مگه تموم میشه ... حالا تموم هم بشه مگه یادم میمونه؟!!!
مهربون جان تشریف آوردن شمال و فردا تشریف میارن خدمت اینجانب میرسنHeart Smile ... هر چی بهش گفتم شب امتحان پا نشو بیا گوش نمیکنه که ... تازه نشستن با محمد فکر کردن ببینن کی امتحان منو زهره  امتحانمون تموم میشه یه برنامه ریزی کنن بهمون خوش بگذره  ... خوشحالم این مهربون بلاخره از یکی خوشش اومد ... نه که سخت دوست بشه نه  خیلی هم روابط عمومیش خوبه ولی یه دوست صمیمی نداره که وقتی من نیستم باش بره بیرون  و این همه مثه بچه ها  آویزون من  نباشه ... به خدا اگه نباشم نمی دونه چکار کنه ...چه جوری سرگرم شه ... خیلی همش با منه ...  خریدم تا من نباشم نمیره ... منم بدون اون خرید نمیرم مگر وقتایی که به صرفه باشه که با مامان برم ... خدا رو شکر این چند وقته سخت درگیره کاره ... 
اصلا فکرم متلاطمه! ..این 4 تا امتحان داره منو دیوونه میکنه کاش زودتر تموم شن ... اصلا هم مهم نیست چه جوری فقط تموم شدنش مهمه...
زهره اینجا بود خیلی سعی کردیم این درسو بخونیم اما نشد ... یه دوست دارم خیلی مودب و خیلی با تربیتی حرف میزنه  ...من اگه بخوام مثه اون حرف بزنم حتما خفه میشم میمیرم ... یه بار هم وصفشو توی وبلاگ خدا بیامرزم نوشته بودم ... همون دوستم که بمیره نمیگه بو میگه رایحه(فکر کن رایحه ی پا !!! ) ... ما ترم پیش همش با هم بودیم ... این ترم اصلا کلاسامون با هم نبود ... خدا زده تو سر این طفلک منو خیلی دوست داره یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی  ... این ترم خیلی مشکوک بود یه وقتایی غیبش میزد ... بعضی وقتا زنگ میزدم جواب نمیداد ... منم بعد از یه مدت دیدم خبری ازش نیست خودشم زنگ نزد منم یه مدت کاری به کارش نداشتم ... امروز جزوه میخواسته زنگ میزنه به زهره میگه من جزوه نوشا رو میخوام  اما روم نمیشه به خودش بگم منو میکشه ... خلاصه زهره اینجا بود دوباره اس ام اس زد به زهره دیدم طفلک گناه داره ( حالا من اصلا ناراحت نبودم گفتم شاید گرفتار بوده ) بهش گفتم پاشو بیا انقدر لوس نشو ... خلاصه طفلکی اومد دیدم برام یه دسته گل خریده بهش میگم این واسه چیه ... میگه برای اینکه منو ببخشی... بهش گفتم بابا این دفعه رو میبخشمت و دیگه اومد جزوه گرفت و رفت ...

من نمیدونم چرا این بندگان خدا این همه از من حساب میبرن ... نشسته بودن میگفتن تو یه اخمم که میکنی ما حساب خودمونو میکنیم ...میگم بابا مگه من  خشم گیدورا م ؟ ...به جان خودم اینا دروغ میگن نیست که همیشه میخندم یه بار که این نیشو میبندم همه فرار میکنن ... 
راستی زهره هم امروز برام یه کتاب خریده ... چند وقتی این کتابو میخواستم و داداشم داشت اما نمی داد من بخونمش ... خیلی قشنگه ...حالا بعدا سر فرصت معرفیش میکنم ...

امروز خیلی خیلی گرمه من دارم هلاک میشم ... هوا رطوبت هم داره دیگه بدتر ... من کولر میخواااااااااااااااااام ...

