تبليغاتX
من نوشا هستم


من نوشا هستم

امتحانهام امروز تموم شد البته دو تا بیشتر نبود ... یکیشو خوب دادم و امتحان امروز رو تقریبا سفید دادم ... در حالی که یه هفته از ساعت 8 صبح تا 3 شب من برای این امتحان درس خوندم .... بیش از حد مسلط بودم و بلد بودم اما سر جلسه اصلا نمیتونستم هیچی بنویسم ... سوالا رو بلد بودم اما اصلا دستم روی کاغذ نمینوشت  بعدشم واسه یه امتحان ریاضی مهندسی مثل بینش اسلامی 8 تا سوال 2 قسمتی داده بود که من فقط دو تا سوالشو حل کردم ... وقت امتحان تا 6 بود من از 5:30 داشتم گریه میکردم ، گریه بلند انقدر اشک ریختم که نفسم در نمیومد ... من هیچ وقت نمره برام مهم نبوده تا حالا یادم نمیاد که واسه درسی یا نمره ایی ناراحت شه باشم یا غصه خورده باشم .... اما واسه این درس خیلی زحمت کشیده بودم .... برای اینکه صدام در نیاد دستمو گاز گرفته بودم که تمامش کبود شده .... اون دو تا سوالی هم که حل کردم سوالای سختی بودن که تقریبا کسی حلشون نکرده اما من تا همونا رو حل کردم دیدم دیگه برای 6 تا سوال وقتی ندارم ... خلاصه خیلی غصه خوردم ...

احتمالا فردا مامانم اینا میان شمال ....

بعدا میام مفصل از اوضاعم مینویسم .... برم که دوستام اینجان ....

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:45 توسط نوشا| |

صدرا میگه تو همونی نیستی که نسبت به موسوی حس خوبی نداشتی ؟!  باید بگم آره صدرا جان من همونم که روزهای اول به چند دلیل حس خوبی نسبت به میرحسین نداشتم که یکیش دل دل کردن و بیام یا نیام هایش بود ... اما کم کم شروع کردم به سنجیدن ... خوندن ...انتخاب کردن ... بحث کردن ... اما از همون اول میدونستم رای من دکتر دوست نداشتنی نبود ... تصمیمو که گرفتم شروع کردم قانع کردن اطرافیانم توی دانشگاه ... همین مهربون کلی منو حرص داد اما آخر سر روز رای گیری به موسوی رای داد که به گفته خودش رای ها یکدست بشه و به نتیجه برسه ...

آره صدرا جان اول تردید داشتم ... اما الان ندارم ... میدونم همه این آشوبها جنگ قدرت بین دو گروهه و آخرش چیزی گیر من و تو نمیاد اما خوشحالم کسی که بهش رای دادم حداقلش اینه که پشت مردمو خالی نکرده ... خوشحالم که رای دادم که به نشونه رای دادنم میتونم اعتراض کنم ... فقط امیدوارم به جای خوبی ختم بشه که این کور سوی امیدم نا امید نشه ...

حرف برای زدن زیاد دارم اما هم مهمون دارم و هم امتحان و هم چند روزه دلشوره خیلی عجیبی ... راستی بلاخره کولر وصل شد و از گرما نجات پیدا کردیم ...

برم به زندگیم برسم ...

نمیدونم چرا انقدر آشفته و نگرانم ... شاید نگران اون دو تا داداش وروجکم که از دیروز برگشتن تهران و مامان هم نیست که مراقبشون باشه ...

فقط میدونم که نگران امتحان نیستم با وجود اینکه هیچی بلد نیستم ... اصلا حس درس خوندن هم ندارم ... فکرم درگیره ...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:6 توسط نوشا| |

 پست قبل نوشته ی ابراهیم رها رو هم بخونید !

رییس كميسيون قضايي و نماينده مردم كوهدشت در مجلس شوراي اسلامي لطف فرموده و گفته اند که شرایط لازم برای تعقیب قضایی موسوی مهیاست !!!!