مامانمو داداشم امروز رفتن اهواز خونه خاله جونم ... معلوم نیست کی میان ...زنگ زدم ببینم دختر خالم کنکورشو چکار کرده ...خاله میگه خاله جان این که هیچوقت نمیگه  امتحانمو بد دادم (داداش کوچیکه منم همینطوره .... میگه اگه بگم بد دادم  دعوا میکنین چرا بد دادی ، میگم خوب دادم میگین چند میشی ؟ ! اگه بگم مثلا بگم 19 بازم میگین چرا اون یه نمره رو نمیگیری ... خلاصه طفلکی راست میگه خیلی با ما گرفتاره ... آخریم هست همه به کارش کار دارن ) خلاصه امیدوارم دختر خالم قبول شه  ...

اصلا هم خوشم نیومد دیشب آلمان برد ...  

برم ببینم با این 150 صفحه چرند و پرند به  کجا میرسم ...

اصلا هم حوصله ندارم الان شکلک بذارم شاید بعدا گذاشتم

پی نوشت:

شکلک گذاشتم  ... راستی امشب طرفدار روسیه ام ....


[ ]
+
ترکیه

دیشب میخواستم کامنت پست قبلو ببندم اما یادم رفت ... اما الان خوشحالم که نبستمش... ممنون از مهربونی همتون   ... بعضی شبا چنان آتیشی به دلم میوفته که  تحملش خیلی سخته  ...

بگذریم  هر چند نمیشه گذشت ....

مامانم فردا داره با داداش کوچیکه میره سفر ... شاید و شاید و بازم شاید مهربون فردا بیاد شمال ...  به همین جهت من نشستم به سخت درس خوندن Reading a Bookکه بتونم ببینمش ...

روز ی 55 نفر زنگ میزنن و ازم جزوه میخوان ... خلاصه اینکه همه خونه رو یادگرفتن  و دیگه من بیچاره شدم ... فکر کنم فردا زهره بیاد  که اون درس وحشتناکه رو بخونیم ...

یادم باشه یه ایمیل به استاد بزنم ازش بابت جزوه گیرا و جذابش که حتی یه فعل درست نداره و یه کلمه مفهوم توش نیست تشکر ویژه کنم که نگران بیکاری ما تو امتحانا بود و خواست وقتمونو پر کنه و هم روحیمونو عوض کنه که دپرس نشیم تو امتحانا ... استاد دستت طلا ...

جالب اینه که یه بنده خدای بیکاری لطفش فوران کرده و نشسته از روی جزوه نوشته و سعی کرده غلطاشو اصلاح کنه ... سعی خودشو کرده .. اما هرجاشو بلد نبوده سانسور کرده ... 20 صفحه آخر جزوه رو هم ننوشته ... جذاب تر اینکه خیلی بچه ها این جزوه دسشونه و اصلا جزوه استاد و ندارن ... منم  که جزوه رو دارم استاد برام میلش کرده ... ((این بنده خدا همونه که فکر کرده بود استاد نمره میده ))

تازه توی اون سه روز پشت سرهمی که من امتحان دارم  این امتحان چهارمه و وقتم ندارم که بخونمش  ...

اگه بدونین یه وقتایی یه فکرایه پلید به سرم میزنه میگه پاشو بار و بنه رو جمع کن برو تهران ... خیلی فکر دوست داشتنیه اما حیف که قابل اجرا نیست آخه اون یکی ور مغزم که هنوز یه ذره کار میکنه یادم میندازه که بشین درس بخون این همه فکر بی خود نکن ...

واااای اون روز که زنگ زدم خونه خاله ... دختر خالم که کنکور داره گوشیو برداشته  بهش میگم امتحانت کیه میگه دو سه روز دیگه (فردا)  اگه بدونین من چه استرسی گرفتم ... اصلا یاد کنکور میوفتم وحشت میکنم ...
سر کنکور خودم به حدی استرس ناک بودم که تا سوالای اختصاصی رو دادن من گلاب به روتون نیم ساعت توی دسشویی حالم به هم میخورد بازم گلاب به روتون ... این شد که نوشای قهرمان که همه منتظر بودن ببینن کدوم دانشگاه سراسری قبول میشه کاردانی قبول شد ... همه شاخ در آوردن ... تنها علتشم که رفتم این بود که رشتشو دوست داشتم ... حالا اسم کنکور میاد میمیرمو زنده میشم ... نه هر کنکوریا فقط همین کنکور بعد از دیپلم ... بعد از اون یاد گرفتم بی خیال باشمو زیاد سخت نگیرم که نتیجه اش خیلی بهتره ... تازه دست از سر فیها خالدون کتابا هم برداشتم ... آخه تا همشو نمی خوندم که این ولوله درونی خفه خاموش نمی شد الان رام شده یه وقتایی خودش میگه اینجاشو بی خیال دیگه ....

نشستم ببینم این ترکیه آلمانو میبره یا نه ... مهربونو دیوونه کردم  ... هی باش شرط میبندم اما هر دو سر به ضررشه ...نیمه اول 1-1 تموم شد ...  


[ ]
+
حسرت ...حسرت ...حسرت ... حسرت ...حسرت

لعنت به هرچی شب یلداست لعنت به هرچی روز زمستونیه که تو رو از من گرفت ووو تو که همه زندگیم بودی تو که همه بچگیم بودی ... توکه هرچی یادم میاد تو توش هستی تو که هر طرف نگاه میکنم شکلت میاد جلوی چشمم ... چرا ول کردی رفتی ؟ تو که بی معرفت نبودی ... دلت اومد ول کنی بری؟ چه جوری تونستی این همه آدمی که دوست دارنو ول کنی و بری ؟ چه جوری تونستی این همه حسرت به دلمون بذاری و بری؟ چه طوری تونستی پسرکی که تو راه بود و نبینی و بری؟ چطوری تونستی دل همه ما رو بشکنی؟ نمی دونی با ما چکار کردی؟ نمی دونی یه عالمه حسرت تو دلم مونده ... نمی دونی یه عالمه حرف نزده دارم ... چطوری باور کنم نیستی ؟ میشه ؟ منه خاک تو سر حسرت روزایی رو میخورم که تا میخواستم از در برم بیرون بهم میگفتی کجا ؟ زود بیای ها ! من پیر مردو تنها نذاریا !! منم میگفتم چشم ... اون وقت تو خودت منو ول کردی و رفتی  ... چطور اگه یه شب نمیومدم خونه  فرداش میفهمیدم تا صبح نخوابیدی  و یه روز بهم گفتی روزای که نیستی خوایم نمیبره ... بهت میگفتم چشم دیگه نمی رم ... اما من احمق بازم میرفتم ... یادته وقتی میخواستم برم تهران به  جای همه بوسم میکردی و میگفتی بوساشونو بهشون  بده ...میگفتی چشمای فریبا رو ببوس...پیشونی بابات و اون دوتا وروجکو ... بعد هر روز زنگ میزدی که کی میای ... تو که انقدر زود دلت برام تنگ میشد پس چرا با یه عالمه حسرت ولم کردی؟ باورت میشه هنوز نتونستم به عکست نگاه کنم ؟ باورت میشه خونه که میرم اصلا اون گوشه رو نگاه نمیکنم که چشمم تو چشمت نیوفته و ازت خجالت نکشم که نوه خوبی نبودم ؟ تو که همه بچگیم بودی تو که هر گوشه خا طره های بچگیمی چرا ولم کردی رفتی ؟ دلت اومد ؟  چرا این یه سال آخر اینقدر کم حرف شده بودی که هرکی میومد پیشت و برمیگشت دل منو آشوب میکرد که بابا خیلی کم حرف شده  و من صد بار به خودم لعنت فرستادم چرا نمیتونم بیام ببینمت ... تو که تا اون یلدای لعنتی و فردا صبحشم خوب بودی ...  تو که با پای خودت رفتی بیمارستان  چرا برنگشتی ؟ من احمق خر چقدر التماس مامان و بابام کردم که میخوام بیام ببینمش هی گفتن نیا ... روزی هزار بار التماسشون کردم ....  بهشون گفتم اگه طوریش بشه و نذارین ببینمش نمی بخشمتون و نذاشتن بیام .... تا اون روز سه شنبه لعنتی که سروش زنگ زد و گفت بابا رفت ... من نفهمیدم چی به سرم اومد نفهمیدم کی رسیدم تهران کی رفتم فرودگاه  چه فایده دیر رسیدم  و یه عالمه حسرت تو دلم موند ....
چرا نمی فهمی وقتی آدمای یه شهر تا میبیننت بهت بگن بابا بزرگت حیف بود چه آتیشی به دلم میزدن ... دلم میخواست دادم بزنم بهشون بگم نگین بود ... حالا من به درک مگه همش نمیگفتی فریبا مثه سایه ام میمونه ... مامانمو چه جوری ول کردی؟ از اون بد تر مامان بزرگو چرا ول کردی رفتی ؟ می دونی نمیتونم بیشتر از دو دقیقه باش حرف بزنم ؟ ...
اصلا  خوشت میاد حسرت به دلم بذاری ... همه عالمو آدم خوابتو میبینن و به خواب همه میری یه بارم سراغ من نیومدی ... حتی خوابتم نمی ببینم ...
دیروز یکی از بچه ها عکستو توی کیف پولم دیده میگه وااااااای چه پدر بزرگه نازی داری چه خوشتیپ و خوشگله خوش به حالت نمی دونی چه جوری بهش گفتم بود ... یادته گلنازو ناهید عاشقت شده بودن و گلناز میرفت و میومد میگفت بابا بزرگت مثه هنر پیشه آمریکایی هاست ...یادته آخرین بار بوست کردن و رفتن ... اونا هم تو دلشون نموند اما من حسرت بوسیدنت به دلم موند چون آخرین باری که از پیشت اومدم خواب بودی ازت خدافظی نکردم ... لعنت به من که دلم نیومد بیدارت کنم ...
مهربون هم خیلی دوست داشت ... چقدر من پزتو میدادم وبهت میبالیدم (هنوزم همه ما  بهت افتخار میکنیم و با غرور اسمتو میاریم ) ... تو یادت نیست مهربون آخرین باری که دیده بودت اومده بود نشسته بود خونه و کلی گریه کرده بود اون روز به من نگفت چند وقت پیشا گفت... اون روز به من گفت چرا بابا بزرگت این همه شکسته شده بهش گفتم آخه مگه میشه ؟ من  همش دو سه ماهه که  رفتم ؟!!!!!
می دونی عید امسال اصلا دلم نمیخواست بیام ... گفتم برم کیو ببینم آخه ! اما باید میومدم ... مامان و بابا از تهران تا اونجا گریه کردن ... بابام همیشه عیدا بلند میشد میومد میگفت بابا تنها نباشه سر سال تحویل من که پدر ندارم ... ما هیچ سالی عید تو خونه خودمون نبودیم ... اصلا عید بدون تو برامون معنی نداره ...
این همه بغض و حسرت از روزی که رفتی تو گلوم داره خفم میکنه ...حداقل به خوابم که میتونی بیای ؟