و گفتن که راهپيمايي‌هاي غيرقانوني!!!  و بيانيه‌هاي تحريك آميز موسوي منشاء اغتشاشات و آشوب‌هاي اخير شده است . کجایی اصل ۲۷ قانون اساسی بعدشم تا اینجا که من بیانیه ها رو خوندم همش دعوت به آرامش بود !!! خداییش روتون میشه ؟! شرم نمیکنین ؟!

تا اونجا که هم من یادم میاد جناب میر حسین تا الان چند بار تاکید کرده که میدونم به خاطر من نیومدید و به خاطر اینکه فکر میکنید به شعورتون توهین شده اومدید ... اما خودشون دارن با این کاراشون از موسوی بت میسازن ... خودشون با این حرفهاشون و آدمهای رنگ و وارنگی که توی تلوزیون میارن باعث تشنج مردم میشن ... من که همین روزها میزنم تلوزیونو خورد میکنم ... مثلا همین امروز جناب پروفسور!!! مولانا رو آوردن که صحبت بفرمایند ... کسی که رسما از جناب دکتر ( هرچی که باعث یادآوریش میشه حالمو بد میکنه ! ) حمایت کردن ... چطور این همه وقت دارن که در اختیار افراد مختلف بذارن خوب یه بار هم این تریبون رو به موسوی و دوستانش بدن ... خودشون هم که اعلام آمادگی کردن ... ترس داره ؟!

 

هرچی بیشتر مینویسم بیشتر اعصابم به هم میریزه ... نمینویسم ...

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:35 توسط نوشا| |

 

طنز كلامم كمتر است كه تلخی این روزها بیشتر بوده.

ابراهیم رها

بیست‌وسوم خرداد

مهدی كروبی خیلی سفارش كرده كه نخوابیم. خودش هم گمانم تا صبح كبریت گذاشته لای پلك‌هایش و یاد و خاطره چهار سال پیش را بدجوری زنده نگهداشته! بی‌خوابی به همه سرایت كرده، دوستان شمارشگر آراء هم نخوابیده‌اند و تكلیف انتخابات را همان نصف شب معلوم كرده‌اند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات را همان نصف شب معلوم كرده‌اند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات ده میلیون رأی را شمرده‌اند و شصت‌وسه درصد مردم به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند (نه این جمله، جزو طنز مطلبم نبود، من تا این حد به طنز تلخ علاقه ندارم!) سپیده نزده دوستان شمارشگر سی میلیون رأی را شمرده‌اند و كماكان شصت‌وسه درصد آراء متعلق به احمدی‌نژاد است! يقين پیدا می‌كنم یا كردان هنوز از وزارت كشور نرفته یا دوستانش تعداد اعدادی كه بلدند محدود است! ول كن این شصت‌وسه نیستند هیچ رقمه! توی دلم می‌گویم حالا نمی‌شد كروبی سفارش نخوابیدن نمی‌كرد كه این دوستان نصف شب اینقدر زحمت نكشند و حاصل كارشان این شود كه وقتی نتایج آراءشان را جمع می‌زنی از مردم تا سوراخ سنبه‌ها را دنبال رأیشان می‌گردند. پلیس چون احساس می‌كند تمام سوراخ سنبه‌ها خیلی بی‌ناموسی است یك‌مقدار متنابهی با مردم برخورد می‌كند و برخورد می‌كند و... برخورد می‌كند! احمدی‌نژاد می‌آید میدان ولی‌عصر و در جمع پرشور و میلیونی حدود ده هزار نفر شعری با قافیه خس و خاشاك می‌گوید. روزهای بعد قافیه این شعر فرو می‌رود توی چشم خیلی‌ها (مودب بودم گفتم چشم!)

بیست‌وپنجم خرداد
حدود سه‌ونیم میلیون خس و خاشاك به گوینده این جمله، در خیابان آزادی، علامت موفقیت نشان می‌دهند! رئیس‌جمهور به‌شدت ساكت می‌شود. تا امروز هم مشغول ساكت شدن است. مردم شب‌ها الله‌اكبر می‌گویند. از سیاوش می‌پرسم بهمن پنجاه‌وهفت یا خرداد هشتادوهشت؟ می‌گوید مرداد سی‌ودو. خنده‌ام نمی‌گیرد. خنده تعطیل است.من و سیاوش در راهپیمایی دوشنبه از ذوق یازده مرتبه همدیگر را بغل می‌كنیم، ماچ نمی‌كنیم كه حرف درنیاورند!

بیست‌وششم خرداد

دوستان عدالت سرخود در میدان ولی‌عصر جمع می‌شوند. اخیرا علاقه شدیدی به این میدان پیدا كرده‌اند ول‌كن هم نیستند. مردم اسبق، خس و خاشاك سابق و اغتشاشگران فعلی تشریف می‌برند میدان ونك. كسی شعار نمی‌دهند، كسی حرف نمی‌زند، كسی پلك هم نمی‌زند! ماجرا چیست؟ مگر هاله نور احمدی‌نژاد را دیده‌اند؟! من نمی‌فهمم چطور می‌شود گفت اینها اغتشاش می‌كنند. یاد شصت‌وسه درصد می‌‌افتم، توجیه می‌شوم از بیخ! من و سیاوش با جمعی از دوستان هستیم كه می‌خواهند به زور توی گوش و حلق و بینی نیروی انتظامی گل فرو كنند! صلح و آشتی و این قصه‌ها. به سیاوش می‌گویم شب اخبار اعلام می‌كند امروز عده‌ای با گل شهر را به اغتشاش و آتش كشیدند!

بیست‌وهفتم خرداد

نه، باور كن مردم تا این خس و خاشاك را نكنند توی... توی.... توی آستین بعضی‌ها ول كن نیستند. یك‌ونیم میلیون نفر از هفت‌تیر تا بعد از میدان انقلاب تجمع می‌كنند. سیاوش كمی بلند عطسه می‌كند و یك ربع از مردم سكوتمند مجبور به عذرخواهی می‌شود. مردم قبل از تاریكی هوا متفرق می‌شوند. اخبار می‌گوید اغتشاشگران ساكت مردم را از كسب و كار انداخته‌اند. شب الله‌اكبر همه جا می‌پیچد. به سیاوش می‌گویم اخبار مدعی خواهد شد اغتشاشگران با هماهنگی جهان غرب مردم را از خواب انداخته‌اند تا صبح‌ها دیر بیدار شوند و چوب لای چرخ دولت نهم بگذارند (زرنگی؟ عمرا بگم دولت دهم) كماكان اس‌ام‌اس‌ها قطع است. روزی چهارده ساعت هم موبایل قطع است. اینترنت قطع است. ماهواره قطع است... قطع است. به سیاوش می‌گویم به سر و تنت دست بكش ببین دوستان چیز جدیدی را قطع نكرده‌اند؟!

بیست‌وهشتم خرداد

مردم در میدان توپخانه جمع می‌شوند. میرحسین هم می‌آید. یك سرش توپخانه است یك سرش نزدیك بهبودی در خیابان آزادی. خب دوستان عدالت سرخود حق دارند بترسند! همه ساكتند. ما احساس ژنو می‌كنیم. مردم ماموران انتظامی را ماچ می‌كنند و كماكان دنبال رأیشان می‌گردند.

بیست‌ونهم خرداد

جمعه تعطیله. شب الله اكبر

سی‌ام خرداد

با سیاوش می‌خواهیم اعتراض مدنی كنیم. سپاه، بسیج، نیروی انتظامی، پلیس ضد شورش و... تشریف آورده‌اند دور هم خوش باشیم! چه صمیمی! باران باتوم، ابر گاز اشك‌آور، رعد و برق پوتین‌ها... وای چه طبیعتی! به سیاوش می‌گویم سیزده به دره؟!
دوستان باتوم محور، مردم را از تمام خیابان‌های منتهی به تمام خیابان‌های دیگر می‌رانند! فقط یك كمی شدید این كار را می‌كنند. آمار چیز خوبی است. این را احمدی‌نژاد در مناظره‌ها به ما گفته بود.