 

پی نوشت:

:: ساعت ۴ صبحه

:: این حرفا دقیقا ۷ ماهه که روی دلم سنگینی میکنه و راجع بهش با هیچکس نمی تونم حرف بزنم ... کلی گلایه دیگه هم تودلم مونده ... نبودنش و فکر اینکه نیست خیلی عذابم میده ... خیلی بهش وابسته بودم ...امشبم یکی از اون شباییه که هر طرفی رو نگاه میکنم صورت قشنگش جلوی چشمم میاد و یکی از خاطره هاش از جلوی چشمم میگذره ... راستش هنوزم باور نمیکنم که نیست ... باورم نمیشه منو با یه عالمه حسرت ول کرد و رفت ... کلی برای آینده نقشه داشتم  که چه جوری خوشحالش کنم اما نموند ... من موندم و یه دنیا حسرت نبودنش

:: اگه غلط داره ببخشید اصلا دلم نمیره که یه بار دیگه بخونمش


[ ]
+
یه پول قلمبه !

 

                      " مامانای مهربون روزتون مبارک "

و اما امتحان زبانو خوب دادم  ... دیروز که راستش هرچی خواستم درس بخونم درسم نمیومد تازه ساعت 12 شب استرسش افتاد به جونم و نشستن درس خوندن تا 4 و خوابیدم و 7 بلند شدم و یه نگاه کردم به درسا یهو به سرم زد یکی از این متنای جای خالیاشو حفظ کنم ... سر امتحان دیدم به به همون متنو عینا آورده ... بعدشم سریع اومدم خونه دیگه داشتم از خواب میمردم ... ساعت 12 خوابیدم تا 4 ولی الان یه سردرد وحشتناکی دارم که هرچی قرصم میخورم خوب نمیشه ...

دیروز به مامانم و مامان بزرگ وخالم و زندایی جون و (خیلی زنداییمو دوست دارم و خیلی با هم راحتیم و اون موقع که اونجا بودم خیلی برام زحمت کشیده ) زنگ زدم و تبریک گفتم همشون خیلی خوشحال شدن ... مامان مهربون رو هم امروز زنگ زدمو تبریک گفتم اونم گفت ایشالا مامان شدنتو بهت تبریک بگیم ....

هفته پیش بابا یه روز سراسیمه زنگ زد و من دلم ریخت و همش منتظر بودم یه خبر بد بده ولی گفتش که یه خواب بد دیدم زنگ زدم ببینم حالت چه طوره ... مواظب خودت باش و قطع کرد ... من یه آشوبی تو دلم به پا شد ... طاقت نیوردم زنگ زدم خونه دیدم همه سر و حال و خندونن به مامان میگم بابا کجاست میگه عسلویه !!! بهش گفتم  اینجوری شده و بابا خیلی منو ترسوند .... دیروز میگه میدونی بابات خواب چی دیده میگم چی؟ میگه خواب دیده سرتو بریدن و تو التماس میکنی سرمو پس بدین !!! گفتم آخه سر من به درد هیچکس نمی خوره ... اما بابا بس که همش نگرانه و خیلی آدم منفی نگریه خواب این جوریم میبینه ... دست خودش نیست از مهربونیشه اما خودشو اذیت میکنه ... مثلا اگه جایی باشیمو یه ذره دیر بیایم فکر نمیکنه شاید ماشین نبوده یا شاید کسی رو دیدم توی راه ...فکر میکنه حتما یه اتفاق خیلی بد افتاده !

شنبه و یکشنبه و دوشنبه چهارتا امتحان پشت سر هم دارم (دوشنبه دوتا دارم ) اصلا هم هیچ کدومشونو بلد نیستم ...

دو سه ساعتی هست که داره شدید بارون میاد ...خیلی جای همتون خالی ... خیلی چایی خوردن زیر بارون میچسبه ....

شبکه 3 خجالت نمیکشه این فیلمای عهد بوقی رو نشون میده ؟!!!!

دلم یه پول قلمبه میخواد  نمی دونم چرا ! آخه پول هم لازم ندارم اما نمیدونم چرا دلم میخواد بدون پیش بینی یه پول قلمبه گیرم بیاد  ...

پی نوشت:

بابا جونم زنگ زد بهم روز زنو تبریک گفت دلتون بسوزه ...

 

این  لینک رو از دست ندین


[ ]
+
اولین امتحان

استاد گولمون زد .... به همین راحتی .... جریان چیه ؟ جریان اینه که استاد آخر ترم به ما گفت اصلا نگران نباشید وا متحانتون خیلی راحت تر از جزوه و سوالای کتابه (جزوه اش خیلی آسونه)(این استاده) ...بازم توی کلاس حل تمرین به بچه ها گفته بود اصلا نگران نباشین امتحانتون خیلی ساده است ... با این وجود من خیلی خوب و شدید خونده بودم وخیلی مسلط بودم ...اصلا امروز صبح با وجود اینکه خواب موندم و دیرم شده بود اما اصلا استرس نداشتم ... اصلا فکر میکردم استاد یه ذره مهربون باشه من حتما 20 میشم ... اما ..... استاد گوگولی 7 تا سوال داده بود هرکدوم سه قسمت و هرکدوم سه کیلومتر حل داشتن ... من به عمرم تا الان برگه اضافه سر جلسه نگرفته بودم ولی امروز گرفتم  و 8 صفحه فقط نوشتم ... تازه من خیلی ریز مینویسم .... یه اتفاق دیگه هم این بود که من وقت کم نمی آوردم (همیشه یا بلدم که سریع مینویسم یا بلد نیستمو نمی نویسم ) هیچ وقت ولی امروز برگمو به زور ازم گرفتن ...
خلاصه اینکه هیچ کدوم از سوالا رو مطمئن نیستم درست حل کرده باشم ... فقط دعا میکنم استاد یه نمره پاسی بده ...اصلا هم ناراحت امتحانی که دادم نیستم چون تموم شد و رفت ...