آمار كشته‌ها در دوشنبه كم بوده امروز عزیزان باتوم محور آمده‌اند برای جبران مافات! در یك خیابان (تمام اسكندری بود) سیاوش و دو سه هزار نفر از مردم گیر افتاده‌اند.
تك‌تك خیابان‌ها اینطور است. من مثل ترسوها كز كرده‌ام یك گوشه (شرط عقل است!)
سیاوش و مردم كتك می‌خورند. دو گروه باتوم محور روبروی آنها هستند. مردم آنقدر كتك می‌خورند كه دست به سنگ می‌برند. دو ساختمان نیمه‌كاره مهمات آجری‌شان را تكمیل می‌كنند!

سیاوش و مردم حمله می‌كنند. دوستان باتوم محور زیر بار زور نمی روند مگر آنكه پرزور باشد!

فرار عنایت می‌فرمایند. یك موتورشان دست مردم می‌افتد و می‌سوزد. باران گاز اشك‌آور احساس و مشاهده می‌شود من سعی می‌كنم بگویم فكر می‌كردم امروز هم آرام است و گرنه نمی‌آمدم، اما گاز اشك‌آور درست متوجه نمی‌شود و توی چشم من هم می‌رود. سیاوش در تمام منافذش گاز اشك‌آور فرو رفته! می‌رود پیش یك مأمور نیروی انتظامی كه آرام ایستاده می‌گوید روزهای قبل كه ما را نمی‌زدید همه چیز آرام بود، چرا می‌زنید كه اینطور شود؟ می‌گوید من هم به موسوی رأی داده‌ام. سیاوش می‌بوسدش. اما دوباره حمله و تعقیب و گریز. سیاوش و بقیه خط اول هستند. سیاوش داد می‌زند این سه‌راهو نباید از دست بدیم. اینجا رو بگیرن مردم رو از پشت توی خیابون بغلی قیچی می‌كنن. مردم با سنگ برای این سه راه می‌جنگند. یك پیرزن می‌زند به سینه‌اش و گریه می‌كند.

من كماكان یك گوشه كز كرده‌ام و می‌گویم غلط كردم بی‌خیال!

سیاوش فریاد می‌زد بیایید جلو، یا حسین. مردم با یا حسین می‌روند خدمت دوستان باتوم محور و یك عدد موتور دیگر را قرض می‌گیرند و می‌سوزانند تا كمتر اشك‌آور در آنها اثر كند . من دنبال سوراخ موشم و به مشاهده كردن بسنده می‌كنم! با خودم می‌گویم بابا «بریوهارت»!

چند موتوری از پشت سر می‌زنند لای صف مردم. مردم یكی را می‌اندازند. سوارهایش را می‌زنند. سیاوش یكیشان را كه كم سن است (گمانم 18 سال بیشتر ندارد) از دست مردم جدا می‌كند و داد می‌زند برو. صدای سیاوش گرفته. بد گرفته. وسط این ماجرا در دلم به صدایش می‌خندم. مرده‌شور خصلت طنزنویس بودنم را ببرد!

یك دختر جوان سیگاری می‌گیراند، غریبه است. فوت می‌كند در چشم‌های سیاوش كه قرمز است و اشك‌آلود از گاز. چشم‌های سیاوش آرام می‌شود. بابا نیا جلو شما، خانم اینها می‌زننتون، دوباره یا حسین می‌گویند. گاز اشك‌آور. من ترسیده‌ام. در این رفت و برگشت‌ها همان دختر را می‌گیرند. سپرش می‌كنند جلوی سنگ‌ها.سیاوش داد می‌زند مردم سنگ نزنین. می‌پرسم می‌شناسیمش سیاوش؟ به شیطنت می‌پرسم! می‌گوید می‌دونی كه نه. گفتم نیا جلو. نیروهای باتوم محور دارند زیاد می‌شوند. سیاوش و عده‌ای می‌روند جلو. سیاوش سنگ به دست ندارد. ادای سنگ داشتن را در می‌آورد. گاز اشك‌آور می‌خورد به پشتش. با درد می‌نشیند. گاز مستقیم می‌رود توی حلقش. از دور می‌بینم و داد می‌زنم سیاوش بیا. می‌افتد روی زمین. بالا می‌آورد. گمان می‌كنم دیگر مطلقاً هیچ جا را نمی‌بیند. می‌گیرندش. دارند مثل طبل (دقیقا مثل طبل) می‌زنند توی سرش. از دور نگاه می‌كنم و می‌بینم ریتم مناسبی ندارد. ضربه‌هایشان خوب است كله سیاوش زیر كلاه صدا نمی‌دهد والا بد صدا می‌شد! دوباره مردم حمله می‌كنند. سیاوش را گوشه‌ای ول می‌كنند، تا گمانم بعد بسته‌بندی‌اش كنند یكی را هل می‌دهد و كورمال كور مال و كجكی می‌دود. من هم ترسان دنبال بقیه فرار می‌فرمایم. یكی دو نفر در خیابان بغلی سیاوش را دود می‌دهند! من كه یاد گرفته‌ام سیگار فوت می‌كنم توی چشم‌هایش (این تنها فعالیت من در كل این تجمع، جز فرار كردن بود، خلاص) سه راه را نیروهای باتوم محور می‌گیرند و مردم در خیابان، بغلی قیچی می‌شوند از پشت و جلو. من راهم را می‌گیرم مثل یك انسان متمدن می‌روم. سیاوش كیلویی چند است؟ این جمله آخر را توی دلم می‌گویم. توی دلم خیلی چیزهای دیگر هم می‌گویم كه به شما ارتباطی پیدا نمی‌كند!