آخیش این ایتالیا دیشب باخت ... تا بازی تموم نشد که خیال من راحت نشد ...

فردا امتحان زبان دارم ...اصلا هم حوصلشو ندارم ... ولی خدا رو شکر فردا راحت میشم از دستش ...

جاتون خالی یه بارون شدیدناکی میاد ...

چند روزه از مامانم هیچ خبری نیست ... از بابا هم همینطور ... هیچکی منو دوست نداره ...

راستی فردا  روز مادره یادتون نره  ... من تا آخر امتحانا که نه مامان خودمو میبینم نه مامان مهربونو پس فعلا وقت دارم که فکر کنم ... اما شما هم همچنان بگید چی خریدید و چی میخواین بخرین و به منم پیشنهاد بدید به قول سارا آدم با مامان خودش کنار میاد اما مامان مهربون سختیه کاره ...

به به این جناب آیت الله دارن با یه لیوان آب وضو میگیرن ... مثه مسابقه محله یه عالمه آدمم جمع شدن فقط یک ویک و یک. دو  و  دو  و  دو  نمی خونن

 

اینم شعر خرداد :

بهاي هر لحطه وجد را
بايد با رنج درون پرداخت
به نسبتي سخت و لرز آور
به ميزان آن وجد.

بهای هر ساعت دلپذير را
با سختي دلگزاي سالها
پشيزهاي تلخ و پر رشک
وخزانه هاي سرشار اشک !
 
اميلي ديکسون


[ ]
+
نبودیم ...

سلام 

:: چند روزیه که اصلا دست و دلم به نوشتن نمی رفت ... نمی دونم چرا ...

:: پس فردا اولین امتحانه ...این چند روزه  زهره اینجا بود این چند روزه و حسابی درگیر درس بودیم با هم ... الانم یکی دیگه از دوستامونم اینجاست رشته اش ICT  است و اومده ریاضی بخونه با زهره ...خیلی دختر ماه و دوست داشتنیه   ...

:: مهربون هم  مشهد ه فردا برمیگردن تهران ... از شما چه پنهون دلم براش تنگ شده ....

:: دیشب من طرفدار ترکیه بودم و با مهربون شرط بسته بودم با اینکه ترکیه ضعیف تر بود ولی بردم .... ولی اصلا خوشم نمیاد آلمان ترکیه رو بزنه و بیاد بالا .... اصلا خوشم نمیاد آلمان بیاد فینال .... امشب هم طرفداره هلند بودیم که هلند گوگولی باخت ... این روسیه هم شاخ شده  ...

کلی حرف دارما ... اما گفتنم نمیاد ...

:: راستی کادوی روز مادر چی خریدین یا چی میخواین بخرین ؟ من هم باید واسه مامانم بخرم هم مامان مهربون 
شما چی خریدین؟!!!! اصلا نمی دونم چی بخرم ...

 


[ ]
+
گرمه ....

:: به به از این گرما ... داریم هلاک میشویم کم کم ... این کولرمان کی خدا قسمت میکند و برسد نمیدانیم ...

:: زبان را خواندیمReading a Book و شرش را کندیم (شر کندنیه ؟!!) ....

::  التماسهاو نصیحتهای مهربون نتیجه داد و ما  غذای درست کردیم .... طفلی دو روزه هی به من میگه غذای گرم درست کن  و در نتیجه ما امشب غذای گرم میخورم ...

:: رفتم سوپر خرید کنم ...جمشید نبود و برادرش بود ...بهش میگم به من یه هندونه شیرین و سرخ بده .... رفته گشته میگه تو رو خدا اگه خوب نبود فحش ندیا تقصیر من نیست ... هندونش سرخ نبود اما خیلی شیرین بود ...شانش آورد 

:: این دوستمان مرام کشمان کرد و جزوه ها