سی‌ویكم خرداد

می‌خواهم شب بروم بالای پشت بام الله اكبر بگویم.

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:19 توسط نوشا| |

 

میترسم .. بغض و وحشت تمام دلمو گرفته ... دو شبه که صداها از همه بیشتره ... دختر  خالم در بطن حوادث امروز بوده و از حمله های وحشیانه به مردم برام میگفت ... من جنایت و خون ریزی نمیخوام من از دعوا از سر و صدای دعوا بیزارم ... یکی به من کمک کنه ... فردا میرم ... دیگه نمیخوام اینجا بمونم ... نمیخوام بمونم و تصویر افتادن جوونهای مردمو بعد از صدای تیر ببینم ... متنفرم ازت آقای دکتر .... متنفرم از تو و همه ی جریانات پشت تو ...

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:48 توسط نوشا| |

 

فوری/ بیانیه مهم میرحسین موسوی خطاب به ملت شریف ایران تا ساعتی دیگر منتشر می شود

 

دلم بدجوری شور میزنه ... نگرانم ... گفتن توی خونه هاتون پول و مواد غذایی داشته باشید ...

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:36 توسط نوشا| |

 

 

اصل 27 قانون اساسی :

                      تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 14:23 توسط نوشا| |

مردم امشب انگار عصبانی ترن ... امشب صدای الله اکبر ها زیادتره ... فردا چی میشه ؟!
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:11 توسط نوشا| |

 

گوگل داره رای گیری میکنه برای اینکه آرم گوگل رو برای یک روز تغییر بده ...

به اینـــــــــــــــجا برید ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:39 توسط نوشا| |

 

خسته ام ... باز الان تلفنها قطع شده و من دلتنگ مهربون که دلشو شکستم هرچند قهر نکردیم اما من تندی کردم .... اعصابم به هم ریخته است کلافه ام ... خسته ام از زنگ زدن هر نیم ساعت یه بار آدما از داخل و خارج که مبادا برید بیرون ... هی به خودم میگم برای آرامش اومده بودم و چند تا کار عقب مونده حالا  به خودم میگم الهی تو همون راه مرده بودی و نمیرسیدی .... یکی نیست این وسط بگه من روز عادیش از خونه بیرون نمیرم چه برسه به الان که دلم نمیخواد خانواده ام نگران بشن اونم با وضع الان که یه عده جو گیر شدن و من دارم میشنوم که زمزمه مسلح شدنهاشون هست ... به صراحت اعلام کردم اگه کسی زنگ بزنه و حرف بزنه از الان به بعد گوشی رو میذارم و جواب نمیدم و به مامان گفتم (ببخشیدا !!! ) خیلی بی جا میکنه کسی برای من تکلیف تعیین کنه ... اگه کار نداشتم فردا میرفتم شمال ... شایدم رفتم ... خسته ام دیگه ... خسته از مغز خورده شده ام ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:30 توسط نوشا| |


Design By : Night Skin